تبليغاتX
طلوع دوباره
نمایش شعر و داستان
  این ناچیز را تقدیم میکنم به  گل احمد نطری آریانا دانشمند و نویسندۀ بزرگ افغانستان. طول عمر و صحت کامل ایشان آرزوی منست.

دشمن ما

این  روز  ها   فـــــرشته   بلا  مــیشود  هـمه

هر نطفه ای  حلال   خطـــا   میشـــود  همـه

آنکـــو  هـــزار   قافله   ای   زر  متاع    اوست

دستی   دراز   کـــرده  گــدا  میـــشود  هـمه

هـــر  ناروا   به  مذهــــب  و هر  طــرح  نابکار

قانـــون  مُلک  گشـــته   روا   میشود   هـمه

زهری   که   قطره  اش   جهـانرا   تــباه   کند

بهــــر  عـــــلاج   درد،   دوا    میشود   همـه

 زاهد که غرق  ذکر و ثنا  گویی  خلقت است

 انکار  خــــویش   کــرده، خــدا  میشود  همه

ای  یار  ای  عـــزیزترین   شعـــر    زندگــــی

دیدی که دوست دشـــمن  ما  میــشود همه

جهانمهر هروی

۲۲ جوزای ۱۳۸۸ 

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1388ساعت 20:42  توسط جهانمهر هروی | 

خشـــــکسالی

آفتاب نیم روز تابستان به شدت میتابید و خیال میکردی چیزی در حال سوختن است. از دفتر تکت فروشی باختر الوتنه( شرکت هواپیمایی باختر) بیرون شده بودم.

از پارک مقابل دو زن چادری دار یکراست بطرفم دویده و دست های خود را برای گدایی  بسویم دراز کردند. به هر کدام یک یک نوت پنجصد افغانی دادم. یکی از زن ها با صدایی مظلومانه گفت:

ــ میخواهی کجا پرواز کنی؟ پاسخ دادم :

ـ هرات!  دعا کرد که بخیر بروم و بعدا  با خنده ای گفت:

ــ از قیمت تکت پانزده لک فایده کردی و پنجصد افغانی خیرات میدهی! بیادم آمد، مردی که تکت ام را می نوشت گفته بود: سر از دیروز در قیمت تکت پرواز بیست و پنج فیصد تخفیف آمده. از زن پرسیدم:

ـ تو چه خبر داری؟  با لهجه ای تاسف باری جواب داد:

ــ ای برادر! من زمانی  آنجا مامور بودم. گر چه از طرز صحبت اش معلوم بود راست میگوید. اما نمی دانم چرا یکبار پرسیدم:

پس چرا گدایی میکنی؟. او بدون مکث یکباره گفت:

ــ از دست این بیشرف های نامسلمانها... فهمیدم کی را میگوید. گفتم بهتر است کار دیگری بکنی. شاید رخت شویی، خیاطی و این از گدایی کردن بهتر است. جواب داد:

ــ مردم نان برای خوردن ندارند چه رسد که پول به کالا شستن بدهند. خیاطی هم سرمایه ای به کار دارد و باید خیاط باشی. پرسش دیگری برایم نمانده بود و او با خودش گفت چهار اولاد خورد و یتیم، خانه ای کرایی همه پول میخواهد. در همین وقت هر دو زن ظاهرا برای کسی که تازه از تکت فروشی بیرون شده بود به آن سمت دویدند و من از سخاوتی که کرده بودم خجالت کشیدم.

اسفالت جاده بوی سوختگی میداد و درختان با برک های زرد و پژمرده از نسیم تف آلودی تکان میخوردند. منطقه زیبا و اعیان نشین وزیر اکبر خان در سکوتی وحشت انگیز فرو رفته بود پیاده رو ها قسما تخریب مینمود. روی بعضی از دیوار ها نشانه های از برخورد مرمی و یا پارچه  های راکت ها  نمودار  بود. خانه های قشنگ و مدرن رنگ و رو رفته مینمودند.  جاده ای را که میپیمودم به خانه  ای سفیر پاکستان منتهی میشد.  چند نفر مسلح با ریش های انبوه و دستار های سیاه در اطراف خانه کشیک میدادند. چند طفل دختر و پسر تمیز در کنار یک خانه آیس کریم میخوردند و میخندیدند.

