![]() |
![]() |
|
| نمایش شعر و داستان |
|
کفش های زیدی
کفش ها تقدیس گردیدند... وزیدی... مشتاقتر از آنکه کفش اشرا کجا پرتاپ خواهدکرد میان آن همه شوریده ها شورید تر گردید
کفش ها آرامی خود را کجا یابند روی خاک و ماسه های گرم بغداد؟! جائیکه ، میبینی همگی وحشت و درد است تا که میبنی همه خون است همه ترس است
ای والله؛ حتی ! کفش ها دیگر برای سرزمینی دجله و فرات اعتراض خویش را پنهان نمیسازند این کفش ها دیگر نمیخواهد که سنگفرش خیابان طعنه بیغرتی را بر کف هموار شان هر روز با تکرار سردی باز گو سازند
وای زایدی! تو چه کردی کفش های تو چرا اعتراض آن خیابان های شهرت را به دنیا باز میگوید؟ ولی خفاش ها با تاریکی شب و راهنماهای هجوم لشکر چنگیز یک آواز میخواندند تا که دنیا هست اینجا بهشت ماست؟ جهانمهر هروی 17 دسمبر 2008 |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 17:20 توسط جهانمهر هروی |
|
|
این شعر را تقدیم میکنم به احمد علی بلوچ نطاق برنامۀ بلوچی رادیوی کابل در سال های ۱۳۴۸ و نطاق برنامۀ بلوچی در رادیوی آل اندیا در سال های ۱۳۵۰ الی ۱۳۵۶در هر کجایی که هست سلامتی اش را میخواهم.
تحفۀ از راه دور دانش آموز دبیرستان بودم همکلاسی هایم پسرانی بودند از چهار طرف یکی پشتو میگفت دگرش ازبکی و مثل زبان همگی فارسی و یا پشه ای روز ها وقت فراغت... همه با هم بودیم چقدر لذت گفتار به هرلهجه شکوفان میشد علی و محمد و قیس و عمر و مسجدی همه با هم بودیم داستان ها و فکاهی ها ته و بالا میشد همه میخندیدیم همه خوشحالتر از روز قبل زندگی را صمیمانه پذیرا بودیم *** پسری بود میان همه ما که بلوچی میگفت گفتمانش به زبان همگی گاهگاهی به مزاح خنده میآورد. چونکه او از همه زیباتر بود دایمن پیراهن پاک و صفا میپوشید تنش از عطر گل مرسل و شببو سئکرآور بود بوت هاش آخرین مدل المان و قلم خودکارش امریکایی بود او نطاق رادیو بود و هرشب ساعتی هر خبر داغ و هر گوشۀ طنز پولتیک را به زبانش میراند همه میگفتند خوش به حال تو که اینگونه زبانی داری... *** سال ها رفت و من او مثل یک سنگ پلخمان به هر گوشۀ پرتاب شدیم من به هرات و او شاید به... نیمروز آه!... از دوری من و دیگران را گاهگاهی در نفس هایش میکشید هردم *** سال ها بگذشت عمر ما نیمۀ از فصل تولد شد روزگاری آمد که دیگر دوست نمیگفت و دیگر عاشق بیچاره به هجران میسوخت و زمین بوی گیس خون و بغاوت میداد هریکی از پی یک خاطره ای دل به دوران جوانی و یادگاری به یکی لحظۀ خوشبختی خود را میخواست آسمان بود همان شهر هم مثل همیشه نفس خود را با همان عطر دل انگیز دوتا پروانه که برای آخرین روز خزان میگشت به اساطیر زمان و به آیندۀ پر از مهر آشتی میداد. *** تحفۀ دوست بلوچ ام رسید چقدر زیبا چقدر در خور یک یاد بعد از سالی چند واه! این تحفه چه بود؟ میرسید از دهلی سرزمینی که در ان عشق به اندازۀ صد رویا بود سرزمینی که در آن آفتاب از سر مهر روز و شب میتابد باورم هیچ نمیشد من در آنروز به دیوان پر از خاطرۀ ( اقبال) مردی از لاهور شاید چند کیلو متر فراتر از آن شاعری ! نه، شاید: هاتفی بود که در نیمه شبم میگفت: رنج های خودی ات غیر از آنست که خدا غیر از آنست که پیغمبر او میگوید... پاک شو پاکتر از آب روان چارۀ منزلت ما همگی فردیت است؛ خود شناسیت... و با خود بودن. و بعد از آن او در کتابش گفته: هیچ معبودی بغیر او روی این محوطه نیست گوش کن: ... سالهایست دراز و هر کسی دلداده به متاعی که زمین میآرد هر کسی بنده شده به خدایی که خدا خلق اش کرد هر کسی: بعد رسولان خدا خود خدا گشته... ولی ابلهانه و دو روی بنده را سجده کند چه غم انگیز جهانیست امروز! چه کنم ! بار خدایا چه گنم و چنین است اری... جهانمهر هروی 13.12.2008
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:54 توسط جهانمهر هروی |
|
|
غزل شــامی که درد هــای مـرا بیشــمار کرد با یک ضریب، عــمــر مـــــرا اختصار کرد تاریک شــد جهــان ره و بیراهه مــثل هم ابلــیس خــانه در هـمه گوش و کنار کرد از انتحـــار سنگ درین بیستون هــــمه فــرهاد را به تیشــه ی غــم شرمسار کرد با شیوه ی که خـــون دلـم میخوری همه نه تاجک و نه تُرک نه روس و تتار کرد یک روز کعبه روز دیگر سوی صـــومعـه رنگبازی تو باز مـــرا شرمسار کرد من نیستــم چنانکه تو خـواهی عزیز من! اینرا چه کـس برای تو قــول و قـــرار کرد؟ یارب شکایت از کی کنم بخت من بد است برمـــن هـرآنچه کـــرد همـه دست یار کرد جهانمهر هروی 2008-12-09 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:6 توسط جهانمهر هروی |
|
|
عید قربان برای خواهری که به مرگ همسرش گریه میکند و برای مادری که برای ثمرۀ حیات اش خون میگرید و برای پدری که یعقوب وار از فراق فرزندش کور میشود... ولی کسی درین روز نمیداند، آنان چه عیدی خواهند داشت. خواهرم، مادرم من بخاطر تو عید ندارم... دوستان عزیز کلپ های فراوانی را از داغدیدگان افغان در یوتوب گذاشته اند. اما بخاطریکه جگر خون نشوید با همین چهار پاره بسنده میکنم.
عید قــربان است؛ قربانت شوم یا نه! بگو دیگـــر صـــدقه ی روز پریشانت شـــوم یا نه! بگو دیگــر جــای خینه خون بدستان تو جاری میشود هـــر روز خیـنه امشب من بدستانت شوم یا نه! بگو دیگــر جهانمهر هروی ۶ دسمبر ۲۰۰۸ عروسک
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:28 توسط جهانمهر هروی |
|
|
غزل
اگــر خدا! شبـی در کلبـــه ام حضـور کند تمـام فـاصــله هـــا را به غــم عـبور کند اگــــر فــرشته بگـیرد، خبـر بــه امـر خدا پس از هــــزارۀ دیگـــر، مگــر ظهـور کند نـــشد که پرتـوی سبزی بسـوی ما تابد هـــراس... از دل مـــا را بهـــار دور کند شفـاعتی بعـد ازین عمر در قبیـله ی ما به حُکــم قـــاطـع تــورات یا زبــور کند نگـــشت بار مـُصیبت ز دوش من خـالی مــگــر شکنـجۀ تاریک و تنگ گـُور کـند *** کجاست رسم مـُروت که خون من ریزد و حـُــکم جُـــرم مرا بعد آن صدور کند جهانمهر هروی 30 نوامبر 2008 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 12:57 توسط جهانمهر هروی |
|
|
در آستانۀ اولین سال طلوع دوباره
