![]() |
![]() |
|
| نمایش شعر و داستان |
|
معلم زبان دری وقتی هنوز ده سال داشتم و کم از کم خواندن و نوشتن را آموخته بودم میدیدم که پدرم یک دفتر نسبتا کلانی را گاهی زیر بغل اش گرفته به خانه میآورد و شب در پرتو چراغ تیلی که نامش را نمیدانم از کدام قاموس ( لمپا ) گذاشته بودند باز میکرد و میخواند و گاهی قلم نوک آهنی مرا با احتیاط بر روی یکی از صفحات آن میگذاشت و چیز های مینوشت. چند سال بعد که بزرگترشدم این دفتر بدست من هم رسید. من توانستم از ورق اول آن شروع کنم. در صفحۀ اول آن بعد از نوشتۀ بسم الله گفته شده بود که این ( بیاض) مربوط به صوفی نصر الدین است که در سال 1272 شمسی باز شده است. پوش چرمی و کاغذ دبل آن که رنگ عنابی داشت و بوی فرسودگی از آن بر میخاست مرا به حیرت میانداخت. در هر صفحۀ آن با مرکب سیاه و یا زنگ سرخ شعری نوشته بود و یا حکایتی... این بیاض در حقیقت میان با سواد های قریه ما که تعداد شان از تعداد انگشان یک دست هم کمتر بود میگشت و میگشت و هرکس چیزی در آن مینوشت. یک روز این بیاض را که پدرم بنا بر نوبت اش گرفته بود برداشتم و به خوانش گرفتم: سن (1) های سفید چادری ما میخریم از قندهاری چهار طرفش را میکنیم با سوزن و نخ گلکاری بقره میسازیم به زنان به رسم هر چه سبزواری ( 2) از دست کی؟ از دست زن *** سرخی میایید از قندهار امیل نقره از فرخار قناویز(3) از شهر هرات پایزیب(4) ز بلخ یا مزار خال های سرخ ویا که سبز از هند میآید صد هزار از دست کی؟ از دست زن بعد ازین معرکه و شکایت نامه که کسی از دست خرچ زنان داشت به یک لطیفه متوجه شدم. گویند مفتی عبدالجبار؟! (نداستنم کیست). با پدرش در بازار روان بود. جارچی با آواز بلند میگفت: ــ یک رس الاغ مفقود گردیده. هرکس یافته باشد به صاحبش اطلاع دهد. پدر برای مفتی عبدالجبار گفت: ــ زود باش برویم و گر نه ترا از من جدا نموده و به آن مرد خواهند داد مفتی عبدالجبار به پدرش جواب داد: ــ پدر او میگوید یک الاغ مفقود گردیده! نه چوچۀ الاغ. در یک صفحۀ این بیاض یاداشت های بود از شخصی بنام ( عبدالمجید) و هرچه فکر کردم نفهمیدم این شخص از کجا و چه کسی بوده بهر صورت از یاداشت آن هم بنا بر کم دانشی ام از تاریخ چیزی نفهمیدم. ام چون داستان او جالب بود تا حال بیاد دارم: ... روز جمعه همه در مسجد بزرگ شهر برای نماز جمعه آمده بودند. هوا معتدل و اخر بهار بود. قبل از آنکه نماز شروع شود و خطبه های نماز جمعه را بخوانند. صدای تیر وتفنگ بلند شد. گقتند ( وزیر ابراهیم خان ) را در چهار باغ شهر هرات به تیر بسته اند و دیگر هرات نایب الحکومه ندارد. هر کس به گوشۀ خزید نه نماز جمعۀ برگذار شد و نه کسی در چهار دروازۀ شهر رفت و آمد کرد. پدرم پشت در خانه ای ما را خاک انداخت و هر چه را که بدست اش میرسید میانداخت به پشت درب خانه تا کسی نتواند درب خانۀ ما را باز کند. ما از پشت بام ها صدای چور را میشنیدیم. در شهر هرات به نام طالب چند نفری با کارد، قمه و شمشیر به جان اهل تشییع افتاده بودند. سه روز بعد که اوضاع آرام شد در خندق کماخکران نعش رهبر شییعان بنام مختارزاده را پیدا کردند. پادشاه گردشی شد و لاتی ها را کلکانی ها بر انداختند... سنه 1308 ه.