از اینکه فردا این شهر ویران و جنگ زده را ترک میکردم خوشحال بودم. نمیدانم چطور شد که یکبار بیاد خاطرات دوران جوانی، زمانی که محصل دانشگاه بودم افتادم.  شاید از دیدن خانه داماد شاه سابق. همان خانه بود. با دیوار های کرمی و دروازه ای فولادی،  اما درخت های ناجو و سرو اش بزرگ شده بود. یادم آمد که برای دیدن این خانه که با آمدن نظام جمهوری با گلوله ای توپ سوراخ شده بود، با همصنفی هایم برای دیدن آمده بودیم.  یکی از صنفی هایم میگفت:

ــ به ـ به!  چه نشانه خوبی گرفته بودند. حتمی گلوله ای تانک است.

بعد جریان افکارم از سالی به سالی کشانده شد و بیادم آمد که این نظام هم بزودی ختم شد و مردم دیگری آمدند و بهمین ترتیب یکی دیگری را پس زد و جایش را گرفت. جنگ آمد و ویرانی و بخاطرم رسید که همه چیز به بیهوده گی ختم میشود.  به هر چه نظر میانداختم ماتمزده بود، درخت ها، دیوار ها، خانه ها همه اش از جنگ و بدبختی حکایت میکردند.

تشنگی احساس نمودم . در کنار جاده نل آب را باز کردم ولی آبی از آن جاری نشد. ایستادم و با خودم فکر میکردم. مرد پیری نزدیکم آمد، خیلی خسته به نظر میرسید و عرق از سر و رویش میریخت. برایش سلام دادم اما او جواب سلام ام را نداد و یکراست بسوی نل آب رفت و آنرا باز کرد. وقتی دید آب نمی آید آهی سرد کشیده و روی اش را بطرفم نموده گفت:

ــ از نیت بد ماست بچم!  در هفتاد سال عمرم این روز را  ندیده ام... چیزی نگفتم شاید خیال کرد من کر هستم و چیزی گفته نمیتوانم.  سرش را تکان داد و راهش را گرفت.

در ایستگاه تکسی های ارزان قیمت یک تکسی والگا غراضه ایستاده بود.  دریور آن   پهلوی تکسی اش در زیر سایه ای درختی نشسته و به چرت رفته بود و با تار های ریش اش بازی میکرد.  برای من حوصله ای پیاده رفتن دیگر نمانده بود. بخاطر رسیدن به رستوران و یا مغازه ای باید نیم ساعت دیگر راه میرفتم.  بهتر دانستم که یکراست به خانه ای دوستم به چهل ستون بروم. از دریور تکسی پرسیدم:

ـ چه وقت حرکت میکنی؟  گفت باید صبر کنی چند نفر دیگر هم پیدا شود.  گفتم من چهل ستون میروم  بهتراست زودتر حرکت کنیم.  قبول کرد و پهلویش جای گرفتم.

دریور نه جوان و نه پیر بود. ابتدا از وضع کارش شکایت کرد و بعدا از زندگی اش. از دری گفتن شکسته اش فهمیدم که اهل کابل نیست.

 پرسیدم از کجایی؟ جواب داد:

 ــ از قندهار!

 پرسیدم:

ــ چند سال است در کابل زندگی میکنی؟

 جواب داد:

ــ تقربیا چار سال.

 گفتم:

ــ در قندهار جایداد نداری؟... حالا که قندهار پایتخت است و کار بارش خوب. در حالیکه زیر زبان چیزی زمزمه کرد جواب داد:

ــ پشت گپ نگرد خاک به سر همه ای شان. من اصلا دیگر به قندهار نمیروم.

 پرسیدم چرا؟ جواب داد:

ــ چار سال پیش یکروز در شهر چیزی مرا آزرد و قسم یاد کردم که از این شهر لعنتی یکباره خداحافظی کنم. برایم جالب واقع شد و بناء پرسیدم:

 چه چیزی؟ او در حالیکه سرش را به عنوان تاسف نکان میداد گفت:

ــ وحشت، بدبختی ، و دنباله کلام اش را چنین ادامه داد:

ــ من در شهر قندهار خانه داشتم و دوکان بنجاره. وقتی اسلامی شد کار بار کم شد. ما روزگار خود را می چلاندیم ولی آنروز دیگر از همه چیز بدم آمد. میفهمی در قندهار به بچه های نا اهل و بد اخلاق « آغای خورد» میگویند. در دوران جهاد هر قومندان از آغا های خورد زیاد داشتند که روز تفنگ با خود داشتند و از طرف قومندان اجازه ای هر عملی به آنان داده شده بود.  اگر میکشتند اگر می بستند اگر دزدی میکردند و اگر راهگیری.  کسی نبود که بگوید پشت چشم شما ابروست.