اولتر از همه به وجود همه دوستان فرهیخته و شوریده ای که به طلوع دوباره مراجعه میکنند افتخار میکنم. میدانم که محبت بیش از حد شماست که مرا یاری میدهد شعری بگویم، خاطره و یا داستانی بنویسم . اینرا هم میدانم که لطف دوستان نسبت به من زیادتر از آن است که من لایق آن هستم. طلوع دوباره را به خاطری گذاشته ام که بتوانم آنچه را احساس میکنم با دیگران شریک سازم و در دیار مهاجرت این صفحه زمینۀ ملاقات مرا با هموطنان، همزبانان و دانشمندان وطنم بدرستی مهیا کرده است. لذتی که از آن میبرم اینست که بعد از خستگی کار های روز مره ساعتی آنرا باز میکنم و میبینم دوستان ام پیام های پر از مهر و محبت در آن گذاشته اند. خستگی ام را فراموش میکنم و در هر کلمۀ محبت امیز شان احساسات ام بسوی وطن و مردم ام کشیده میشود. طی سالی که گذشت من بدون وقفه در سرودن شعر گونه ها و داستان کوتاه خودم را مصروف ساختم و فراموش کردم که من در چند دهۀ گذشته خاطراتی را در دل دارم که گفتن آن برای دوستان خالی از دلچسپی نخواهد بود. این خاطرات از دوران های مختلف زندگی من و کار های تربیتی و کار های فنی است که در رشته های تحصیلی ام در افغانستان عزیز انجام داده ام. هنوز هم از درختان کاجی که در باغ های تفریحی هرات باستان؛ تخت ظفر، باغ زنانه، شاهراه هرات قندهار در مکاتب و اطراف شهر هرات سیزده سال قبل شانده ام ، از جنگلی که در یک منطقه شهر و در یک دلدلزار بوجود آوردم و پروژه زرع زعفران را که بحیث مسوول زراعت موسسۀ خیریه داکار راه اندازی کردم و اخبار دلچسپی تا امسال از همه گیر شدن این گیاه طبی و صنعتی در مزارع هرات باستان بحیث یکی از پروژه های موفق و بدیل خوبی مقابل زرع کوکنارتثبیت شده است و صد ها پروژه عام المنفعه چون بازسازی کاریز ها، توزیع تخم بذری و کود کیمیاوی به دهقان غریب را بیاد دارم. اینها نه بخاطریکه کار های من بوده بلکه به خاطریکه دیگران از آنها چقدر نفع میبرند خاطره انگیز است. آخرین تصویری که از باغ زنانه و محل تاریخی منار های هرات در انترنت دیده ام این درختان دیگر رشد کرده و بزرگ شده اند. مثلیکه من هم پیر شدم، تغییر موقعیت دادم، از دیدار دوستان ام محروم شدم، خانه و کاشانه ام را گذاشته و بخاطر آرامش و تربیۀ اولادم سرزمین پدری ام را ترک کرده ام؛ آنها هم مرا از دست داده اند. روزیکه بنا بر ظلم طالبان جهالت هرات را به عزم ایران ترک میکردم از جنگلی که اکنون در میان خرابه های گوشۀ جنوبی شهر قد بر افراشته بود و محل بازی اطفال بود؛ دیدن کرده و این دوبیتی سرودم: درختی کاشتیـــم تا بــر بگیرد ترا با سایه اش دربر بگیـــــرد چو مـا رفتیم روزی یاد ما کن که عهد دوستی ها سر بگیرد این دوبیتی را با خط درشت چاپ و برای یکی ازدوستان دادم که فردا روی تختۀ معلومات موسسه نصب کنند و من با قلبی پر از رنج و اضطراب شهرم را ترک کردم. خوب اینها را نمیخواهم به حساب خود ستایی به رخ هموطنان و مردم رنجدیده ام بکشم. البته اگر به تربیۀ اولاد وطن زحمت کشیدم و یا سرسبزی وطنم، دینی است که بخاطر مردم و وطنم اداء میکردم و این وظیفه هر فرد باسواد و بیسواد این مرز و بوم است. اما خاطره های خوش و خاطرات