ش ملا عبدالمجید پس ازین نوشته صفحۀ دیگری را باز میکنم و ملا محمود از قحطی 1313 ه. ش یاد نموده و نوشته بود: امروز شخصی از یکی از قریه های دور دست آمده بود. زنی داشت و دو دختر. یکی از دختر هایش مثل پری با چشم های سیاه و قامت کشیده. رو سری همگی شان کهنه و رنگ شان پریده و زرد بود. آن شخص دختر بزرگ اش را میفروخت. حاجی عبدلاالله حاضر شد که دختر را در مقابل صد و بیست روپیه کابلی بخرد. این فروش به درب مسجد و به حضور آخند صاحب ملا سبحان صورت گرفت... بهمیترتیب هر قدر خوانده میرفتم خیال میکردم شصت سال پیر شده ام و بنا برآن روزی تصمیم گرفتم که من هم چیزی درین کتاب بنویسم. اول فکر کردم بهتر است از روزگار خودم بنویسم. قلم نوک آهنی و مرکب را آماده کرده و اول بسم الله ارحمن الرحیم نوشتم و باز نوشتم. شکر خدا که میتوانم بنویسم و بخوانم و این از برکت کوشش های پدر بزرگوار من است. مکتب ما خیلی قشنگ است . معلم هندسۀ ما خیلی بد دست است. دیروز یکی از شاگردان را که با پیراهن و تنبان به صنف آمده بود آنقدر زد که از هوش رفت. از معلم زبان دری ام خیلی خوش ام میآید. او از سعدی، حافظ، فردوسی و مولانای بلخ حکایت های شیرینی میگوید. باز نوشتم تاریخ چه به درد میخورد. به گذشته ها صلوات و از دینیات هم چیزی نوشتم که حالا به خاطرم نیست و در آخر گفتم: هرکه مکتب رفت آدم میشود نور چشم خلق عالم میشود کتاب را بستم و در جایکه پدرم میگذاشت قرار دادم. چند روزی ازین میان گذشت. یکروز پدرم با خشم مرا صدا زد. وقتی پیش اش رفتم گوش ام را به دست اش گرفته و گفت: تو در بیاض چیزی نوشتی؟... خبر نداری که این کار تو آبرویم را بیاد داده است. من با ملا محمود چه بگویم؟ هر چه نوشته ای مزخرف و بی معنی است. شاید همین ملا محمود پسر ملانصرالدین بود که من او را میشناختم و آدم خوبی بود. گفتم: ــ من راست میگویم از معلم هندسه ... نگذاشت زیادتر چیزی بگویم و با یک سیلی مرا نقش بر زمین ساخت. دیگر به طرف آن کتاب لعنتی نرفتم. هر چند روز های بعد از زبان پدرم قصه های از قصص الاانبیاء و امیر ارسلان رومی را میشنیدم . یکروز معلم دری گفت: ــ شما بک کتابچه را برای خاطرات روز مره ای خود اختصاص دهید. این کار جبری نیست. هر چه روزانه میبینید بنویسید و من یک کتابچه ام را به اینکار اختصاص دادم. در صفحۀ اول آن نوشتم: هرکه این خواند دعا طمع دارم زانکه من بــــندۀ گنهـــــــکارم بعد از وقایع هرروز را مثل آن بیاض نوشتم و هر روز از روز قبل بهتر مشق میکردم. یکروز در قریۀ ما واقعۀ عجیبی رخ داد: نزدیک غروب آفتاب بود که سر و صدای از خانواده ی بلند شد. میگفتند دختر جوان این خانواده را جن زده و از دهنش کف برآمده صورت اش را پرت و پوست کرده و دیوانگی هایش تور خورده. جالب بود من هم از جن میترسیم و میخواستم بدانم که جن آدم را چطور میزند سر و صدا از درون خانۀ شان بالا بود