یکروز عصر چند آغای خورد در سرک با مسلسل ایستاده بودند. از مقابل آنان یک پیر مردی عبور میکرد. یکی از آنان به دیگرش گفت:

ــ چقدر پول کار داری؟ دیگرش گفت هر قدر زیاد باشد بهتر.  او ادامه داد. نه زیاد نیست شاید ده هزار. او را میشناسم حاجی سردار محمد سود خور است هیچ وقتی جیبش بی پول نیست. رفیق اش با خنده ای مستانه گفت پس چرا معطلی. در همین وقت صدای مرمی ها پی هم بلند شد و من آن پیر مرد بخت برگشته را دیدم که نقش بر زمین  و در خونش غوطه ور شده بود. یکی از همین آغا خرد ها دویده و جیب هایش را تلاشی کرد.  بعد از مدتی در حالیکه از خنده غش میکرد گفت:

ــ به خدا غیر از یک جلد یاسین شریف چیز دیگری نیافتم... خیلی وحشت آور بود، شب خوابم نمیبرد. از بس مایوس شدم. فردا صبح  خانه و دوکان ام را فروختم و قندهار را به سمت کابل ترک نمودم.

 جهانمهر هروی

۲۰ اپریل ۲۰۰۶

+ نوشته شده در  سوم تیر 1388ساعت 16:45  توسط جهانمهر هروی | 
 

 

اسپ یاغی

صدای هلهله از هر گوشۀ پارک شهر بلند شد. اسپی سر برداشته بود وگادی( کالسکه) ای را به دنبالش میکشید و هر قدر گادیوان (کالسکه چی)جلو اش را کش میکرد فایده ای نداشت. همه عابرین در پیاده رو ها ایستاده تماشا میکردند...

این یگانه پارک شهر بود که بشکل یک بیضوی در ساحۀ جهارهکتار زمین در مرکز شهر ساخته شده بود و پاتوق خاصتا یک تعداد مردم بیکار  در آخر روز و نماز عصر بود. درین پارک شاگردان آهنگر، مسگر و یله گردان  از روزیکه این پارک را ساخته بودند  دایم در گشت و گذار بودند. در هر گوشۀ این پارک از همان ابتدا تعدادی اسپ و گادی های چترسنگ  ایستاده بود و عدۀ را یا به مقصد اش میرساند یا در مسیر بیضوی پارک شهر دور میداد و مزدی کمایی میکرد. (پولی در میاورد)

ازروزیکه مسیر این سرک بیضوی شکل اسفالت شد. دیگر گادی ها هم خیلی فیشنی شده  و اسپ ها هم گادی ها را آرام تر و سبکتر درین مسیر به حرکت در میاوردند. عصر ها شاگرد های آهنگران و مسگران و چند تا کاکه،  گادی ها را کرایه میگرفتند و شرط شان آن بود که اسپ ها با سرعت زیادتر از یک موتر روی همین مسیر بیضوی دور بخورند و دور بخورند و اینها در میان گادی گاهی سگرتی را دود میکردند و میگفتند و میخندیدند. وقتی گادی هم حین حرکت درین مسیر بیضوی شنگ ـ شنگ ـ شنگ ... صدا میکردند از برخورد سم  اسپ ها بر اسفالت سرک آتشی بچم میخورد و این منظره چشم های همه را خیره میساخت  و کیف عجیبی داشت.

اسپ امروز هم یکی از همان اسپ ها بود؛ رنگ کبودی داشت، قوی بود و گادی را مثل پر کاهی روی سرک اسفالت با خود میکشید.

مرد مسنی در گوشۀ پیاده رو دست طفلش را در دست داشت  میگفت:

ــ خدا ناترس ها! حیوان بیزبان را آنقدر میزنند تا سر ور دارد... در گوشۀ دیگر پیاده رو دو جوانیکه هر دو واسکت قندهاری  پوشیده  و لُنگی (عمامه)اسپیشل پیشاوری زده بودند از خنده  خود را گرفته نمیتوانستند و یکی به دیگرش میگفت:

ــ سیل کو بچه ای گلو را   چه گوه یی خورده ! ... صد بار گفتمش که به حیوان تریاک نده... خیال میکُُنه که تریاک اسپش را مست میسازه ... 

دور تر چند نفر زن به زحمت عرض سرک را عبور نموده و خود را به داخل پارک رساندند. تا به ازین مهلکه نجات یابند.

اسپ همچنان میدوید کسی حوصله نمیکرد جلو اش را بگیرد. یک موتر لاری از سرک شمال داخل میسر پارک شهر شد؛ اما به زودی دو نفر ترافیک که وضیعت را در کنترول گرفته بودند مسیر آنرا به سمت شرق و بازار اصلی شهر تغییر دادند. و منتظر بودند که اسپ خسته شده و از یاغیگری صرفنظر نماید. اما این ماجرا ادامه داشت. گادیوان دیگر از کنترول اسپ یاغی ناامید شده بود. جلو اش را روی تیر بانس ها رها نموده و خود را به دستگیر های گادی محکم ساخته و هر لحظه برای آینده اش دعا میکرد.