غم انگیزی در سایۀ عمرم جای گرفته که هر جای میروم مرا همراهی میکند. نمیشود اینها را فراموش و یا از خود دور کنم و بهتر میدانم گاهی برای دوستان انتقال دهم. در طول یکسال پیام های هم داشتم که بعضی ها بدون آنکه مرا درک کرده باشند بر من خرده گرفته و ازینکه گویا من نمیتوانم بخواست عده ای خودم را عیار بسازم رنجیده اند. بعضی دوستان مرا آنقدر توصیف کرده اند که باور خودم نمیآید. همه اینها را من مقدس میشمارم. از دوستی که مرا دست کم گرفته به هیچ صورت دل افسرده نیستم و از دوستانیکه مرا تعریف کرده اند در حقیقت برای تربیه بهتر من عمل نیکی انجام داده اند و وعده میسپارم که برای همه دوست و خیر خواه باشم. بلی زندگی همین است که میگذرد و ما آنرا میسازیم. خوشحالی ام از آن است که گاهی نخواسته ام آنرا دست کم بگیرم و در هر لحظۀ آن خودم را خوشبخت فکرمیکنم. اکنون هم همان کار های گذشته ام را با همان نیروی اول ادامه میدهم. اینبار مسوول پرورش باغی از گلهای مرسل ام که از هر گوشۀ دنیا گل مرسلی در آن به مساحت نیم جریب زمین شانده شده. در میان این بوته های مرسل یک بوتۀ ( عمر خیام ) نام دارد که از سرزمین های ایران و افغانستان برای نمایش گذاشته شده. رنگ آن سرخ گلابی و پر برگ است. من در تزئین آن از هم مرسل های دیگر توجه بیشتر دارم . زیرا میدانم که گل مرسل را برای اولین بار یکی از دوستدارن ( گوته) شاعر و متفکر المان از سرزمین های ایران به المان برد و بر مقبرۀ آن شاعر بزرگ غرس کرد. ازین ساحۀ که قسمتی از یک باغ بزرگ نباتات است در موسم گل روزانه صد ها مرد و زن و کودک دیدن میکنند. در یک گوشۀ این محل جای برای برگذاری مراسم عروسی است و عروس و داماد در میان بوته های مرسل عکس های یادگاری میگیرند. اما ازینکه دلباختگان و عاشقان وطنم در میان کلبه های گلی خود با دست های پر از خینه بمبارد شده و دیدار شان قیامتی میشود. با این گونه محافل خیلی حسادت دارم... آری دوستان مرا ملامت نکنید آرزوی خوشبخت شدن در تمام دنیا یک چیز است. اینجا عروسی خوشبختی بار میارد و آنجا مرگ و بد بختی... جهانمهر هروی ۲۹ نوامبر ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 7:35 توسط جهانمهر هروی |
|
|
آخرین واژۀ تکراری
آخرین واژۀ تکراری تو شاید *** آخرین واژۀ تکراری تو شاید گل و گلدان باشد که صبحگاهان با طلوع خورشید رنگی از بودن تو ومن به جهان میارد *** *** آخرین واژۀ تکراری تو شاید عشق باشد و گل سوری که شبانگاه به عکاسیها خوشۀ رنگ و طراوت را سخاوتمندانه هدیه میسازد. *** آخرین واژۀ تکراری تو شاید برکت ثانیه ها باشد که نگاه های تو ومن بهم می آمیزد و در آن لحظه تقدیس زمان جاریست غنچۀ ای میشگفد و ترنم همه جا جاریست *** آه ای همنفسم تو درین واژه مرا مثل یک قصه مثل یک خاطره مثل یک یاد، بعد از عمری فراموشی مثل زیبایی چشمانت در آئینه می بینی جهانمهر هروی 20 نوامبر 2008 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 22:1 توسط جهانمهر هروی |
|
|
وقتی پدر بزرگم مُرد
وقتی پدر بزرگم خنده میکرد خیال میکردم دهنش پر از شاتوت است. بیچاره صرف چند تا دندان داشت و نمیدانم چرا روی زبان و دندان هایش همیشه سیاه بود. اتفاقن که او زیاد هم خنده میکرد. خاصتا شب های دراز زمستان که همه پهلوی هم جمع بودیم و در یک خانه تا وقت خوابیدن مینشستیم و از گرمی تاوخانه * لذت میبردیم. درین شب ها معمولن او برای ما قصص الاانبیاء میخواند. گاهی هم کتاب امیر ارسلان رومی و یا شهنامۀ فردوسی را... خیلی زیاد گپ میزد و خیال میکردم کسی او را کوک کرده باشد. وقتی قصۀ حضرت یوسف را میخواند. و به جای میرسید که برادران یوسف او را به چاه میانداختند و پیراهن اش را به خون کوسپندی میآلودند و به پدرشان یعقوب میبردند؛ گریه میکرد و من میدیدم که اشک هایش از روی صورتش میان ریش انبوه اش میریزد و آنجا گم میشود. با خودم فکر میکردم که شاید ریش پدر کلانم با همین اشک ها آبیاری میشود. او هر شب چند بار به بهانۀ ایوب صبور، یوسف، عیسی مسیح و یتیم شدن حضرت محمد گریه میکرد و اشک میریخت. پدر بزرگم را دوست داشتم او از همه برایم مهربانتر و از همه بهتر بود. گاهی روز ها مرا با خودش به گردش میبرد. برایم قصه میگفت... از گذشته های خودش ، ازمادر بزرگم که چقدر او را دوست داشت و اکثرا با او به زیارت مادر بزرگم میرفتیم. او در گوشۀ مقبره مادر بزرگ مینشست. هردو دستش را روبروی صورت اش میگرفت و لبلبک میزد و گاهی هم میدیدم که اشک از چشمش سرازیر میشود و در میان انبوه ریش سپید اش فرو میرود و آنجا گم میشود. چند بار هم از زبانش شنیده بودم که اگر میمیرم خدا کند روز بیست یک رمضان باشد... شب قدر! و برای ما میگفت: ــ درین شب قدر دروازه های جنت بروی همه باز است،از آسمان فرشته میبارد و درین شب است که قرآن پاک فرستاده شده و زمین مثل آب دریا پاک است و توبۀ آدم قبول میشود و خوشا به حال کسیکه شب قدر بمیرد.. آنروز را فراموش کرده نمیتوانم. از مدرسه آمده بودم. دیدم خانه ای ما شلوغ است. روز بیست یکم ماه رمضان بود. پدرم خیلی عصبانی و تا سلام دادم. با نگاه غضبناکی بطرفم دیده و گفت: ــ زود میروی بکس مدرسه ات را بجایش میگذاری، لباس ات عوض نموده و میروی به خانۀ عمویت... میخواستم بپرسم چرا! با لهجۀ غم انگیزی گفت: ــ بگو پدر کلانم مریض است و هرچه زودتر به خانۀ ما بیاید. خیلی ورخطا شدم. هنوز لباس هایم را درنیاورده بودم از پشت پنجره ایکه خانه پدر کلانم بود نگاه کردم. او دراز افتاده بود. چشمهایش بسته بود. بالای سرش سیرم به یک میخ آویخته و نوار پلاستیکی سپیدی از آن تا روی دست راستش که کبود مینمود کشیده شده بود. چند نفر هم دورا دور بسترش ایستاده بودند و با همدیگر آهسته صحبت میکردند. دلم گرفت و خیال کردم پدر بزرگم را جن زده. یکبار قصه های شیرینی که از یوسف و زلیخا، از رستم و سهراب، از ایوب صبور و از امیر ارسلان میکرد بیادم آمد و با خودم گفتم شاید خواب میبینم.... با سرعت تمام خودم را به خانۀ عمویم رساندم. عمویم نبود. برای خانواده اش خبر مریضی پدر کلان را رساندم و یکراست به طرف خانه برگشتم. در محوطۀ حیاط خانه چند نفر ایستاده بودند . یک نفر که عینک ذره بینی روی بینی اش سنگینی میکرد و لباسش با دیگران فرق داشت دستک پرانی میکرد و میگفت: ــ مریض را باید به بیمارستان انتقال دهیم. من فکرمیکنم که مرض او کولراست و بودن او در خانه برای دیگران خطر دارد. از پهلوی همه گذشته خودم را به اتاقی که پدر کلانم بود رساندم. با تأسف دیدم که خیلی به مشکل نفس میزد. و قتی دستش را گرفتم چشم هایش را نیمه باز کرده گفت: ــ برای شاپور( پدرت) بگو میخواهی بمیرم! چرا فکری نمیکنی. اگر من مُردم او را نمیبخشم و بحق همه اولاد هایش نفرین میکنم... برایش بگو هرچه داکتر و دواست را اینجا آورده مرا نجات دهد... بعد ازین بیانات اش خاموش شده و آرام گرفت. گریه ام گرفت و بسرعت از خانه بیرون شده آنچه پدر بزرگ گفته بود را به پدرم گفتم. پدرم خیلی غمگین و افسرده بود. مرا دشنام داده و از خود راند. چرخی زدم و از کوچه مقابل قبرستان عبور نموده به خانۀ ( اکبر حکیمجی) رسیدم. هنوز در نزده بودم که خود او را دیدم بطرف خانه اش میآید. گفتم: ــ پدر بزرگم مریض است. گفت: ــ خوب من بعد از افطار میآیم... خوشحال شده و دوباره به خانه برگشتم. پدر بزرگ ام را به بیمارستان شهر برده بودند و بستره اش را از خانه اش بیرون و میان یک خریطۀ بزرگ پلاستیکی جابجا میکردند. هنوز خانه پدر بزرگم را با عطر و نمیدانم دوای ضد افونت نشُسته بودند که خبر مرگش را از شفاخانه آوردند. هنوز شام نشده بود و مردم منتظر افطار بودند. شب بیست و یکم ماه رمضان بود. او را آوردند. در خانه میت اش روی بسترش گذاشتند و چند نفر ملا بالای سرش قران کریم میخواندند. من گریه میکردم و تا نیمه های شب با همه بیدار ماندم بر خلاف شب های زمستان هوا گرم بود و باد گرمی از پنجره به خانه میآمد و از دور ها صداهای نا اشنایی بگوشم میرسید. بلاخره خوابم برد. خواب دیدم پدر بزرگم بالای یک اسپ سپید سوار است. باز میدیدم که پدر بزرگم با رستم دستان میجنگد و او را مغلوب میکند. باز میدیدم که در تمام تن بیمار اش کرم های سپید و کوچکی میلوند و گوشتش را میخورند. یکبار هم دیدم که پدر بزرگم ام را به چاه انداخته اند و پیراهن او را به خون گوسپندی میآلایند تا به پدرـ پدر بزرگم شاهد ببرند. چیغ زده از خواب بیدار شدم. مادرم موی هایم را با دستش نوازش داده گفت: ــ بخواب پسرم... سرو صدا نه کن که گناه دارد... روح پدر بزرگ نا ارام میشود. از آنشب به بعد نه کسی از رستم داستانی برایم گفت و نه از ایوب صبور و نه از شب قدر که در کدام تاریخ ماه رمضان است. من بودم و خواب های که گاهگاه پدر بزرگم را در آن میدیدم. جهانمهر هروی ۲۱ نوامبر ۲۰۰۸ * تاوخانه: ساختمانی است که در زمستان و در اثر آتش کردن آن خانه ها را گرم میکنند و منبع آتش در میان دیوار های خانه های یک ساختمان راه دارد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 14:38 توسط جهانمهر هروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من نیمی از عمرم را برای تو فکر کردم... آنقدر که یکبار در غم و اندوه غروب کردم... حالا ای همدم من، اجازه بده که دوباره طلوع کنم... تا غروب دیگر باتو خواهم بود.
|
|
RSS
|