و بعضی از زن های همسایه به کمک رفته بودند... با کنجکاوی از روی بام خانه ی ما که به خانه ی شان راه داشت رفتم و از یک گوشۀ بام گوش دادم که مادر میگفت: ــ بروید ملا محمود را بیاورید که دعا بخواند و پدر میگفت: ــ من به ملا محمود اخلاص ندارم. زن با صدای گرفتۀ میگفت: ــ اخلاص ندارم یعنی چه؟! او خط قران را میخواند و دخترم خوب میشود... چند روز بعد مرده این دختر را کشان کشان به قبرستان قریه بردند. من این واقعه را در کتابچه ام نوشتم. نمیدانم چطور شده که بگویم این دختر را جن نزده است این دختر که لاغر و نحیف بود از گرسنگی بالایش شوک آمده و بیهوش شده و چون در حالت بیهوشی غذا نخورده بعد از دو روز مرده است... و یکروز درساعت زبان دری برای معلم و شاگردان خواندم. معلم ما بعد شنیدن این قصه نزدم آمده پرسید: ــ بگوی چه کسی ترا کمک کرده که این قصه را بنویسی؟ جواب دادم: ــ خودم رفتم گوش کردم که مادر و پدر آن دختر چه میگفتند و من آنچیزی را گفته بودند نوشتم. من میدانم که پدر این دختر از سه ماه به اینطرف با مزدوزی در شهر به زحمت سه قرص نان بخانه میآورد. و بعد با تاکید گفتم او را جن نزده بلکه از گرسنگی مرده... معلم دری سرش را به نشانۀ رضایت تکان داده گفت: ــ آفرین! ما باید به گفتار مردم گوش دهیم و ببینم که چه چیزی در زندگی آنان میگذرد و علت بدبختی و خوشحالی آنان چیست. آنان همیشه با هم افسانه های شیرین را تکرار میکنند. این افسانه ها همه بر محور یک خواست و یک هدف اجتماعی میچرخد که اگر ما بتوانیم آنرا دقیق بنویسیم بهترین داستان ها و قصه ها برای دیگران است از آنروز بعد من پیوسته یاداشت میکردم از خودم و دیگران مینوشتم و تا حالا به این کار علاقمند ام. جهانمهر هروی 11.06.2008 یاداشت ها 1 ــ سان: تکه ای از الیاف پنبه که سابق از طریق هندوستان وارد شده واز آن با رنگ های مختلف چادری زنانه ساخته میشد. 2 ــ سبزوار: یکی از مناطق جنوب استان هرات است که حالا نام آنرا شیندند گذاشته اند. 3 ــ قناویز: تکه ای که از ابریشم خالص ساخته میشود. 4 ــ پایزیب: حلقه ای از طلا، نقره و یا دیگر فلزات که زنان به پای خود میبستند و هنگام راه رفتن صدا میکرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 17:58 توسط جهانمهر هروی |
|
|
قصۀ شب حرف های دل من بسیار است وقت گفتن کوتاه چه کنم ؟ زندگی یک خط مرموز بسوی مرگ است و اگر من نتوانم که بگویم آنچه را میخواهم خاک ها شاید...! بفشارند مرا نپزیرند مرا درخود کرم ها شاید...! شرم از خوردن نعشم گیرند یا شاید...! بر فراز قبرم روح یک اختاپوت دایمن پرسه زند *** آه ای یاران! چه کسی میگوید که درین برهۀ تاریک زمان زندگی بازیچه ی طفلان است چند روزی دل عشاق بخون میطپد سهم ما اینست آری اینست و دیگران بی خبر از همه چیز میخورند میخوابند و همه از همه بدتر شب و روز میشمارند با خود که زندگی چقدر ثانیه است. *** پدرم میگفت: دنیا دو روز است و درین دو همه غرق لحظۀ هست که در آن یکی می آید و یکی میمیرد همه میآیند و همه میمیرند من