گادی را همچنان اسپ یاغی با خود میکشاند و صدای مردم بیکار در چهار طرف پارک بزرگ شهربلند بود.  اسپ یاغی مثل سالهای قبل زندگی اش درین مسیر بیضوی میدوید و میدوید و کسی جرئت آنرا نداشت که جلو اش را بگیرد و حتی  تماشاچیان اطراف پارک هم به این نتیجه رسیده بودند که خدا خیر پیش کند، این اسپ را هم سیاهی زیر گرفته...

به تعداد تماشاچیان هر لحظه زیاد میشد. آنانیکه نماز عصر را خوانده و منتظر نماز شام بودند و آنهایکه تازه دوکان های خود را میبستند و بسوی خانه و کاشانۀ خود روان بودند.

اسپ همچنان میدوید و خیال میکردی  میخواهد برای ابد حرکت روی این مسیر بیضوی پارک شهر را تکمیل نموده و آنچه خداوند به قسمتش نوشته بود را ببیند. میدوید و میدوید و بخار سپید رنگی از ناجه های بینی اش بیرون میجست و مسیر بیضوی یگانه پارک شهر را طی میکرد و به تعداد تماشاچیان اش می افزود:

شاید ده دور خورده بود  که یکبار از سمت شمالی پارک صدای هیبتناک بر خورد چیزی به فرش اسفالت سرک بلند شد؛ گرررررم... و به دنبال آن در دل سیاهی شام غبار تیره ای بر خاست و صدای بهمریختن  چوب های گادی بلند شد... ظاهرا وقتی اسپ یاغی میخواست چهارنعل بدود، تعادلش اش را از دست داده و بزمین نقش شده بود.

مردم همه جمع شده بودند و  تماشای این صحنۀ غم انگیز همه را افسرده و بیقرار ساخته بود...گادیوان مثل یک تخته سنگ روی اسفالت جاده بیهوش افتاده بود و معلوم نبود خون از کجای بدنش جاری است. اسپ یاغی هم حالی بهتر از گادیوان نداشت.  در اثر برخورد به اسفالت سرک پوست هردودست اش از عضلات پوندیده اش جدا شده و خون به شدت از آنان جاری بود. و برای رهایی از میان شکسته های گادی  تقلا میکرد.

غروب با فضای غم انگیزی افق غربی شهر را رنگین ساخته بود. گادیوان را چند نفر  به یک موتر سواری انداخته و به شفاخانه بردند.... شکسته های گادی را تعدادی از مردم  پس نموده و تقلا کردند که اسپ را نجات دهند. کوشش شان بیهوده بود چون یکی از تیربانس های گادی درست از میان افتادگی گردن اسپ عبور نموده و به حلقوم اش صدمه رسانده بود. بعد از تقلای زیاد تیربانس را از حلقوم اسپ بیرون کشیدند ولی اسپ دیگر به پای ایستاده نشد و  ازین جهت تصمیم گرفتند تا او را به گوشۀ پیاده رو آورده و بحال خودش رها گنند...

جهانمهر هروی

۱۹ جوزای ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1388ساعت 20:0  توسط جهانمهر هروی | 

 

 غزل

ساقی   بریـز  باده   که  فصـــــل   بهار  رفت

از دل  امیـــد  وصلت و صبــــر و  قـــرار   رفت

هر لاله ای که ســر زد و رنگی بخــود گــرفت

از ســـردی  زمـــانه  دل  داغــــــــدار    رفت

ما  بوته  هــای  تشنه  ای  باران  ندیده   ایم

خــــونابه  جـــای   آب دریـن جــویبـــار  رفت

در خـــــیل   بلبلان  چمــــــن  آفتـی   رسید

صد هـــا شکار  پنجه ای  مرگ  و هـزار  رفت

ما را  سرشته  اند،  گل  ماسـت  از  شراب

ایـن آب  تلــخ  به  هــر  رگ  ما  بار  بار  رفت

جهانمهر هروی  

۱۶ جوزا ۱۳۸۸   

 

