![]() |
![]() |
|
| نمایش شعر و داستان |
|
مذهب عشاق نه قافــیه به شعر، زیــنت و ثمــر باشد نه وزن شوکــت اندیــشه و هــنر باشد اگـــر به طعنه بگویی که چشم تو زیباست سخن به گوش عزیزان چون شکر باشـد خــطی بکش ز تغـافـل بـر حــریم دلـم بگوی ... لطـف تــو از آن، مرا اثر باشد مگـوی چه گفته ام و بار بار خواهم گفت! نگفــتن سخـن ات، گفـته ی دیگر باشد مـرا به نـظــم هـمان زینتی که داری تو شب سـیاه، به آن سـادگی سحر باشد *** بکـن طـــلاوت آیـات راز هــستی را که دین و مـذهب عشاق بی ضرر باشد جهانمهر هروی ۱۷.۰۴.۲۰۰۸ خال هندویی از نام من و جای مــن و زندگی ام پیــش هـمه آوازه ی بد گویی تست از مذهــب من بیرون شــدی مــیدانم خال بر لـب نشــان هــندویی تـست جهانمهر هروی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:20 توسط جهانمهر هروی |
|
|
رنگ سادۀ زرد یک زبان از عشق میگوید که عاشق شو ، بخــور خون جگر هردم یک کتاب کهـنه میگوید خطر دارد، به هر سطــر ام بخـوان دردم با تغافل میروم تا مرز های یک جنون امشب، به امیدی که دارم من در سرم فکری برای آشنایی، تا اگر روزی فدایی یک دلی گـــردم آه ای تقدیر، امـشب توستی در سـرنوشت من نمیدانم چـرا جاری من همان دلداده ای هستم که در لوح قلم یکبار نام ام را سیاه کـردم تو نمی گـویی چـرا و با کـدامین سوره قرآن هستم مجــرم و طاغـی که پنداری مــرا کافـــر، نمیخوانی مرا جا مانده ای از نطفه ی آدم منم شاعر؛ چـرا شعــر مـرا بی مایه و پر مـدعا و خام میــگویی تا کجـا از خـیل مشتاقـان خـود با نا امیدی و شقاوت میکنی طــردم *** تــو به ســرخی هـای خــونم هـر افـق را بی مهــابا رنــگ میسازی من شعاع پرتو خورشید میباشم و میدانی به رنگ ســـاده ی زردم ۱۱ اپریل ۲۰۰۰ حهانمهر هروی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:25 توسط جهانمهر هروی |
|
|
مرز های عشق صدای گرم و دلنشینی مرا از خیالات ام بیرون کشید. مرا سلام داده و احوال ام را پرسید. وقتی به خود آمدم مقابل ام را دیدم که با خنده ای معنی داری به طرفم نگاه میکند و ظاهرا میخواهد با او صحبت کنم. ــ اسم ام « ایزابل» است. چقدر وقت که تو را زیر نظر دارم. اما تو با خود ات فکر میکنی. راستی نیشه که نیستی؟! خندیده گفتم نخیر و بعد با شوخی گفتم : ــ اما شما؟! او هم با خنده ای جواب داد: ــ نه هرگز نه! من از خوردن مشروب متنفرم ام. خیلی مقبول بود. اندام کشیده، گیسوان سیاه و ریخته روی شانه هایش، چشم های بادامی و دهن غنچه مانند اش به او چهره ی دختران شرقی را میداد. از من پرسید: ــ از کجاستی؟ به پاسخ اش گفتم، افغانستان و او با خوشروی گفت: ــ فهمیدم. اما در افریقا که سپید پوست ... میخواست چیز های دیگری هم بگوید مجالش نداده گفتم: ــ افغانستان به افریقا نیست ما از آسیا هستیم و به زحمت فهمید که من در کدام منطقه دنیا باید تولد شده باشم و بعد در حالیکه خنده میکرد از رشته تحصیل اش که موزیک بود صحبت کرد و از اینکه پیانو و ویلون را میخواهد بیاموزد و اینکه موسیقی چقدر در پیرایش روح انسان کمک میکند. یکساعت با من همچنان صحبت میکرد و در آخر گفت: ــ چقدر وقت میشه که بریتانیا آمده ای، وقتی شنید که تازه چهار ماه میشود پرسید. ــ دیق که نیاوردی؟ گفتم: ـ اگر راست میپرسی خیلی زیاد و ادامه دادم درس ها هم مشکل است و من باید هر روز بلاوقفه تحقیق کنم و کتاب بخوانم و گهگاهی میشود که در کتابخانه خواب ام میبرد. خندید وگفت: ــ چه رشته ای را تعقیب میکنی و وقتی گفتم ریاضی و فیزیک مثلیکه جن گرفته اش باشد با تأسف سری تکان داد و چیزی نگفت. من عادت داشتم که یکشنبه شب ها به کلوپ کالج میرفتم. نمیدانم چطور شد که فردا شب هم خلاف معمول به آنجا سر زدم. چشم ام در میان آن همه دختر و پسر که پهلوی هم نشسته و با هم میگفتند و میخندیدند تنها ایزابل را جستجو میکرد ولی او نبود. تا دیر های شب آنجا تنها نشستم ولی درکی از او نبود. به اتاقم بر گشتم و روی بستره ام دراز کشیدم و در میان افکارم غرق شدم. یکبار خاطرات دوستان ام در افغانستان با هوای گرفته وبارانی لندن مخلوط میشد تمام اعضای خانواده ام را در فرودگاه کابل میدیدم که با من وداع میکنند. و باز اولین روز های اقامت ام را به یاد میاوردم ولی هر چه به خاطرم میآمد حکایتی بود که من باید آهسته آهسته فراموش میکردم. فردا شب دیگر به کلوپ کالج نرفتم و ترجیع دادم که در اطراف تعمیرات کالج گردش کنم. نمیدانم چطور شد ایزابل را جلو رویم دیدم که چون سروی ایستاده است. لباس های سپورتی به تن داشت و از ماندگی عرق از سر و رویش میریخت. پرسیدم: ــ کجا میری؟ پاسخ داد: ــ ورزش میکنم و بعد در حالیکه خندۀ ملیحی لب های غنچه مانند اش را تاب و پیچ میداد نفسک زده از دوش و از نرمش اندام بحثی به راه انداخت: ــ میفهمی ورزش یگانه ضامن سلامتی و تندرستی است. من از هژده سالگی به اینوسیله اندام ام را پرورش میدهم هفتۀ پنج نوبت ده کیلومتر میدوم... با خنده ای گفتم شاید از همین جهت تو زیباتر از همه دختران هستی. با تشکر دو بار روی شانه هایم زد و گفت تو هم جوان خوش برخورد و خوش صحبت هستی. *** دو ماه به همین ترتیب با هم بودیم. بعضی روز ها به دیدن ام میامد. لباس های مرتب داشت و هر روز که میآمد اولین پرسش اش این بود که چه مشکل دارم. گاهی با هم به اطراف کالج میدویدیم. او مرا به ترک سیگار مجبور ساخته بود و میگفت باید دوش را ادامه دهی. وقتی هم تنها بودیم از خود اش از ارزو هایش صحبت میکرد. از فلم های کوبایی امریکایی خیلی بد بر بود . وقتی در تیلویزیون فلم کوبایی ظاهر میشد کانال را تغییر میداد و عقیده داشت این فلم ها همه چیزی را با جنگ فیصله میکنند. فتبال را دوست داشت و در جریان مسابقات فوتبال در تیلویزیون گاهی آنقدر هییجانی میشد که فریاد میزد. یکروز برایش گفتم: ــ ایزابل تو در میان