ازین گفتۀ او دانستم که چرا آمده ام و چرا میمیرم *** مادرم وقتی جوانیهایش به درخت و به هر چشمۀ اب و به باران بهار و گلها همگی خنده میکرد و ازآن لذت سبزی میبرد دختران کوچه سخت شرمنده به من میدیدند و سلامی شاید زیر لب میگفتند... باد میآمد و باران و برف فصل ها از پیهم میآمد... در مسیر سرک قریۀ ما جویباری بود ماهیان کوچک با هزاران امید در آن آبتنی میکردند چقدر قریه قشنگهایش را به کبوتر ها و قناری و چکاوک میداد چقدر گل گندم به سخاوت عصر سکرآور نان را بهمه میبخشید واژۀ گرم سلام عفت و رمز کلام همه بود واژه ها دور یک شعر دل انگیز زمان میگردید پسران عاشق عصر ها به عروبی که سیاهی شبی را میآورد فکر هرگز نمیکردند هر یکی به گلی و به یک تحفۀ از جنس محبت فکر میکرد و به دفترچۀ از خاطره ها شعر امید محبت مینوشت... قصه ها بود ز دلدادگی و شور وشوق *** همکلاسی هایم در آنگوشه دنیا امروز قصه از رستم و سهراب و لیلی و مجنون و اساطیر زمان مینویسند بر در مسجد ما سگی از جنس خباثت خفته کودکان حوصلۀ رفتن آن جا را خواب میبینند. ریش سفیدان زیر لب سورۀ الرحمن را به امیدی که دیگر افعی از کوه قاف و پلنگی از آن بیشۀ صحرا با هجومی خون نخواهد ریخت زیر لب میخوانند. قریه یکبار دیگر چقدر غمگین است ماهیان کوچک به تمنای نم آب به خود میپیچند و قناری به قفس در بند است و چکاوک به ملک دیگری کوچیده و گل گندم ندارد عطری همه جا بوی شب است *** آری ایدوست قصۀ شب چقدر غمگین است دیگر هیچگاه دوستداران به گل خورشید نمی اندیشند آن درختان کُهن و آب محو گشتند و پلنگ بیشه خون و گوشت انسان را با سخاوتهای سیاهی که شب دارد! میخوزند... حشرات موذی خون هر شیفته را چون عسل و شیر فرو می بلعند نه دیگر فصل بهاریست ونه هم دختران عاشق زیر لب زمزمه ی نامم را تکرار کنان بهم میگویند آری ایدوست دوستان ام همگی قصه های رستم و سهراب و اساطیر کهن را چقدر خوب چقدر با تفصیل به من میگویند جهانمهر هروی 13.08.2008 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 21:54 توسط جهانمهر هروی |
|
|
معنی عرفان ما ساز و ســـرود زمــان، رایعه ی گــوش نیست منظر این چـهره ها, ملعــــبه ی خـوش نیست هــــر چـــه نظـــر میکنــی، بـر ثمر این بهـــار نام گلستان بجاست، گلـــبونه گلپوش نیست عـــشق شــده کیمـــیا، عــاشق و معشوق گُــــم یاد جـــوانی بخـــیر، لـــذت آغـــوش نیســـت مُحتسب از بس که می خورده، زخود رفته است ز آخـرت و حاضرت، بر سر او هـوش نیست معنــــی عــرفان ما، خــواب دل افــسرده نیست خون به رگ ما عبث، اینگونه در جوش نیست این سخــن نغـــز مــن، تا که زبان زنـــده است بر لب هــر آشـــنا، آیــد و خامـــوش نیست
*** وقت امید و وفاســت، دســت به دستــم بـــده خواب تو تکمـــیل گشت، خاطرۀ دوش نیست جهانمهر هروی 10 اگست 2008
غزل چه اشتــیاق به غـــم میبــرد تـــرانۀ ما بخـــوان مــرثیه بر حال ایــن زمانۀ ما نشـد که یک غـزل نغــز گل کـند امــشب صـدای جنگ و جـدل پُر نمـــوده خانۀ ما بگیــر دست مــرا مریم مسیــح امشــــب که بر صلیــب نـــماند دیگــر نشــــانۀ ما درخــت گـــوشۀ هـر باغ بی ثـــمر گردید دوصــد مقــوله و صد عذر شد بهــانۀ ما زبس که باده کشیدیم و مست مست شدیم به عالم است به صد طنـــز این فسانۀ ما جهانمهر هروی 10 اگست 2008