 غزل

آئینــه  ای  مـــقابل  آئیــــنه  ساختم

یکــــدم  میان  آئینه  خود را شناختم

وارونه  بود  هر چه  در  ابعاد  ظاهرم

از شرم مثل  موم به گرمی  گداختم

گفتم که در فضای مجازی جوان شوم

باری  قمـــار  بود  من  آنرا  بباختـــم

شرمنده شد روان من از اینهمه دروغ

آهنگ  غم  به  زندگی  خود  نواختم

گُم بود در میانه خط صــاحبان  حُسن

آنرا  مـیان  هـــر خــــط بیگانه  یافتم

جهانمهر هروی

 ۱۷ جوزای ۱۳۸۸          

+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1388ساعت 22:54  توسط جهانمهر هروی | 
 

غزل

هر  شاعری برای تو شعری  سرود و رفت

دل داد و  هیـچگاهی  نیاسود، زود و  رفت

با یک  امیـــــــد باطــل  همراه   شدن  ترا

در  بستر خیال  تو هــر شب غنود و  رفت

یک عمــر مبتــلای دو  چشم  خماری  ات

افســون هر  کلام  و نگاه  تو  بود  و  رفت

باری  غزل  و گاهگهـــی مثنــوی   سرود

دل  را  برای  خاطر  تو،  خون نمود و رفت

تقدیر  او  به  یک شب  تاریک بسته   بود

دربی بسوی صبح  سپیدی گشود و رفت

***

پایان  هر  چه  را  که  به  تکرار  گفته ای

آغاز کرد و مدحی  به  نامت  فزود و رفت

جهانمهر هروی

۹ جوزا ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1388ساعت 10:42  توسط جهانمهر هروی | 
  

این شعر سپید باهمین مضمون از سال های دور برای فرزند ام فرهاد ترکانی  چراغ روشن خانواده ام سروده شده بود. با کمی تغیر امروز برایش دوباره تقدیم میکنم.

تقویم دروغین

به بابا گوش کن امشب برایت قصه میگوید

ازین تقویم صد برگ دروغین

و ازاین  تاریکی و وحشت

که تا انجام هر اندیشه ای

پایان امید است

بخواب آرام

نه روز و شب

نه ماه و سال ما

با یک امید تازه پیوند است

و اینجا هر چه قانون است در بند است

عزیز من نمیدانی!

که اینجا جبهۀ جنگ است

درینجا روح سرگردان بودا

روح زردشت و مسیح و هر چه پیغمبر

آوارگی های هزاران قرن را

نفرین میگویند

و با هر چه که معیار تمدن نام دارد

قسم دارند و میگویند؛

که این ها مایۀ ننگ است...

 ***

من امشب از درون سنگر

آغشته از وحشت،

از جدایی،

از خون و اتش

برایت قصه میگویم

بیادت است:

روزی را

 با من عهد میبستی

که مرد راستین باشی

برایت با محبت آفرین گفتم

هنوز هم کودکی بودی

و یک روز بهاری بود؛

 دو دست ات

شوق یک بازی

و یک میل دلانگیزی امید کامیابی های دنیا بود

میان دستهایت

چرخه ای را تاب میدادی

و آنجا

در مسیر چشم هایت

کاغذپرانی میپرید هرسوی؛

نمیدانم چه شد یکبار

و آن کاغذپران را باد باخود برد...

عجب روز سیاهی بود برای تو

ولی بابا برایت خنده ای سرداد

نمیدانم کدامین روز بود

و با کدامین خاطرات هفته همراه بود

ولی غمگینتر تراز هر روز

بسوی من نگاه کردی

 ***

ولی امروز

میبینم که هر اندیشه ای

مثالی از همان کاغذپرانی تست

و ازیک باد و یا از یک تصادم میشود معدوم

نمیخواهم که دیگر

باز از تقویم های کهنه

و  سرتا پا دروغین

قصۀ سازم

بلی هرچه امید و آرزو بود

باد با خود برد.

جهانمهر هروی

پنجم جوزای ۱۳۸۸ 

+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1388ساعت 21:4  توسط جهانمهر هروی | 
 

 در اولین پیام پر از محبت یک  دوست خواندم که این غزل ار مایوسیت من حکایت میکند. خوب اگر قاصدی غیر ازین  واژه ها میبود حتمی به مردم بالابلوک ولایت فراه که من چند سال با آنان خوی گرفته بودم و در بازسازی کشاورزی شان خدمتی کرده بودم. میگفتم:

ــ غصه نخورید اگر خبر مرگ فرزند شما را میآورند و یا حتی مزار شانرا را کسی نخواهد شناخت. پاداش شما را با فرستادن شما به حج خواهند داد و  باید غلام درگاه کسانی بود که بعد از پاشیدن بم های فسفوری  آتش دورخ را نشان تان میدهند و بعد به جوی کوثر زخم های شما را میشویند.

