![]() |
![]() |
|
| نمایش شعر و داستان |
|
رباعی دو پای نــازک فصــل بهـار، پر از خــون دلی شکسته ی ما را کشیده است به جــنون خطای ماست که دل داده ایم به رنگ چمن دلی که مـرده به گلشن نمـیشود افــسون رباعی ای مطلع تو فصل بهـــار و جــوانی ام دانم به مقـــــصد دل مـن می رسانی ام هر جای سبزه بود و گل و بلبل شراب آنجــاست خانۀ مـن و اینهـــا نشانی ام رباعی گفتم که شراب و شهد، شیر و شکری تو شاخ نبات و میوه ای هر شجـــری شمشــاد به باغ خــانه ام گـــردیـــدی افـسوس که از حال دلــم بی خبری رباعی شـــادم که بهـــار دیگـــری باز آمــد سـوی تــو دلــم باز به پــــرواز آمـد انجام غـمی که داشتم هرشب و روز آغـاز شـد و بــاز به صــد راز آمـــد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 22:38 توسط جهانمهر هروی |
|
|
میدزدند! به نرد عاشــقی امروز چا ل، زور مــــیدزدند صدای کـــشت و ما ت یار را، از دور مــــیدزدند نه شد روزی کسی که، برسر راهش کمـین گـیـرد چو دزدان روز با مستی، عــصا از کـور میدزدند خــطای سنجــش عـا لم، شمــردن کار نــادان شـد جــلایی گــوهـــــر نایاب را از نــور مـــــیدزدند نمیخواهم که با عورت روم در خاک بعد از مرگ چـــو مــــیدانم کـــفن را از درون گـور مــیدزدنـد مـــیراث شــوم شیــطان الــتفات عـمر جاهـل شـد خــرد را از ســر شـــوریـدگان، مغـرور میدزدنـد *** مــرا از کــرده ی تقــدیر باور گشــته این انجـــام کــه آغــــاز بهـــاران را به ایـن منـظور مـیدزدنـد ۱۴ مارچ ۲۰۰۸ با اظهار سپاس ازشاعر و فرهیختۀ عزیز حضرت ظریفی که مرا به نارسایی های این غزل متوجه ساختند. ( یا) از مصرع اول کم شد. در مصرع چهارم عوض مردم ( بعد از مرگ) آمد.الف در مصرع آخر و در کلمۀ بهاران فراموش شده بود. اما در مورد دزدیدن عصای کور کاملن تصادفی نبود و از مکالمه تیلفونی یک دوست که گف:... عصای کور را هم میدزدند الهام این فرد شده است و فکر میکنم یکی از گفتار فلکلوریک مردم فارسی زبان است. من شعری دیگری را به همین عنوان تا حال نخوانده ام و اگر ایشان سراغ شاعر دیگری دارند که این مصرع را گفته باشد برایم بنوسند. میدانم از نظر وزن وهجا پای بعضی از مصارع میلنگد آرزو دارم روزی بهتر بتوانم این گونه نقص ها را در شعرم بر طرف کنم.از لطف شان سپاس بیکران.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 15:29 توسط جهانمهر هروی |
|
|
شرم ازین به بعد ترا (عشق من) نمیگوییم خمی به ابرو و جنجال بیشتر نکنی! و خرده باز نگیری که بیوفا هستی؛ نه ترس دارم و نه عشق را بهانه کنم... به چشم خویش بدیدم در نت اخبار که میدهند تغیرات جنسیت امروز عجب که نام بدل میشود به هرعنوان... *** به سخره واژه ای هرلحظۀ تورا گیرم و آن پیراهن سبزی که زیب و زینت تست و آنچه در تو شب و روز میشود همراه مک آپ، لپستک، ، ریمل، سرخی و سایه وخال های سپید و سیاه پیشانیت و حمیلی که روز به گردنت آویزی وعطر کوبه کویی که سکر می آرد و مثل این همه را، استهزاء خواهم کرد *** بیاد آورم آنروز های سخت ترا چه بود عشق ( حوا) ؛ این زمین بیمقدار؟! نداشت عورتی جز برگ های انجیری و لذتی که تن گرم ( آدم) از خورشید به سرزمین ( سراندیب) افتخارش بود و باز قصۀ هابیل و قصه ی قابیل و تخمه های قبیح ی که مرگ را آورد و خواهران دوگانه به سرنوشت زمین که بوی زایش مادینگی به بار آورد و در طبیعت پر ازدحام لذت و شوق هزار بار رقم زد نام عصیان را خزید زیر همه پوست و گوشت آدم ها و آن درخت که زیتون به ارمغان آورد و از شرارت شیطان روز طرد بهشت که در طبیعت انسان میکشد خط غم و دانه دانه گندم چقدر مجرم بود چه قدر شرم مرا دوش ارمغان آورد ۱۴ مارچ ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:21 توسط جهانمهر هروی |
|
|
غزل تـن بلـــوری انگـــور مـیطپـــد در آب شراب میشود و نشوه و کسالت و خواب دلی ز رخــوت یک همــنشینی بیــجا به سهـم خـواهش شـیطان میگشــاید باب صـدای پـر هــوس زنگ پای رقاصـه لب کبود به یک بوسه میخـــورد صد تاب ز انتــحار مـجاهد به خانه هــای امــیـد بهـر کجای شط خـون مـیکشد به شتاب دل شــکستۀ یـک پیــر مــرد در مسجـــد هــزار بار تــرک میـدهــد خــم مـحـراب امـــید نان به شکم هـای گشنۀ اطـفـال کــنار جـاده عبث روز میرود به حساب *** عزیز من سفری کـن به خـانۀ دل مـن غــم تو کرده مـرا بیـشتر ز پیش خـراب ۸ مارچ ۲۰۰۸ دوستان عزیز این غزل را بعد از مشاهده قصه های جنگ سرودم. غم انگیز بود که بعد از آن درچینل تیلویزیون دیگر دیدم عده ای نشسته ودر حالیکه مست بودند از رقص یک زن خوشحال با هم میخندید و لذت میبردند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:53 توسط جهانمهر هروی |
|
|
دوستان عزیز: اینگ دو غزل با مضامین ناهمگون خدمت شما تقدیم میگردد. غزل دوم به جواب شاعر توانا جناب حضرت ظریفی سروده شده و در ویلاگ اش موجود است. هرگاه سکتگی در آن به چشم میخورد امیدوارم بر من خرده نگیرید بهــار آمــده، مــن منتــــظر به آمــــدنت چو گل به خنده شکوفان بود لب و دهنت شراب عافــــیت از جـــام لاله نوشـت باد که رنگ هـــردو لبت دارد و جـلای تنت شکـــوه قامت تو، برگ و بار اردیبهـشت درخــت سیــب به تن کرده باز پیرهــنت به مقـــدم تو چمــن جلوه ی گل و سنبــل ســـرود چلچله ها گشته شعر هر سخنـت *** درون حجــله ی سبزینه های فــروردین گل بنفــــشه بنـازد به زلف پر شکــــنت ۲۸ فبروری ۲۰۰۸ زین گـــردش ایام که هر سال بهـــار است ما را همه این فرصت خوش نالۀ زار است آن لاله ی خــونیــــن جگــر دشت بنــا لــــد از بس که به هر گوشه شهیدی و مزار است نه بام و لب بام و نه دیــــوار امیـن اســت زیـــر هــمه از خــلق خـــدا کله منار است درباغ حــریفــــان خـــورند باده ی رنگــین اینــــجا هــمه عشاق، کـباب از غم یار است با ســـبزه و گـل قلــب کس آذین نـتوان کـرد ســرمنشــع پیــدایــش ما بـوتۀ خــــار اسـت خــوشی مطلب از طبع شاعـر و غزل هاش غــم از پی غـم میرسد و غصه هزار اسـت مــلکی کـه در آن دانـــه نگـــــردیده جوانه باری سخن از گفــتن نـوروز چـه کار است ۲۸ فبروری ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 17:38 توسط جهانمهر هروی |
|
|
به زنان رنجدیدۀ میهن به مناسبت هشتم مارچ 2008 روز بین المللی زن رو ســـوی میهنم، که غروب سپیده هـاست تبعـید گشتـــه نور و سیاهی حکمـــرواست جغـدان شب هجــوم به ویرانه کــــرده اند با آفـتاب بــار سفــربستن ات بــه جـــاست ای دخــتران غــمــزدۀ شهــــر و روســتا رزم شما خجــــسته و فــریاد تان رساست سهراب و گیو و رستم دستــــان یار تان فــتح تمــام و بـرد دلیـرانه از شمــاســت باغ جنــان به زیـــر قدم هــای پـاک تـــان زیبایی جهان به نکاپــوی تـان گـــواهست یکجــا شویـد و بــر دژ اهــریمـــن زمـان با یک هجـوم، سنگر طاغوت از شماست
اول مارچ ۲۰۰۸
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:15 توسط جهانمهر هروی |
|
|
دوستان عزیز این غزل را یکسال پیش سروده بودم زمانیکه ولسمشر!! کرزی گفته بود پاکستان علت بی ثباتی ماست. آری میشود گناه خود را به گردن گیریم که هر عیبی که هست در مسلمانی ماست. دیوان جزا میکشــد ما را به گــمراهی، غم شبگــیـر ما تا عداوت بین ما، از غــیرشــد تعـــبیــر ما هیـــچ امــیدی نمیـبــاشد به لطــــف زنــدگی گر ندارد آب غـــیرت، قمـــه و شمــشیر ما دیگران در فکر فردا روز وشب در جستجو عــمر در غفــلت نشستیم، این بود تقصیرما جنــگل ما را روباهـــی پادشاهـــی میکنــد کــس نمـــیدادند کجــا گیــرد، نشان شیر ما چــشم ما را بسته انــد، داریم زبان بلهـوس شعر بزم اهــریمن گردیده است تقریر ما حکمـت سر مشق دیوان جزا از بهرچیست! با کدامــین خامه ی بنــوشته ای تقـــدیر مـا 12.02.2007 |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 14:15 توسط جهانمهر هروی |
|
|
پایین و بالا نباشد عـیـب مــردان برشمـردن، رمـــز بینـایی دل شــوریده مـیخواهــد که ره پوید به شیــدایی کجا دل میفریبد هرزه ی گر حرف خوش گـوید شجاعت پیشــگانرا عــمر باشد با شکیبــــــایی ز ابنای جهان یک داستان باقیست تا امــروز دلی پر نور و اعـــجاز سخـن های مسیحـــایـی خــط و خــال بتان تا چند روزی میکند غــوغـا ولی تا حشر مـــجنون قصه میگوید به زیبــایی تبـــسم بر لب دلـــدادگان، پــژمرد با غـــــم ها به لب آمـــد نفــس از فـطـرت آن یار هــرجایی نشـد روزی که فـرعون زمان، آینــده را بیـــــند که امـروزش خدا گویند، چه خواهد بود فـردایی بــرو اندیشه را فارغ بگـیر، از قطره ای ناچیز گــر از توفـان نمیتـرسی و دل دادی به دریایی *** زمیـن و آدم و آب وهـــوا و آتــش و انجــــــم به چشمـت انتـــباهی است اگر، پایین و بالایی ۲۷.۲.۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:24 توسط جهانمهر هروی |
|
|
برای همه مهربان دوستانیکه مرا همرایی کردند. وممنون محبت شان ام. غزل وصف دلدادگی ام را به غـزل خواهـم کــرد شرح هجران ترا بی غش وغل خواهـم کـرد هرچـه کردم که به مقصد برســم چاره نشد بعـد ازین لحظه به گفتار عـمل خواهم کــرد دل من از غم هــر روزه به تنگ آمـده است شکوه از قسمت خود روز ازل خواهم کـرد حرف بد خواه تو را بار تحمل به کجاســت با رقیبت همه جا جنگ و جدل خـواهم کـرد *** بهـــر وصفــت نبود مشکل من گفــتن شعـر واژه ها را همگی قند و عسل خواهم کـرد ۲۵ فبروری ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:15 توسط جهانمهر هروی |
|
|
دوستان عزیز سلام: خستگی ام درین روز ها بطرز غیر منتظره ای از حد گذشته است. خستگی من از دست کسانی است که با آنان دست دادم و ایشان در پی بریدن دستم بر آمدند. شاید اگر آنان این شعر ام را روزی بخوانند در دل خود بگویند که چه کار بدی کردیم. من از آنان رنجیده ام و کبوتر خیال ام دیگرحتی کنار بام شان نخواهد نشست. وقتی این شعر را میسرودم اشک ام به خاطر درک ظالمانۀ شان از من میریخت. آری امشب تا صبح بیدار نشستم تا بلاخره درد دلم را با این شعر تسکین دادم. خسته شدم ازیـن زمــین و ازیــن آسمان خسته شدم و از شکســت دل عاشقــــان خـسته شدم مرا بگیـر و به سوزان به شعلۀ خشم ات که از دورویی خــلق جهـــان خسته شدم چمن فسرده و از و برگ و بار بی قسمت ز ناروایی فـــصل خـــزان خســــته شدم بریــده دست مرا دوست، تـا بــه او دادم ز مهــــربانی آن دوســـتان خســــته شدم صـــدای تیشـــه فـــرهاد انفجار غم است به عشق مرده ام و از امـتحان خسته شدم نگفــــته ام سخنــی امر قـــتل مـن دادنــد من ازنتـــیجـۀ ایـــن گفــتمان خـسته شدم نگشت رنگ معــانی به قــلب ها ظـــاهر بــرای این همــگی، از زبان خسته شدم خــدای را نـفــسی باش بــرکـــت دل من که ازمعــانی ســود و زیان خــــسته شدم نرفت به کعبۀ مقصود و عمر من بگذشت ز عـــزم رفــتن ایــن کاروان خــسته شدم ۲۳ فبروری ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 15:44 توسط جهانمهر هروی |
|
|
در باغ بزرگ دولتی کار میکنم. وظیفۀ من دیزان و دیکور باغچه ها ، پیرایش کتاره های سبز و کشتن گلهاست. این باغ دولتی و متعلق به شهرداری است. در یک گوشۀ باع خانۀ شیشه ای برزگی است که بر علاوه درخت ها صد های پرنده ای زیبا را در آن نگهداری میکنند و به اصطلاح هم قفس است و هم جای پرواز برای پرنده ها. در تنه های درخت ها خانه های نسبتا کوچکی تعبیه شده که در وقت شب پرندگان خواب ویا جفتگیری داخل آن میروند. امروز که مسوول این قفس بزرگ به وظیفه اش نیامده بود برای من وظیفه دادند که آنجا برای این پرنده ها آب و دانه بریزم. دانه این پرندگان تخم آفتاب پرست و برنج میده است و من آنرا به درون این خانه بردم و در قفس های کوچک که بالای تنه های درخت جای داده اند، ریختم. ساعتی بعد یکی از همکارانم به کمک ام رسید. میدانید که من اشتباه کرده بودم. زیرا باید دانه را زیر هر درخت میریختم . بهر صورت مورد انتقاد قرار گرفتم. یادم آمد که من اشتباه کرده ام یا کسانیکه این خانه ای شیشه ای را ساخته و این پرنده های مقبول را در اسارت نگهمیدارد. این شعر را نوشتم و به شما دوستان تقدیم میکنم. غلط... نوشته لوحــــه ی تقــدیر مـن، زمانه غلـط اسیـر دسـت تو صیاد ام ایـن بهــانه، غلـط دل شکســـتۀ ما نیست چــاره اش پیــوند امیـد وصل غــلط حـــرف عاشقــانه غلـط به شام غــمزده چــون ابر تیــره را مانـــم که میــرسد به فضـــای دلـــم شبــانه غلـط کسی نگفت خطر را به گوش من روزی که در هجــوم یک افعـــیست آشیانه غلـط رهیست سوی بیابان و دیگرش سوی شهر کشیـــــده انـد اشـارت بـسوی خــانه غلــط مــنم اسیر و قـــفس را به نام من خـواندنـد نصیب بلبــل شوریده، دام و دانـــه غلـط ۲۲ فبروری ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 18:58 توسط جهانمهر هروی |
|
|
توفـــان خـزان دردی که رســد مـــا را، با هـیــچ مپــــندارش خـــواهی چــو دمی ناید، در قـــلب تـو آزارش امــروز مــنم تنهـــا افــــتاده بــه درد وغـــــم هــر کــس به تـمنایی رفــته است پی کـــارش ایــن رســم نمــــیدانم، یکــباره چــسان آمد!! که اینگونه طبیبان نیست غمخوار به بیمارش شـــاید که تـو میـــدانی این قصـه ی بازاری حــراج طــلا آمـــد کــس نیست خـریــدارش فــــریاد و فغــــان دارند اهــــــل نظـر دنیـا بیــــمایه شـــده قـــاضی، احکامش و آثـارش در خــانه ی حــق خــواند فتـــوی جعـلکاری پــوشیــده نگه دارد حــــق را زیر دستـارش در باغ ارم پیچـــد توفـــان خـزان امــروز بشکستـه درخت سیب برگش و همـه بـارش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:36 توسط جهانمهر هروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من نیمی از عمرم را برای تو فکر کردم... آنقدر که یکبار در غم و اندوه غروب کردم... حالا ای همدم من، اجازه بده که دوباره طلوع کنم... تا غروب دیگر باتو خواهم بود.
|
|
RSS
|