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 17:59 توسط جهانمهر هروی |
|
|
مرا ببخش... سـرودم چه درد ناکــترین منم به عشق تو ایدوست، سینه چاکــترین کجاست نام و نشان ام خطی بکش بر آن گنهــکار من هسـتم تویی ، تو پاکــترین تو اوج هستی اندیشـــه های گرم بهــار و من فتاده بهــر جای خاک و خاکـترین گــرفته ابـر سیاهــی و شام درد آلـــــوده به آســمان دلـم شــوق، خـوابناکــترین شکسته ی دل یک رهرو غریب ات را به یک نشانه نـــمودی او را هلاکـترین جهانمهر هروی 8 اگست 2008 |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 8:55 توسط جهانمهر هروی |
|
|
غزل ای سایۀ غــم تو مــرا رنج بیشمار تا چند اسیــر لحظۀ موعود و انتظار این عمر تا که دیده ام و دیده ای همه فصل است فصل و آخر آن میشود بهار هر جا وجود سبز تو با گل نشسته است با صبح و شام گر تو بیایی دمی کنار گر آفتاب خواب نشاط ات نمیــشود در باغچه ی امـید دلت تخم غـــم نکار اینجا فرشته ها همه غم گریه میکنـند تبعید شکوه گشت تـرا از چه بار بار تو شاعـری و شعـر تو فـریاد عاشقان صبر و شکیـــب دار، آرامش و قرار تبعیدی زمــانه مــشو نازنــین مـــن قدر شکوه عشق و امید مــــــرا بدار جهانمهر هروی 04.08.2008 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:53 توسط جهانمهر هروی |
|
|
کاشکی کاشکی حرف دلم را جون گریه
به زبان خنده
جهانمهر هروی اول اگست 2008 |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 21:49 توسط جهانمهر هروی |
|
|
انتقام داستان کوتاه امروزپس از یکهفته به دیدن « ناصر» رفتم. بر خلاف هفتۀ قبل صرف توانستم از پنجره ایکه اتاقش را روشنی میدهد او را ببینم. مادر پیرش با یک خواهرش هم آنجا بودند. مادرش گریه میکرد و میگفت دکتور ها گفته اند که حالتش خیلی خراب است و امید به زندگی او در چند ماه آینده کم است. نه چیزی میخورد . زیر پایش تر بود و ریش رسیده و موی های ژولیده اش نشان میداد که دیوانگی اش به مرحلۀ آخر رسیده. نه میخندید و نه به سوال ام جواب داد... « ناصر» چهار سال دانشگاه را با من در یک صنف بود. پسر فوق العاده ذکی، مهربان و خوشبرخوردی بود. در پایان سال چهارم یکبار تغییر عجیبی را در روحیه اش دیدم. دیگر از آن خنده های همیشگی و اراستن سر و صورتش خبری نبود. کوشش میکرد تنها باشد و گاهی نیم های شب به باشگاه میامد و آرام و بی سر و صدا به بسترش میرفت. یکروز با اصرار زیادی که کردم تا بگوید او را چه شده تنها گفت: ــ من خوشباور بودم. راستی خوشباور بودم که به گفته های « نازنین » باور کردم ؛ دیگر هر چه کنجکاوی کردم که در بارۀ نازنین چیزی بگوید حاضر نشد. میدانستم که عاشق شده؛ اما « نازنین» را نشناختم و او هم چیزی تا ختم دوره ای دانشگاه برایم نگفت. سال چهارم هم پایان یافت و با همان ذکاوتی که او داشت به زحمت لیسانس اش را به دست آورد. و هر کدام ما به گوشه ای از وطن برای خدمت رفتیم... *** تا سه سال از « ناصر » خبری نداشتم. روزیکه بعد از سه سال به کابل آمدم اولین کاری که کردم به سراغش رفتم. او را ملاقات کردم و از اینکه او را خندان یافتم خوشحال شدم. طوریکه خودش میگفت او در یکی از ادارات احصاییه مرکزی کار میکرد. شب تا دیر وقت با او بودم. ضمن بعضی گپ ها یکبار دیگر ماجرا « نازنین» را از او پرسیدم. با خنده ای گفت: ــ راستش من دیوانه شده و از یک عروسک بتی ساخته بودم. ولی حالا دیگر برای ابد فراموش کرده ام و دیگر نمیخواهم صورت اش را به بینم. پرسیدم من « نازنین» را دیده ام؟ پاسخ داد: ــ شاید در آنسال تازه شامل دانشکده ای طبابت شده بود و از اقوام مادر من است. من با او در درس هایش کمک کردم. من و او روز ها در خانۀ شان باهم مینشستیم و با هم گفتگو میکردیم. یکروز خودش برایم اظهار عشق کرد. برایش گفتم که باید درینباره زیادتر فکر کند. زیرا او هنوز تازه جوان است و شاید این عشق از روی احساسات باشد. اما او اصرار کرد که مرا دوست دارد و میخواهد در آینده همسرم باشد. این عشق هر روز از روز قبل اش شدیدتر و شیرینتر میشد. باری چند با هم به سینما رفتیم، به رستورانت غذای دلخواه خوردیم و هر روز این عهد اش را تکرار میکرد که من و تو را هیچ چیزی از هم جدا کرده نمیتواند. یکروز به خانۀ شان رفتم بر خلاف روز های گذشته سرد بود. به رویم نیاوردم. فردایش هم غیر از یک سلام چیزی برایم نگفت. فردای دیگر در دانشگاه به سراغش رفتم. با یک پسر همصنفی اش که فکر میکنم از فرزندان یکی ازاعضای پارلمان بود میگفت و میخندید. تا مرا دید ابرو هایش را درهم کشید و وقتی او را گفتم کاری با تو دارم با سرعت خودش را به من رسانده گفت: ــ بخشش باشه « ناصر جان» فکر میکنم بهتر است که به دنبال مسایل گذشتۀ مان نگردیم من باید درس بخوانم و تو میفهمی دانشکدۀ طبابت مشکل است. تو درست میگفتی که من از روی احساسات سخن عشق را به میان آوردم... دنیا بر سرم دور خورد و خیال کردم کسی با پتک بزرگی به کله ام زد، فکر کردم شاهرگ گردن ام را بریده اند. بدون خداحافظی از او جدا شده و دیگر به سویش نرفتم تا امروز... پرسیدم : ــ خوب با اینوصف او عروسی کرده ؟ جواب داد: ــ نه درس میخواند سال آینده شاید دکتور شود و آنوقت فکر شوهر گرفتن بسرش بیاید. خوب برای من کاری نیست که شوهر میکند یانه! پرسیدم: ــ تو به فکر زن کردن نیستی؟ در حالیکه آهی میکشید گفت: ــ شاید وقتی به فکرش شوم ولی حالا با وجود اصرار پدر و مادر حاضر به ازدواج نشده ام... آن شب نامه های را برایم نشان داد که میان او و « نازنین» مبادله شده بود. من به این نامه ها دلچسپی نشان نداده و گفتم: ــ تو باید و بهتر خواهد بود که ازدواج کنی... *** سه سال بعد یکبار دیگر به کابل آمده و باز به سراغ « ناصر» رفتم. کاشکی نمیرفتم. مادرش مرا به خانه دعوت کرد و بعد از خوش آمد گفتن و تبادل بعضی تعارفات معمول خبر داد که « ناصر» در بیمارستان بستری است. علت را پرسیدم و مادرش در ادامه گفت: شش ماه قبل در اثر یک تکلیف مریضی بیمارستان رفتم. یکهفته بستری بودم. « نازنین» درین بیمارستان به صفت دکتورس وظیفه انجام میداد، او از همان روز اول از بالای بسترم دور نمیرفت و دلجویی مرا میکرد. یکروز برایم گفت: ــ نمیدانم « ناصر» را چه شده... من او را دوست دارم ولی او دیگر ناصر سابق نیست و درینباره گپ های زیادی گفت... برای « ناصر» این موضوع را گفتم... او بر افروخته شده و پیوسته میگفت: ــ نه مادر! من « نازنین» را دوست ندارم . نه دوستش ندارم بلکه از او انتقام خواهم گرفت... روزش که آمد خواهم گفت که برای کی به خواستگاری بروی. روزیکه از بیمارستان مرخص میشدم. « نازنین» را دیدم که با چهرۀ بر آشفته و از دور با « ناصر» صحبت میکند. آنان یک لحظۀ کوتاه با هم صحبت کردند و من میدیدم که « نازنین » گریه میکرد. یکماه ازین مسله گذشت راستش را میپرسی « ناصر» تغییر خورده بود. شب ها کمتر میخوابید. کمتر گپ میزد و زیادتر در خودش فرو میرفت. هر چه مپرسیدم جواب میداد: ــ مادر خواهش میکنم مرا به حالم بگذار! سه ماه بعد ازین « نازنین» دراثر یک حادثۀ ترافیکی مُرد. از آنشب که خبر مرگ اش به گوش « ناصر » رسید او دیگر نه حال داشت و نه هوایی. گریست و شب ها دیگر نخوابید. هر چه دوا و تعویض و تومار کردیم فایده ی نکرد. چند روز قبل میخواست خودش را بکشد. ما بهتر دانستیم که او را به تیمارستان بفرستیم... پایان جهانمهر هروی 27.07.2007 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:6 توسط جهانمهر هروی |
|
|
این شعر را بعد از شنیدن اخبار از ولایت سرپل گفته ام. درست نمیدانم در چه حالت قرار گرفتم؛ وقتی گوینده اظهار کرد که پنج تفنگدار به طفل دوازده سالۀ حمله کرده اند... فامیل اش را دیدم که همه خون میگریستند. در گرفتم و گریستم. میدانم آنان راهی غیر از خود کشی ندارند. لعنت خدا بر این حکومت و این قانون... البته شکایتم از اخبار و تیلویزیون ناشی از افسردگی است. نت اخبار از بس که دلــم گشته ز دنیای تو بیـــزار فـــردوس برین تو، مــرا گشته است آزار اســـلام گــر اینست، منم دهری و کافـــر فـــتوا دهـــید قـــتل مـــرا بر سـر بازار در مذهب یک هندو و یک گبر و نصارا نوشیـــدن خــون کودکی، نیست سـزاوار امـــروز مــرا بــرده غـــم یار به سویی آنجـا که بجــزجور و ستم نیست دگر کار هـــر بار خبـر میــرسد ازظــلم... تفنگی با خواهر و با مادر خود هست به پیکار هـر روز بـود جنگ بود مرگ و تجاور لعنــت به همه تیــلویزیون و نت اخـبار جهانمهر هروی 22 جولای 2008 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 21:59 توسط جهانمهر هروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من نیمی از عمرم را برای تو فکر کردم... آنقدر که یکبار در غم و اندوه غروب کردم... حالا ای همدم من، اجازه بده که دوباره طلوع کنم... تا غروب دیگر باتو خواهم بود.
|
|
RSS
|