وقتی از زبان حاکم شهر مان چنین حرف های بیرون شد درد مردم را احساس کرده و اول این غزل را گفتم:

کرزی بازماندگان بمیاران امریکا را به خانه کعبه میبرد:

 

کجاست   کعبه  که با خاک ان  قسم  بخورم

  گناهـــکار نیم من ...  چگـــونه  غــم  بخورم

کمی خطای من اینست که روزو شب همگی

غمی که لایق من نیست بیش و کم  بخورم

یکی  برای  خودش  تخت  و تاج   میخـــواهد

و من به آتش غم  غوطه  دم  به دم  بخــورم

خدا  نگفته   که  هـــــر  بلهوس   مرا  جوید

وطعــــم  شهـــوت او را به  روغنم  بخـــورم

به  راه  راست  روانم ـ چـرا  بدست  خسان

هـــــزار  زخم  زبانی  به  هــــر قدم  بخورم

مــــرا که همت   حاتم  کم  است  در  دنیا

برای هر کس و  ناکس به عُـجز خم  بخورم

***

بیا  که  فتنـــه  ای دوران  مـــرا کباب  نمود

بدســـت خــویش بده  آب کــز  ارم  بخــورم

بعدا نمیدانم چرا از شعار گونگی اش خوشم نیامد و این غزلگونه را سر هم کردم.

 غزل

قاصـدی نیست که پیــغام، به  دلبر  ببرد

جان بلب  آمده،، زین لحظه ای آخر ببرد

با  کدام حوصله شاید خط سرخی  فردا

خبـــر مُــــردن  فــــرزند، به   مادر   ببرد

بعد از آن کز غم هجران به خاک  افتادم

یک نشانی  ز مـــزارم ...  به  برادر  ببرد

افق  باختر  امروز ، به خون  میجـــوشد

آه  و  افسوس  مــــرا ، باد به  خاور ببرد

من  غلام در و  دربار کسی خـواهم  بود

که   از ین  آتش سوزنده  به  کـوثر  ببرد

جهانمهر هروی

۲۰ می ۲۰۰۹

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1388ساعت 18:40  توسط جهانمهر هروی | 
 

 و این هم یک مشق عاشقانه تقدیم به شما عزیزان

 غزل

همـــگی حــور بهــشتی و همــــه مــثل  پری

یک کمی دل میدهی و  ــ همگی دل می بری

یک کمی  شاعری   و صورت  معـنی خـــوانی

ســخنت سحـــر به  دل  آورد، ای کــبک  دری

یک کمی غافــل از آنی که قیــــامت شده ای

دختر دهـکده ای ــ شهـــره ی  بازار  شهــری

کمـــکی عاشقی  آمــــوخته ای   خــیلی  ناز

یک کمی مست غروری، همگی شور و شری

دل  من  بردی  به  یک عشوه ، خدا  یارت  باد!

بهـــر غـــارتگـــری  دل... چقــــدر  با  هــــنری

 جهانمهر هروی

۱۵ می ۲۰۰۹

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:12  توسط جهانمهر هروی | 
 

   آدمک و آدمها برشی از رمان ( سرخ وسپید)

بلاخره روز پنجشنبه رسید. اینروز از دو هفته قبل روی تختۀ اعلانات گذاشته شده بود... روز پنجشنبه اول می و مصادف به روز کارگران جهان است. به همین مناسبت محفل شانداری از طرف ادارۀ انستتیوت برگذار میشود...

وقتی صبح به وظیفه  آمدم ، راستی هم محیط شکل دیگری به خود گرفته بود. دروازه را با تکۀ سرخی مزین ساخته بودند که روی آن با خط سپید نوشته بود:  کارگران جهان متحد شوید. در اطراف سرکی که به سوی ادارۀ انستتیوت میرفت بیرق های کوچک و شعار های را به نام کارگر و دهقان نصب کرده بودند... کارگران و دهقانان اتحاد شما ضامن سعادت شماست... مرگ بر امپریالیزم... زنده باد خلق...

بالاخره پس از بیانیه های برای بزرگداشت از مقام کارگر و دهقان نوبت یک درامه رسید. این درامه شخصیت زمامدار سابق را به نقد میکشید:

سربازان انقلابی به دروازۀ رئیس جمهور رسیده بودند. رئیس جمهور از وزیر داخله کمک میخواست. بیخبر از اینکه وزیر امور داخله بدست انقلابیون اسیر بود و برایش دیکته میشد تا رئیس جمهور را به خاطر تسلیم و فرمانبرداری تشویق کند. در اخر و بر اثر مقاومت رئیس جمهور سربازان فیر میکردند و رئیس جمهور و فامیلش را میکشتند و درامه پایان مییافت. ممثل ها نقش انقلابی خود را ماهرانه اداء کردند.