دختران کالج شاید یگانه کسی هستی که من برایش احترام دارم. خیال میکنم میان ما و تو یک پیوند قومی و نژادی وجود دارد. تو هرچه میگویی ، برای من یک خاطره است. هرچه میکنی خیال میکنم اراده ای من در آن حاکم است. او در حالیکه از خوشحالی دستهایش را بالا برده بود مرا در آغوش گرفته و بوسید. لب های گرم و رطوبت نفس اش مرا به وجد آورد و بیخیال خودم را در آغوش اش رها کردم. این حالت زود گذر چند ثانیۀ زیادتر دوام نکرد و دیدم او مثلیکه ازین عملش پشیمان شده باشد خودش را پس کشیده و صورت اش سرخ شده است. ترجیع دادم که دیگر چیزی نگویم و نگاهم را از چهره ای ملکوتی اش به زمین بیاندازم. چند لحظۀ میان من و او سکوت برقرار شد و عاقبت من گفتم: ــ مرا ببخش من هدف دیگری غیر از خوبی هایت نداشتم... خندید و با ورخطایی گفت: ــ من هم ترا همینطور درک میکنم. میفهمی من ترا دوست دارم زیرا تو صاحب یک فرهنگ عجیبی هستی و تفاوت ات با جوانان هژده سالۀ که من دیده ام و ملاقات کرده ام خیلی زیاد است. درین سه ماهی که از آشنایی ما میگذرد من در خوی و عادت ات به خوبی اشنا شده ام. نمیدانم تو چرا اینطور هستی... میخواستم بپرسم چطور!... که او خودش اظهار کرد: اینجا یکهفته آشنایی میان یک دختر و پسر جوان کافی است که همدیگر را ببوسند . اما ترا ازین بابت کس دیگری یافتم.. گفتم: ــ من اساسا به عشق های مجازی و لحظه های زودگذر احساسات علاقۀ ندارم ترجیع میدهم که قلب ها به خاطر یک احساس مشترک به هم نزدیک باشند. ما را چنین تربیه کرده اند. خاموش ماند و لحظۀ بعد عزم رفتن کرد. وقتی که میخواست مرا ترک کند رویم را بوسید و گفت از آشنایی با تو خیلی هم خوشحال ام. *** دو ماه دیگری به همین منوال من او تقریبا هر روز باهم میدیدم و گاهی با او به بخش تمرین آموزش موزیک میرفتم او برایم پیانو مینواخت و گاهی هم تینس روی میز بازی میکردیم. درین مدت یکشب در کلوپ کالج با جوانی به اسم فلیپ آشنا شدم. این جوان نابینا بود و چهره اش ظاهرا در اثر سوخته گی کمی زشت مینمود. او داستان زندگی اش را اینطور برایم تعریف کرد. پدرم در جریان جنگ جهانی دوم سرباز بود وعاشق یکزن فرانسوی شد. هر دوی شان ازدواج نمودند و من در فرانسه به دنیا آمدم. هنوز پنج سال داشتم. آن دریاچۀ زیبا را که از میان شهر لیون میگذرد هنوز بیاد دارم. من با کودکان دیگر آنجا بازی میکردیم. در میان سبزه ها چیزی مشابه یک قطی زنگ زده یافتم و آنرا میخواستم بر دارم که انفجارش چشم هایم را برای ابد از من گرفت؛ میفهمی این یک نارنجک بود که از جریان جنگ مانده بود... ما از فرانسه به لندن آمدیم. من میدانم که طبیعت چقدر زیباست. انسان چقدر سرشار از عاطفه است. زندگی سرشار از حوادث... من موزیک میخوانم. موزیک عشق من است با وصفی که مادر ام آرزو داشت که من یک طبیب باشم... آنشب ساعت ها او با من از زندگی از مرگ پدرش در اثر ریزش معدن ذغال سنگ. در مورد علاقه اش به ورزش و پیاده گردی و در مورد سال آخر کالج اش که نزدیک کالج ما بود صحبت کرد. داستان زندگی او دل مرا هم به درد آورد. در لحظه های آخر ایزابل هم آمد و پهلوی ما نشست. وقتی برایش گفتم فلیپ او هم موزیک میخواند با هم شروع به بحث پرداختند؛ به زودی فهمیدم که آنان قبلن همدیگر را نمی شناخته اند زیرا بخش های کالج شان از هم جدا بوده است. من به اجازه هردو برای رسیدن به کار های تحقیقی ام کلوپ کالج را ترک کردم. فردا شب باز به کلوپ کالج آمدم. در یک گوشه ای فلیپ و ایزابل روی یک دراز چوکی نشسته بودند. ایزابل همه چیز را فراموش کرده و به چهرۀ فلیپ خیره مانده بود. عصای فلیب در میان هر دو پایش میلرزید و میدیدم که با ایزابل تند تند گپ میزند. بهتر دانستم که خلوت آندو را بهم نزنم و در گوشۀ نشسته مشغول خوردن یک گیلاس آب جو شدم. فضای کلوپ کالج را دود سیگار وبوی آب جو و قهوه پر کرده موزیک آرامی از یک گوشۀ کلوپ بلند بود و همهمه جوانان دختر و پسر در فضای میپیچید. نمیدانم چقدر مدت گذشت و من در سیر خیالات گذشته ام غرق بودم. یگبار چشم ام به گوشۀ افتاد که فلیپ و ایزابل قرار داشتند. از حیرت چشم خیره آن منظره گردید. ایزابل به آغوش فلیپ فرو رفته بود. لب های آندو بالای هم قرار گرفته و عصای فلیپ ازمیان پای هایش به زمین افتاده بود. پایان
۱۳ اپریل ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 22:47 توسط جهانمهر هروی |
|
|
پایمال پاییز تا بر آوردم سر ام از خاک پایمال پاییز وحشی شدم؛ ریشه ام پوسید، از زمین ام چید آخر دست یک ناپاک. آری دیگر نیستم من بتۀ گندم نیستم هم خار خشکی، یا تک درختی در کویر گرم. در سیاهی های بختم؛ گل کند تریاک. دست ها با تیغه های تیز صبگاهان درمیان شبنم صحرا حاصلم با تلخی یک عمر؛ وحشت نام ام سکر می آرد به اندام لطیف تو؛ هرچه میجویی التماس داشتن های خیالات است؛ ... میبرد احساس هایت را بسی چالاک ۱۲ اپریل ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:49 توسط جهانمهر هروی |
|
|
ناکجا آباد چـرا بر پاورق های دلـم یاداشت مینویسی جـدایی را قلم هــرگز نمیداند حصول واژه های خـود نمـایی را اگر پرواز تو در اوج خود بینی غرورحسن میجـوید کدامین بهــانه میسازی روند روز هـــای آشنایی را نمیدانم چه کس آموخت این نامهربانی در سخنهایت که میگـــویی حدیت مجـــمل آینده های بیـوفایی را بگــو آخـر مـرا تا نا کجا آباد با خود میکشی تاکـی؟ خیالم میگشایی درسرانجامم شروع یک دو راهی را بیا فــرعون یک روزی بکـش دستی به رخـــسارم مکرر کن ترحم را، نوازش را و الطاف خدایی را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:50 توسط جهانمهر هروی |
|
|
اخبار رسیده بار دیگر حاکی از خشکسالی است. درتماسی که با دوستان در افغانستان داشتم میگویند بعد از بارش برف سنگین زمستان دیگری باران نباریده و مردم برای خشکسالی خود را آماده میکنند.
خشکسالی ابر فـروردین نمی بارد زمــین بی نم بـــود دانه با رستن وداع دارد دلش پـــر غـم بود ریشه های کاج را کرم زمین بلعــــیده است قامـــت سرو بلند افسوس گــــویان خم بود برکه خالی گشته دلدلزار جــــوشد از مــلخ مرغ آبی را هزاران شکــــوه از عالم بــود خیل مرغان در حریم باغ غـــــوغا میکنـند زانچه را خواهند و میبیــــنند آنجا کم بــود چشم دهقان بچه سوی آسمان پر میکـــشد آرزوی بارشی هــــر چند بیش و کــم بود گردشی ایام دارد فتنه هر گاهی که خواست انتبـــاهی گـــر به چــشم خـیــرۀ آدم بــــود ۶ اپریل ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:3 توسط جهانمهر هروی |
|
|
تقاطع... من از تقـاطع خــط هـای جنگ می گــویم بخوان که از دل بـریان و تنگ می گــویم خـراب گشــــته مـرا باغ و خـانه و مسجد تـن نـــزار ز تیـر و تفــنگ مــی گـــویم تـــرا حکابت چنگـــیز حـــیرت افـــــزاید مــن از شقــاوت تیمور لــنگ میگــــویم شکایتی به کــی گـــویم کجـاست دادرسی به آب قصه ی سخــتی سنــگ میگـــویم حضـورنحــس پــر و بال و قامــت ابلیس میان قـــریه ز تــریاک و بنـــگ میگویم شکسته اند هــمه پیــوند شهــرونــدی را مگــو چـرا دیگـر از نام و ننگ میگــویم اگــر چه مـذهـب و آئین ما یگانگی است مــن این دوگانکی را، از فــرنگ میگـویم *** بخــوان سـرود دلـــم را، که غــصه مـیآرد اگر چه زشت ترین است قشنگ میگــویم جهانمهر هروی ۳.۴.۲۰۰۸ * مراد از( تقاطع خط های جنگ ) خط های میان جبهات جنگ در افغانستان است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:43 توسط جهانمهر هروی |
|
|
برای سلیمان دیدار شفیعی که گفته است: چه کردی « لامذب » دُختر ، به آئین کی ها کردی !؟ که لــرزیـده ، فـــرو افــتاده یکـــدم پنـــج ارکانــــم... مسلمانم دل و ایمان اگــر دادم مخـــوان کافــــر، مسلــمانم تویی مجـرم که افـروزی، هـزاران شعـله بـر جانم به سختی سنگ اگر باشم، مرا چون موم میسازی به هـر شکلی که مقــبول تو است، ای یار آسانــم مـــرا رکنی برای زندگانی غـــیر الفــت نیســـت شکـــوه لحظۀ های وصل آمیـــزد، به ایمــــانم نیا « چنگیز» آبــادی نــدارم، خــوب میــدانی! ببین صحرا نشینی بی مـــروت کرده ویـــرانم نمیــدانی تـو رسـم پاکبـــازی هــای عـــــــیاران هــر آنــکس دل به مــا ســوزد غـلام درگهـۀ آنـم *** چه کس تــورات میخــواند چه کس انجیل مـیداند؟! خـطـــا کاری عــزیز من قــسم گـــویم به قــــرآنم اول اپریل ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:44 توسط جهانمهر هروی |
|
|
میدانم دوستانیکه این غزل را میخوانند بر من خرده خواهند گرفت که گویا من با استقبال از غزل خواجۀ شیراز ناشیانه مشق کرده ام. اگر راستش را بگویم تا لحظه ایکه سه فرد آنرا گفتم نمیدانستم که با همین قافیه و ردیف شمس الدین محمد هم غزلی داشته و این در حالی بود که من سه فرد را به جواب اولین مصرع : گر زدست زلف مشکین ات خطایی رفت رفت ور ز هـــندوی شما بر ما جفایی رفـت رفـت گفته بودم و وقتی به آخر رسیدم یافتم که این غزل ناب از حافظ است. چون آمده را ردی نیست نخواستم از آن صرف نظر کنم . این غزل و آن پیام من در ویلاک ادیب پیوند سایت پندار موجود است. امیدوارم عفو تقصیرات ام کنید. غزل وقت دیــدار آمــد و فصــل جدایی رفت رفــت موسم ســرد رقیـب و ژاژ خـایی رفت رفــت کوششی باید که دل را سبز سازی چون بهـــار تا نه بینی از حضــورت، آشـنایی رفـت رفــت شکر باید کـــرد که دوران شد به کام عــاشـقان بر سر راه بود اگر، رنــج و بلایی رفـت رفـت لطف مـا گر دست هاتم را نبــوسد روز و شـب از در این خانه بی خیری ، گـدایی رفـت رفـت هیچ باور نیست فردای که آرد تخـت و بخـت از سرت شایـد پـر مـرغ هـمایی رفـت رفـت گـــر تغــافل پیشه میسازی، منال از روزگـار از پناه سایه ات گــر بی پناهی رفــت رفــت ۳۱ مارچ ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 23:44 توسط جهانمهر هروی |
|
|
قصۀ هجران رفــتی و آسمـــان دلـــم بی ستـــاره شــــد اوراق طالـــع ام هـــمگی، پاره پاره شــد از بس که خاک پای تو آمیخت با سرشک در معــــبر امـــید وفا، سنگ خـــاره شـد یکــباره رفــتی و سفــری دور کــرده ای خاکــم به سر که قصۀ هجـران دوباره شد ای یار هـر چه از تو مـرا هـست یــادگار غــمنامه شـد و زندگی ام را گــذاره شــد خــشکید آب چشــم و دلم باز در گرفت آتــش درون سینــۀ مــن پــر شراره شـــد جهانمهر هروی ۲۷ مارچ ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:26 توسط جهانمهر هروی |
|
|
دوستان بسیار عزیز سلام: این غزل را به جواب کسی گفتم که او خود از موضوع خبر دارد و میداند که انصاف از کدام ترازو سنجیده میشود. او باید بداند که من و او را نمیشود در یک ترازو پیمایش کرد. مصرع آخر را نمیدانم کدام شاعر شوریده گفته است و اگر شما میدانید برایم بنویسید. سپاس فراوان از حضور پر محبت شما. دامن ما پاک است صـد سال بــه زیر خاک زر پـوده نخـواهد شد الماس به کــوبیـدن، فــــرسـوده نخــــواهد شد خرمـهــره کجـــا دارد، بازار به ایـــن دنیـــــا یک تنگه به مقدارش، افــزوده نخـواهد شد آن شعله ای عــشقـی ما، کز عمق حقیقت بـود با هــیزم تر گاهی، هــــم دوده نخـــواهد شــد دانـم کـه پی فــتنه، تا عـــمر جهان بافـیـست شیـــطان لعــین گاهــی آســـوده نخــواهد شـد راهی که تو میجویی، راههیست به ترکـسـتان آرامــی مــیهـــن را، شـــالــوده نخــــواهد شد *** « اندیشـــه کجــا داریم از تهـــمت ناپاکــان» « چون دامن ما پاک است آلوده نخواهد شد» ۲۴ مارچ ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 12:2 توسط جهانمهر هروی |
|
|
گلهای جهنم سال هایکه من مکتب بودم سال های اشوب، مظاهرات و اگر گپ به طرف سیاست نرود مرده باد! و زنده باد بود. تقریبا هفتۀ یک مرتبه گپی خلق میشد و یکبار تعدادی به مکتب ما میریختند و جریان درس را اخلال میکردند و ما هم با خوشحالی از دست معلم ریاضی، فزیک، بیالوژی،کیمیا، تاریخ و جغرافیه خلاصی یافته و با گروه های مظاهره چی مرده باد و زنده باد گفته به خیابان های شهر کابل میگشتیم. جمیعت زیاد میشد و به هزاران نفر میرسید گاهی میشد که در وقت دویدن و رفتن کفش یکی از پایش بیرون میشد و یا کلاه پیک اش را باد از سرش پایین می انداخت و هر کس آنرا بر میداشت مجبور با صدای بلند فریاد بزند این کلاه مال کیست؟ با این سخن هم تعدادی یا میگفتند مرده باد و یا میگفتند زنده باد و گاهی میشد که نیمی میگفتند زنده باد و نیم دیگر میگفتند مرده باد. میرسیدیم به پارک زرنگار؛ آنجا از قبل میز خطابه گذاشته بودند و به نوبت رهبران تظاهرات بلند میشدند و خطابه میدادند. همه گروه ها از طرفداران شوروی گرفته تا چین، مسلمانان، دیموکرات ها و خلاصه از هر گوشۀ پارک یک صدای میآمد. میرفتم به نزدیک طرفداران شوروی یکی با آواز بلند خطابه میداد. کارگران ما و دهقانان ما باید متحد شده و بساط حکومت شاهی را بر چینند. یک روز جوان قد بلند و سیاه چهره ای به پشت میز خطابه ایستاده گفت: ــ ای کارگرانی که پشت شما مثل پشت خر زیر بار خم شده. چون نام اش را نمیدانستم هر باری که او را میدیدم پشت خر میگفتم و اما جالب اینکه کسی نمیگفت که به کارگران توهین کرده ای. یکروز یادم میآید که جنگ میان مظاهرچیان در گرفت: جریان های طرفدار چین و شوروی با هم در هم آمیختند. فرار را بر قرار ترجیع داده و از صحنه خودم را بیرون کشیدم. نمیدانستم که علت جنگ چه بود و تا حال هم نمیدانم. به سمت طرفداران چین میرفتم. آنجا هم همین خرک و همین درک بود. هرچه میگفتند دفاع از کارگر و دهقان بود اما با تفاوت اینکه هر خطیب به مردم میگفت که شوروی سوسیال امپریالزم است... و چیز های دیگری که من به آن نا آشنا بودم. از همه جالبتر روزی را به خاطر دارم که به میتنگ طرفداران افغان ملت رفتم. جوانی بود میانه قد با موی های ژولیده و زرد مایل به عنابی و اگر فراموش نکرده باشم بعضی ها او را ( کندی ) نام گذاشته بودند زیرا چهره اش به چهرۀ جان اف کندی رییس جمهور امریکا میماند که به دست اسوالد کشته شده بود وخطابه میداد: ... دوستان دیشب در خواب رفتم به جهنم. میدانید جایکه همه میسوزند و مورد خشم خداوند قرار دارند. فرشتۀ موظف شد تا مرا به چهار گوشۀ دوزخ بگرداند. از تحت السقر رسیدم به جایکه خداوند بنده گان مجرم اش را برای ابد شکنجه میکرد. درین صحرای بی پایان هر کس به نحوی میسوخت. یکی را از پای آویزان نموده بودند و تا میدیدی آتش بود که در چهار طرفش زبانه میکشید. دیگرانرا میدیدی که فرشته ای با گرز های از آتش بر سر و صورت شان میکوبد و هزار بار آنهارا میکشند و باز زنده میسازند. بالای سر هرکدام فرشتۀ ایستاده بود و از طرز العمل دیگران نظارت میکرد. بعد از دیدن این همه به منطقۀ رسیدم که دیگ های بزرگی پهلوی هم قرار داده بودند. درون هر دیگ یکنفر بود و زیر هر دیگ آتش سهمگینی شعله میکشید. هر لحظه نفری از میان دیگ جوشان به زحمت خودش را بیرون میکشید و به امید آنکه بتواند از دیگ آب جوشان خود را خلاص کند کوشش میکرد وقتی کلۀ سوخته و تنه ای سرخ اش را میخواست از دیگ بیرون کند. در همین لحظه از دیگ مجاور یک دیگری بر خاسته اورا دوباره به درون دیگ آب جوش تیله میکرد. منظرۀ غم انگیزی بود. من و آن فرشته ساعتی به تماشا نشستیم و دیدم که صد ها برای نجات اش کوشش کرد و صد های دیگر دوبار انان را به درون آب جوشان تیله کرد. از فرشته پرسیدم این چه بازی است که خداوند خلق کرده است؟! فرشته با خنده ای گفت: این بازی نیست این یک حقیقت است و این مردم، مردم افغانستان است. آنان نمیخواهند هموطن شان از مصیبت نجات یابد و میبینی هر یکی دیگرش را به درون آب جوش تیله میکند. از سوال ام شرمیدم و با او به سمت دروازۀ خروجی دوزخ میرفتیم. نمیدانم چطور بیادم آمد پرسیدم: چرا درین بخش فرشتۀ برای کنترول موظف نگردیده بود؟ فرشته در حالیکه میخندید گفت: ـ وقتی کار ها اتومات باشد و طرف های درگیر خود به داد خود برسند چه حاجت است که کسی کنترول کند. کار اتومات پیشمیرود. ۲۲ مارچ ۲۰۰۸ به جواب دوستی که گله کرده بود چرا داستان نمیگذارم. البته این یک طرح است زیادتر از یک داستان. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم فروردین 1387ساعت 16:27 توسط جهانمهر هروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من نیمی از عمرم را برای تو فکر کردم... آنقدر که یکبار در غم و اندوه غروب کردم... حالا ای همدم من، اجازه بده که دوباره طلوع کنم... تا غروب دیگر باتو خواهم بود.
|
|
RSS
|