در ختم مجلس مدیر انستتیوت روبروی همه قرار گرفته و بعد از دادن چند شعار گفت:

ــ ما قدرت را به خاطری نگرفته ایم که برای هر مرتجع، هر بی سواد و بیدانش کرنش نموده و او را فرزند خلق بخوانیم. شما میفهمید که انقلاب ما از عمق اندیشه های دوران ساز سرچشمه گرفته. اندیشۀ ما اندیشۀ کارگر و دهقان است. ما به کارگر و دهقان از همه زیادتر اهمیت میدهیم و احترام داریم. هر کس ضد این مفکورۀ ما باشد انسان نیست و بنابرآن با ما نیست...

نیم ساعت بیانیه داد. دور دهنش را کف سپیدی گرفته و هر لحظه احساساتش آتشین تر میشد.

پهلویم یکی از استادان نشسته بود که در امریکا تحصیل کرده بود. آهسته به گوشم گفت!

ــ من که ازین آقا خوشم نمیآید. میفهمی از یک سال به اینطرف که او آمر مکتب شده چهار نفر استادان لایق را به محبس انداخته و هفت نفردیگر فرار ملک های بیگانه شدند. خوب تو فکرکن که چه میگوید.! هرکس ضد مفکورۀ ما باشد دشمن ماست...

 با بی توجهی به گفته هایش خندۀ ساختگی نموده و او را متوجه شعار های تازه ای ساختم... انقلاب ما از انجهت برگشت ناپذیر است که ما زیادتر از نصف جهان را باخود داریم. و به اینوسیله یکباردیگر توجه اش را به گفتار مدیر انستتیوت انداختم.

ــ کارگران عزیز همه چیز مال شماست. شما دورانساز هستید و آینده ای مطمئین را با دست های توانای خود میسازید...

در ختم بیانیۀ رئیس تعدادی از ملازمین انستتیوت و دریور اش را روی ستیژ خواسته و تحفه های را به آنان تفویض نمود و برای هر کدام شان کف زد و در هر مرحله یکی از شعار هایش را تکرار میکرد. مرگ به اشرار. زنده باد خلق.

ختم مجلس صرف نمودن غذایی بود که در سالون انستتیوت قبلن چیده شده بود. مدیر قبل از آنکه از ستیژ پائین بیاید اعلان کرد:

ــ استادان عزیز امروز روز کارگران و دهقانان است. غذای ترتیب شده اختصاص به همین کارگران ژنده پوش دارد و ما همه مهمان آنها هستیم؛ خواهش میکنم منتظر بمانید که برای  خوردن غذا آنان پیشآهنگ باشند و ما بعد از آنان به سالون خواهیم رفت...  در میان ملازمین انستتیوت رمضانعلی با خندۀ خود را پس کشیده و آهسته برای ما گفت:

ــ من که پیش از استادان به سالون نخواهم رفت.

دوست من که تحصیلات امریکایی داشت به بهانۀ شستن دست بسوی اخیر دهلیز رفته وداخل دستشوی شد و بعد از لحظۀ دیدم که از دروازۀ عقبی بیرون شد و راهش را به خارج از انستتیوت پیش گرفت.

***

فردا که به انستیوت رفتم. مدیر خشمگین بود. ترشروی اش را همه کس میدید. و هی حق و ناحق داد میزد:

ــ خائین ها ، چوچه های کارتر خیال میکنند هنوز هم باداران شان میتوانند به آنان کمک کنند... من میدانم که ازین به بعد با این مردم چگونه برخورد انقلابی کنم...

استادی که سر و ریش اش سپید بود و مضمون معماری را تدریس میکرد، کلاه پوستش را روی سرش جابجا نموده و با خنده ای گفت:

ــ خدا خیر کند باز چه شده؟

آهسته به گوشش گفتم:

ــ گپ از گپ گذشته. مدیر صاحب میخواهد رئیس شود و برای این منظور در نظر دارد چند تای دیگر را به حیث ضد انقلاب به محبس روان کند.

***

چند روز بعد رو بروی همه پنج نفر از استادان دیگر انستیتیوت را از جلسات درس بیرون کشیده به یک موتر جیپ روسی  بسوی نامعلومی بردند. دیگر آنان را ندیدم و میگفتند در محبس پلچرخی زندانی شده اند...

 

جهانمهر هروی

10 می 2009

+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1388ساعت 23:0  توسط جهانمهر هروی | 
 

 اینروز ها یکبار دیگر دزدان سر گردنه باهم یکجا شده اند و باز پلان دیگری برای غارت و چپاول دارند. خوب وقتی نتوانی بگویی فلان و یا همان؛ بهتر است به اشاره و کنایه رجوع کنی.

درخت و تبر

دزدان شهر ما چقدر خیــره  سر شدند

حالا  به  فـــکر  غارت  مــال پدر  شدند

از قُمه و فشنگ  و  تفنگ دل  بریده  اند

این  روز ها  به  فکـر  پلان  دیگر  شدند

ابلیس گونه  در  رگ  هر  هموطن  روند

بگـــرفتند قـلم  و سـراپا   نظــــر شدند

بازی  به خون  مردم   بیچاره  کرده  اند

امروز خواستـداری  عدل  عمــــر شدند

کوران، دست  هم به شب  تار داده اند

دیــدی چگونه همنفس  یکدیــگر شدند

***

اری بـــرای  کنــدن  این  ریشــه و تنــه

از این  درخت، دسته ای بهـر تبر شدند

جهانمهر هروی

8 می 2009

 

+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:48  توسط جهانمهر هروی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من نیمی از عمرم را برای تو فکر کردم... آنقدر که یکبار در غم و اندوه غروب کردم... حالا ای همدم من، اجازه بده که دوباره طلوع کنم... تا غروب دیگر باتو خواهم بود.

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
زینت نور
یاداشت های پراکنده ( شیده)
ادیب
مژگان ساغر
انگلیسی به فارسی
تلاوت اشک
داود عرفان
زیوری ویژه
بینا
کمال کابلی
گل سرخ میران
عابدی
صادق عصیان
پیام زن
نوای دل
انجلا پگاهی
احسان
فاطمه
حریم عشق ( راحله یار)
زنده یاد سهیلا خجسته ( وطنم دوستت دارم)
نجوا
شهلا ایزدی
صدای پای آب
سهراب سیرت
مرجان (گل یخ)
lمهر انگیز ساحل
راه سبز( آثارلحق حکیمی)
نامه های پست نشده ( زینت نور)
نعمت الله پژمان
فرزاد فرنود
( کوچه) حبیب بزرگمهر
قصر آرزو ها
شبنم
هرات سرزمین شعر
گندم زار
پسر افغان
مکتوب
سین مثل سرو
آرش پور علیزاده
حرف های یک دل
لحظه های بارانی
صدای آشنا
طارق
باور
فرشته سید
سایت استاد فکرت
مجتمع ویبلاگ های افغانستان
فرهنگ دهخدا
تقویم های بی برگ ( امینی)
باران باران( گل احمد نظری اریانا)
خالد نویسا ( داستان)
نازنین
شهر تابش
کاکه تیعون
صفحۀ شعر
خط سوم
آموی خروشان ( حفیظ الله زریر)
حماسه ( ملالی شبنم)
حریم عشق ( راحله جان یار)
صفحۀ فوزیه یلدا
گنجینه ( ناصر عارفی)
روز مرگی های من
پژواک هنرو اندیشه ( رضوی)
صفحۀ آرزو
کهندژ ( عبدالعنی نیک سیر)
صفحه شفیق سحر
صفحۀ منیر سپاس
سوزان یگانه
حنظلۀ بادغیسی( عصمت الله مهربان)
صفحۀ شریفی ( داستان)
حدیث عشق
نگار
آگاه
نمکدان مهاجر
شعر و دل نوشته ها
حرف های دل من
پژواک هنر و اندیشه
عفیف باختری
پایگاه های پژوهشی
گروه ادبی ( از باران)
Aqah
از دیار غربت
کانون ویبلاک نویسان افغانستان
محمدزرگرپور
عاشقانه ها
جامعه ی نو ( شوکت علی محمدی)
چکاد ( عزیز علیزاده)
نوشته های یک جوان
پل ( داکتر سمیع حامد ــ گسترۀ ادبیات)
فردای روشن
خیابان های سرگردان ( نظری)
مسعود طالقانی
نیزار ( حسین فیاض)
شاهد و ساقی ( رکسانا)
دکتور سمیع حامد
صفحۀ ندا
مجلۀ شعر آستان
بصیر سیرت
صلح محور
اصغر معصومی
کریمی استالفی

صاعقه ها
قادر مرادی داستان
اورنگزیب
نقش باران
سپیده مبرهن
پرستوی مهاجر
آبگینه
مروارید های پراکنده ( فریبا آتش)
عنایت الله شهپر
جان عشق
ترانه های دل
مینای از شیشه
دنیای من
دلنوشته ها...
سخن


 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM