![]() |
![]() |
|
| نمایش شعر و داستان |
|
روی صفحۀ تیلویزیون چهرۀ مردی ظاهر میشود. ریش سپید و ابرو های کشیده انبوه، چهرۀ دودی رنگ اش با آن نگاه غمزده دلم را میفشارد. او را میشناسم .دانشگاه خوانده، ده سال قبل در پشاور پاکستان با پنج طفل اش زندگی بخور نمیری داشت. شاید پانزده سال در مکاتب افغانستان آموزگار بود. زیرا بیاد دارم که من دانشکده ای علوم طبیعی بودم و او دانش آموز دانشکده تعلیم تربیه... روی مغز ام فشار میاورم که نامش را بیابم. اما سخنان فشرده و ادبی اش فکرم را زیادتر از هر چیز به سرنوشت او متمرکز میسازد: میگوید(... از بنیاد بیات و خاصتن از آقای احسان الله بیات که درین زمستان سرد برای نیازمندان کمک میکنند اظهار سپاس میکنم و خانۀ شان آباد...) فقط چند ثانیه دوام مییابد و دیگر تصویرش از روی صفحۀ تیلویزیون محو میشود. جریان راپورتاژ کمک های بیات را تعقیب میکنم. به نظرم میآید فرشتۀ درمیان این همه بیچاره و بی سرپناه قدم میزند روی کودکان را میبوسد و دست مرحمت بر سر شان میکشد و با دست خود کودکان را لباس میپوشد و بوری های آرد را بلند نموده و به مستحقین توزیع میکند. این صحنه مثل همه کلپ های ویدویی و گذارشات اجرایی دولت و اشخاص منفرد ختم میشود و باز موسیقی هر چند مست شروع میشود و زنی با صدای سحر انگیز موسیقی میرقصد و جوانی آواز میخواند و دستکپرانی میکند. با خودم میگویم: ــ چه دنیاییست و چه سرنوشتی که آنسان ناگذیر او را قبول کند. قلم را بر میدارم و میخواهم برای آقای احسان الله چیزی بنویسم ولی نمیدانم چرا یکبار به هزار پند سودمند رجوع میکنم. خوب اگر گذشتگان پند دادند و ما نشنیدیم گناه ماست. ما هم به آیندگان میگوئیم آری عزیزان این راه راست است که از آن میشود به مقصد رسید. حالا اگر کسی قبول میکند خوشا به احوال اش. نصیحت اگـر مــردی! به مـــردی پایبنـــد باش به مثل ســـرو سر ســبز و بلنــد باش بـــروی دشــمــنان مانـــند خنـــــــجر بــــرای دوستــــانت مــــثل قنـــد باش به دســـت رستـــم دستــان همیشه سپــرباش نیـــزه و گــرز و کمــند باش بـــرای دستـــگــــــیری از یتیــــمان پــدر باش و بــرادر خویشـونــد باش نمیــــگـویم کـــه دل بر کـــن ز دنیـــا به ابنــــای زمانــــت سـودمــــند باش نبــــاشد رســـم نیــــکان بد ســـگالی ســراپا حُسن آدم باش و پنــــد باش چــرا داری ستــم با هــر ضعیـــفی به جمــع مردمی، که حق میدهند باش جهانمهر هروی ۲۲ جنوری ۲۰۰۹ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 18:3 توسط جهانمهر هروی |
|
|
واژه های انتحاری بخش.. دوم ( سخنی با نصرالله پرتو نادری ) میخواستم بقیۀ این نوشته را به بعد ماکول کنم. ولی با خودم گفتم بهتر است ناگفته هایم را هر چه زودتر بنویسم. من در گذشته مختصرا سیر اندیشه در شعر پرتو نادری را جسته و گریخته ارزیابی کردم. درین قسمت میخواهم راجع به شاهکار هایش چیزی بگویم: پرتو نادری کسی است که زندگی را در حد متوسط یا غریبانۀ آن تجربه کرده است. آنگاه که دانش آموز بود مثل اکثریت دانش آموزان غیر از خود و خداوندش پشتبانۀ نداشت. آرام و سر بزیر به دنبال آموختن بود. در پهلوی علم حیات و ممات ادبیات را هم گزینۀ برای آینده اش گرفته بود. گاهی میدیدم که در کتابخانۀ دانشگاه کابل و در میان فهرست ده ها هزار کتاب سرش را خم نموده و به جستجو مشغول است. همه او را عاشق میگفتیم. ولی نمیدانستیم عاشق کی و عاشق چه... روزگار چنان افتاد که هر یکی به سوی رفتیم من دیگر از او تا سال 1356 چیزی نشنیدم. روزی مجله ژوندون بود یا مجلۀ دیگر را برداشتم و اولین شعرش را بخوانش گرفتم. و بعد از آن پیوسته با نام او بر خوردم.البته مثل او چند نفر دیگر هم بودند که دوران ما را بازگویی میکردند. روزی در یکی از سایت های انترنتی طنز تاریخی اش را به نام « کتاب سوزان» بخوانش گرفتم. این طنز شیرین برایم آنقدر الهام آور بود که تمام خاطرات ام را از دوران طالبان در هرات به خاطر آورد و چون امروز با مقدمۀ آنرا به افغان موج گذاشتم. ازین پس هر گاه از پرتو نادری نامی میدیدم با اشتیاق به دنبال آن میرفتم و تا میسر بود میخواندم. مثل این نوشته « ایمل سیزدهم» به جواب داکتر سیاهسنگ را خواندم و « با گلوی همه اندوه جها ن » را، شعریکه میتواند بازگو کننده درد های همگان باشد: باد از واهمه ء دشت سخن می گوید دشت ها خانهء گرگان به خون تشنهء تاریخ اند و همه قافله ء لاله و اندیشه ء سبز و همه چلچله های که زمانی زبهاران خبری آوردند همه آواره و سرگردان همه در چاه پریشانی خود می پوسند وپراگنده گی بانگ جرس با گلوی همه اندوه جهان می خواند قامت فاجعه بسیار جوان است هنوز و یا: وقتي دموكراسي اشتباه مي كند ما بايد گورستان هاي تازه يي داشته باشيم خون هزار داماد خون هزار عروس فداي دوستان ما باد! كه ياد گرفته اند بكش تا كه زنده بماني! و مثل اینها شعر های زیادی را میتوان در جملۀ بهترین شعر های پرتو قلمداد کرد. و بلی اینها را میشود به حیث اسنادی ثبت کرد که یکبار دیگرو در برهۀ از زمان کودکان و زنان دیگر قامت پدر و شوهر را در میان چوکات دروازۀ خانه ای شان نمیتوانند ببینند و گورستانهای تازه با بیرحمی برای بلعیدن انسان دهن باز میکند. بیرحمی و شقاوت به نام های زبان، مذهب، قبیله، و منطقه قاموس وحدت ملی را پر میکند. روزی یکی دوستان دوران دانشگاه از کانادا برایم تیلفون نموده و ضمن احوالپرسی گفت: ــ نام خدای پرتو با این اشعار زیبایش. خیلی به جستجوی ایمل اش میباشم تا با او تماس بر قرار کنم و اگر تو از او ایملی داری برایم بگو... گفتم: ــ راستش را میپرسی من از او ایملی ندارم و من هم مثل تو آرزو داشتم که اگر میشد با او تماس برقرار میکردم. بلی این تماس من ضروری بود و با خودم فکر میکردم اولین چیزی که برایش بنویسم قبل از آنکه به تعریف بنشینم چند تا نکته نظر های را در بارۀ کار های فرهنگی اشرا به او گوشزد کنم. از جمله میخواستم از او بپرسم که در لابلای بعضی از سمبول ها و استعاراتی که در شعرت بکار میبری افتخاراتی را میبینم که ما تا حال به آن دست نیافته ایم. مثلن تو زیادتر روی دیموکراسی، ملیت، محدوده های جغرافیا و طلوع، قافله و جرس و... شعرت را سمت و سوی سیاسی میدهی... و یا من چنین فکر میکنم... بلی میشد با این پرسش هایم و چند تا خاطرات دوران های گذشته نکته نظرات ام را برای او برسانم و از او هم ته دلش را بدانم. که تا امروز میسر نشد. میدانم که پرتو نادری نسبت به من زندگی پر حادثه تری را سپری کرده، زندان، مهاجرت، سرگردانی را تجربه کرده و حق دارد در شعر اش تند و تیز قضاوت کند. اما نمیدانم چرا گاهی حضورش اش در معانی از دایرۀ مقتضیات عصر ما عبور میکند. تندیس شکستۀ آواز، شلاق وحدت ملی و چراغ قرمز را نمیتوان با اشعار دیگرش مقایسه کرد. در چراغ قرمز سوالات زیادی مطرح است: من ، از زبان مادري خويش مي ترسم زبان مادري من واژه هايي دارد که مي تواند وحدت ملي را چنان پوقانه يي بي هيچ صدايي بترقاند زبان مادري من حقيقت برهنه ييست و استعاره هاي آن از تصوير تفاهم با شيطان خاليست زبان مادري من شجاعت آن را ندارد تا سوار الاغ بي هويتي بوزينه ء ابتذال را درخياباني به دنبال بکشد که روي چراغ قرمز آن نوشته است : وحشت ملي * * * من از زبان مادري خويش مي ترسم وقتي کسي مي گويد" دانشگاه " وقتي کسي مي گويد " فرهنگ " من به وحدت ملي مي انديشم و در گوشهايم پنبه ء بي غيرتي مي گذارم تا نفرين برادران با غيرت خود را نشنوم من با دانشگاه و فرهنگ ميانه يي ندارم من راه خودم را مي روم و حرف خودم را مي زنم و در زير چتر پينه خورده ء دموکراسي شراب شامپاين مي نوشم و سگرت مالبرو دود مي کنم من بايد ياد بگيرم که چگونه از خيابان يک طرفه ء وحدت ملي بگذرم و با الفباي جعلي شعرهاي تازه ء خويش بر گور اصطلاحات "علمي و ملي - اداري " توغ جاودانه گي برافرازم
اگر کاخ هزارساله ء فردوسي بسوزد من سرپناه کرايي خود را از دست نخواهم داد
بگذار مثنوي معنوي در حافظهء تاريخ از بلخ تا قونيه بپوسد
در روزگاري که دموکراسي خون در هاون مي کوبد (1) و شيپور پيروزي در استخوان شکسته ء تاريخ نواخته مي شود براي من تنها وحدت ملي کافيست ! اگر میتوانستم با پرتو تماس بگیرم حتمن برایش میگفتم این زبان مادری ما نیست که وحدت ملی ما را بهم میزند بلکه مسائلی که وحدت ملی، اتحاد و برادری را میان مردم ما برهم میزند چیز های است که میخواهیم داشته باشیم واما گاهی بدان دسترسی نداریم. البته آنانیکه با زبان خود وحدت ملی را مثله میکنند نه به دانشگاه و نه هم به پوهنتون و فرهنگ و کلتور میاندیشند. واقعیت امر اینست که زبان مادری همه هم با دانشگاه و هم پوهنتون نا آشنا و بیگانه است چه رسد به کلتور و فرهنگ. زبان مادری زبان افسرده گی های روانی از جنگ است که هم دانشگاه را از آنان گرفته و هم پوهنتون را و بنا بر آن باید پرسید که ترس از زبان مادری غیر از وحدت ملی دیگر چه دلیلی خواهد داشت. اگر چه واژه های تصویر تفاهم با شیطان، وحشت ملی، خیابان های یکطرفۀ وحدت ملی، بوزینهء ابتذال در خیابان، خیابان یکطرفۀ وحدت ملی ، گور اصطلاحات ملی واستخوان شکستۀ تاریخ و بلاخره باز هم با دیموکراسی که خون را در هاون میکوبد؛ سمبول های برای بیان چیز دیگری غیر از وحدت ملی است. یا عکس آن؟ ما یک ملت واحد هستیم اما زمانیکه چراغ های قرمز برای عبور از خطوط یگانگی نصب گردید ناگذیر در گوشۀ توقف کنیم و منتظر چراغ سبز باشیم. من از پرتو نادری میپرسیدم آیا برای بیان وحدت ملی نمیشد عوض چنین سمبول ها و استعارات کلمات دیگری که مسلمن در زبان ما کم هم نیست استفاده کند؟ از همه این مسله که بگذریم شعر پرتو نادری بر مناسبتهای حاکم جامعه بر خورد اکادمیک دارد و مخاطبین شعرش را در میان فارسی زبانان کم سواد افغانستان انتخاب نمیکند و میرود به دنبال تحصیل یافتگان و نخبه گان و سیاست مداران. البته این کارش را شاعران دیگر به دو دلیل کرده نمیتوانند اول اینکه استعداد افرینش اشعار سمبولیک و ردیف های گوناگون را خیلی به ندرت عده ای دارا اند و دو اینکه شعر آزاد تا هنوز در میان شاعران بحد کافی طرفداری ندارد و یا نتوانسته سوژۀ در خور تأمل اش را پیدا کند. از جانب دیگر اگر مثنوی معنوی، شهنامۀ فردوسی و حدیقۀ سنایی و بوستان و گلستان سعدی برای قشر کوچکی از جامعه نوشته میشد دیگر حتی بیسوادان ما با وجیزه و امثال واحکام آن بعد از گذشت صد ها سال تا حالا گفتار خود را مدلل نمیساختند و اگر نیما یوشیج، احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث شعر آزاد را بر پایه همین اشارات میگذاشتند یقینا که شعر شان را نمیشد از محدودۀ جغرافیای ایران بیرون کشید. ما تغییر ذهنیت برای وحدت ملی را تا حالا تجربه نکرده ایم و یا حتی اگر کوششی را هم به این منظور بکار انداختیم به خاطر پیچیدگی آن خیلی زود ما را خسته ساخته است. هیچکس و هیچگاهی پوست کنده و ساده نگفته است که مشکل ما در کجاست. قلم بدستان ما و شمشیر به دستان ما آزاد بوده اند که این دو وسیلۀ ناهمگون را برای کی و به چه مقصدی بکار ببرند و هرگز به واکنش جامعه در مقابل برداشت های سلیقه ای ازین دست فکری نکنند. مسلمن که برداشت شاعربر خاسته از محیط و اشیاء آن است ولی اگر برداشت اوبیان و یا نهادینه کردن یک خیمه شب بازی باشد، ناگذیر در ختم این بازی باید بالای آثار اش خط بطلان بکشد. پرتو نادری معمولن در بعضی از اشعارش بحیث یک جامعه شناس ظاهر میشود. و یا در شعر بگفتۀ خودش رد پای گذشتگان را تعقیب میکند ولی نه به آن تلمیح و اشارات صریحی که متقدمین او بدان کوشش کرده اند. اگردر داستان دیوژنس مثنوی معنوی مردی با چراغ بدنبال انسان میگردد. برای تثبیت دیموکراسی در شعر باید مردی را با چوکیی نشان دهم که آنرا لیلام میکند و این اشارت باشد از حراج ریاست جمهوری: مردی درخیابانی چو کیی را به دنبال می کشید وفریاد می زد: ارزان است بخرید ! با خود گفتم شاید امریکا ریاست جمهوری افغانستان را به حراج گذاشته است طوریکه پرتو نادری اذعان میدارد اگر فردا کسی در روزنامه اعلان فروش خانه و یا ملکیت شخصی اش را گذاشت ناگذیر باید شاعر به فکر آن شود که چطور میشود وطن اش را کسی بفروشد و این به نظر من زیادتر از گرایش به حقیقت پیوستن به خیالات ذهنی شاعر است. اگر در متن مثنوی معنوی مراجعه کنیم حکایت ها و شکایت ها از زبان، انسان، حیوان، طیور، جماد، پادشاه، رعیت، سالک، فاسق، ملائیک و... بیان شده است. درین تمثال های معنوی یک هدف اصلی نهفته است و آن عبارت از رسیدن به معانی بدون در نظر گرفتن اشاره و ایما هایکه بیان آن مسائل را بغرنج و پیچیده میسازد. اگر پرتو نادری عوض کسی که چوکی را بدنبالش میکشید میگفت : مردی را دیدم که کودک ده ساله اش را در خیابان با خود میبرد و فریاد میزد: هی مردم! من بیزارم ازین موجودیکه خداوند برایم داده و نمیتوانم شکمش را سیر کنم... ببرید ارزان است به نرخ کاه گندم. فکر میکنم ازین چوکی لعنتی که در طول تاریخ برای کشتن نسل ها، ویرانی، گرسنگی و دربدری آفریده شده معنی بهتری میداشت. در آخرین شعر پرتو نادری باز هم به یک واژه از روز های هفته ( یکشنبه های من) بر میخوریم. البته برای ما روز جمعه معادل روز یکشنبه در غرب است ولی او روز یکشنبه را به نحوی با جمعه هایش عوض نموده که اینکار باید به یک استعاره تلقی کرد. اما اگر این واژه میتوانست مثلن رنج یک سرباز امریکایی را در کابل و قندهار باز گو کند چون تلمیحی برای بیهودگی جنگ و کشتار بود برای خواننده زیادتر قابل پذیرش مینمود. پایان جهانمهر هروی 14 جنوری 2009
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 13:48 توسط جهانمهر هروی |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 18:4 توسط جهانمهر هروی |
|
|
اعراب و اسرائیل صنف یازدهم مکتب بودم که تا حدی از سیاست های روز از زبان این وآن آشنا شدم. روز های زیادی میشد که یکبار صنف ها تعطیل میشد و تعدا زیادی از دانش آموزان دانشگاه، لیسه های نزدیک ، به مکتب ما میآمدند و با اخلال درس ما را به مظاهرات میکشاندند. این تظاهرات تقریبا هر ماه یکبار به بهانه های گوناگون صورت میگرفت؛ مثلن وقتی قانون جدیدی برای کارگران و یا محصلین دانشگاه تدوین میشد و یا هم وزیر و یا نماینده ای پارلمانی مورد باز پرسی قرار میگرفت فردا خیابان های شهر از دانش آموز، کارگر و مردم بیکار پر میشد. فریاد های مرده باد و زنده باد فضای شهر را می انباشت و گاهی هم میشد که میان گروپ های مظاهرچی جنگ های خونینی رخ میداد. از پیاده ای مکتب ما تا آموزگاران همه شده بودند سیاسی و هرکسی گپ از سیاست میزد. یکی طرفدار این و دیگری طرفدار آن دیگری بود. هر کس از ظن خود راجع به به آن دیگر چیزی پف میکرد. سال 1346 تنش های اعراب با دولت اسرائیل به مرحلۀ خطرناکی رسیده بود. روزی نبود که از جنگ میان طرف های متخاطم چیزی گفته نشود. از معلم گرفته تا تعداد زیادی از دانش آموزان همواره به نفع اعراب بیانیه صادر میکردند. خوب به خاطر دارم که در آنروز ها کسی نه از هولوکاست، نه از هیتلر و نه از معاهدۀ بالفور که یهودیانرا را صاحب سرزمینی ساخته و برای شان هوویت تازه ای بخشیده بود حرفی به میان می آورد. یگانه کسی که درین روز ها راجع به اسرائیل و اعراب در صنف گپ میزد. آموزگار مضمون تفسیر شریف و دینیات ما بود. او مرد جوانی بود که تازه از یک مدرسه ی مذهبی فارغ شده بود. ریش سیاه کوتاهی داشت و با پطلون و کرتی اش دستار سپیدی بسر میگذاشت که برایش زینت خاصی میداد. هم در تابستان و هم خزان بالاپوش سیاه و نازکی میپوشید و کلوش روسی بپا میکرد. خیلی شمرده و بدون اشتباه گپ میزد. یکروز حرف از جنگ میان اعراب واسرائیل بمیان آمد. اول لحظۀ در افکارش فرو رفت و بعد از آنکه راه گلویش را صاف کرد گفت: ــ یهود طایفۀ بیمروت و جاهل است و از قساوت آنان هنگام ظهور حصزت عیسی یاد کرد که چطور در فلان شهر آتشی افروختند و مردان و زنان و کودکانی را که به مسیحیت گرویده بودند در آتش آنداختند و به گریه و زاری آنان توجهی نکردند و بعد از آن از یهودیان مکه در زمان ظهور اسلام و پیغمبر اسلام یاد آوری کرد که بهانه میتراشیدند و به معجزات پیغمبر به دیده شک مینکریستند و مسلمانان را اذیت و آزار میدادند و باز از ترحم مسلمین در مقابل این قبیله یاد آوری میکرد و بخشودن آنان توسط پیغمبر اسلام بعد از فتح مکه نیم ساعت درسی را توضیحات ارائه کرد. یکی از بچه ها پرسید: ــ خوب استاد حالا دیگر چه میشود. اسرائیل پیروز میشود یا مسلمانان؟! معلم دینیات ما با لهجۀ پیروزمندانه ای گفت: ــ تو خودت فکر کن از یکطرف مصر از طرف دیگر سوریه و اردن و از جانب دیگر عراق حمله کنند. همه اسرائیلی ها را به بحیره مدیترانه غرق خواهند کرد و برای ابد نامی از یهود و یهودیت باقی نمیماند و آنگاه مثل فرماندهان فاتح مصری ادامه داد: ــ تو خودت صرف چند روز دیگر صبر کن و ببین که نه اسرائیلی خواهد ماند و نه هم یهودی که در مقابل لشکر اسلام مقاومت کند. شب که بخواب میرفتم صدای معلم دینیات بگوشم طنین خاصی میانداخت و آنچه از رادیو میشنیدم را نقطۀ پایان کشمکش های دایمی در شرق میانه میدانستم. روز سه شنبه بود که صبح صدای شکست مصر و بمباردمان میدان های هوای مصر را از رادیو شنیدم و اشغال سرزمین های از سوریه و فلسطین و خبر سکتۀ رئیس جمهور مصر جمال عبدالناصر... پس کار از کار گذشته بود. دلم برای معلم دینیات ما میسوخت که روز شنبه ساعت دینیات جواب این همه لاف و پتاق اش را چه خواهد داد. سر انجام روز شنبه سر رسید و معلم دینیات باز هم به صنف آمد. اما این دفعه مثل سابق نمیخواست راجع به اعراب لاف بزند و من اولین کسی بودم که گفتم: ــ استاد میگویند قضیه بر عکس شد و اسرائیلی ها اعراب را به رود دجله و فرات و بحیرۀ سرخ ریختند... استاد باز هم به فکر فرو رفت و دیدم که صورت اش را غبار غم فرا گرفت و اینبار با احساسات شدیدتری گفت: ــ میفهمید که گناهان اعراب زیاد شده و این یک عذابی است که خداوند بر ایشان نازل میکند... گفتم : ــ استاد من درست نمیدانم که گناه اعراب حمله به اسرائیل است یا چیز دیگری؟ پاسخ داد: ــ اعراب را پول نفت دیوانه ساخته و از قرار معلوم با همین پول زیادتر از آنکه راه بسوی خداوند را هموار کنند. عیش ونوش دارند و با فسق و فجور مصرف اش میکنند... آنروز هم به خاطر همبستگی با مردم فلسطین که دیگر به اشغال یهودی ها در آمده بودند تعدادی آمدند و نظم جلسۀ درس دینیات را بهم زدند. و باز همان مرده باد و زنده باد فضای جاده های شهر کابل را پر میکرد. جهانمهر هروی 11 جنوری 2009 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 9:33 توسط جهانمهر هروی |
|
|
واژه های انتحاری ( سخنی با نصرالله پرتو نادری ) نصر الله پرتو نادری یکی از شاعران افغانستان است که اخیرا نامش از همه شاعران زیادتر در صفحات تارنامه های انترنتی و رسانه های بیرون مرزی نشر میشود. من از شناختی که در دوران جوانی با پرتو نادری داشتم و سالهای زیادی در یک مکتب لیلیه و دانشگاه هر روز با او بر میخوردم باورم شده است که من و او عمری را پشت سر گذاشته ایم که به زودی صفحات تاریخ را هر چند تلخ و شیرین بوده، پر میکند. آری یادم میآید که به گفتۀ مردم و بر خلاف نسل های نو آب و دانۀ ما از خزانه های غیب حواله میشد. روز ها دور هم مینشستیم و با صدای نشاط افرین خود زنده ها و مرده ها را مست میساختیم. آنروز ها روز های روشنتر از امروز بود منتهی آفتاب و یا برقی که از سم اسپان سرکش ما اسمان را روشن میکرد رنگ های ناهمگونی داشت. یکی زرد زرد، یکی سرخ سرخ و یکی هم سپید سپید بود و درین میان آنانیکه به این رنگارنگی نگاه میکردند از خود میپرسیدند. باری رخش همان رخش مربوط به رستم است که نل آهنین آن هم بدست آهنگران کاوه تبار ساخته شده است ولی چرا نور یکسان نمیپاشد. همه در حیرت بودند... من هم فکر میکنم « نمیدانم چه بنویسم» با وصف آنکه شعر های ناسرودۀ زیادی دارم. اینجا که جای مقدمه هم نیست و دیگر عصر مقدمات به آخر رسیده و باید بدون مقدمه شروع کرد و بر مقدمه و مقدمات خط بطلان کشید. وقتی پلان عملی آن باشد که با شعر مثل شمشیر، مثل کلشینکوف، مثل چرخبال ها و بم افکن های سریع السیر حمله ها را سازمان دهی، ضرورتی نیست که به امپکت و یا تماس آن بیناندیشی. شعر دیگر همان است که تو حد اقل تاثیر فزیکی آنرا چه در زمین و چه در آسمان مشاهده میکنی. بلی! گفتم زمین و آسمان زیرا این دو مکان هم ناهمگون و متضاد همدیگر اند. زمینی که لحن داودی را تجربه و رنج مسیحایی را در بازار های عشرت فرعونی به نمایش گذاشت هم دو مفهوم ناهمگون و متضاد است و شاه شجاع و سلطلان محمود هم دو شخصیت متضاد و ناهمگون اند و در جهانی که تا میبینی همگی اش کثرت اضداد است. اینکه فکر میکنیم شعر برای بندگان گنهکار آفریده شده که برتری خود را برای نسل های بعد از خود به نوع از سلیقه های شعوری به نمایش بگذارند هم پایان سناریوی فاوست است که روح و روان اش را به شیطان میفروشد، زیرا برای به کرسی نشاندن شیطنت های صانع قبلا شعر واژه ها را به سوره های مستقل معانی از افکار شیطانی خود مبدل میکند. تا به آنوسیله هوویت خود را با همین مقدمه از شیطان که بگفتۀ عامیانه مرد بزرگیست عاریت بگیرد. شعر بدون مقدمه درست مثل هذیان گویی های یک دیوانه است که جریان افکارش مرزی از رمز و رازی ندارد آغاز و انجامی ندارد وبا آنچه او میگوید با دیگران ارتباطی برقرار نمیکند. کاش پرتو نادری روزگار بازار آزاد را با ترازوی تاریخ وزن نمیکرد و به گفتۀ دوستان غربی اش ارنست فیشر فرهنگ و رشد فرهنگ و هنر را روند رشد نو و اظمحلال کهنه ها میپنداشت و اگر چه این تیوری ارنست فیشر هم بازار خوبی پیدا نکرد ولی حد اقل تا امروز بعضی از ایدولوگ های خرده بورزوازی غرب و پیروان نیهلیسم را بخود مشغول کرده است. اما در مورد شعر که بگفته پرتو نادری در آشفته بازار و یا بازار حراج؟! باید با ترازو دار آن همراز شوی ورنه در زیر سم خنگ روزگار له میشوی، حرف تازه و طنز شتابزده ای است. زیرا چه در گذشته و چه در حال خریداران شعر از دست اندرکاران بازار های مکاره و حراج های دکه نشین نبوده اند. اگر مولوی بلخ، سعدی شیرازی، حافظ، انوری، فرخی ویا از دوستان عربی آقای پرتو نادری، الیوت،هیوز لینگستون،تام ورنر، پل الوار،هرمن هسه، برتولت برشت و دیگران شعر سرودند ارزش هنر خود راگاهی به بازار نبردند و گاهی هم بخاطر سنگینی پله های ترازوی ترازو داران کسی را تحسین و یا تقبیح نکردند. وقتی فردوسی طوسی کتاب یک منه اش را با شکم گرسنه به دربار سلطان محمود سپرد و آنگاهیکه فرخی رخت از سیستان کشید وناصر خسرو با خر سنگ های یمگان سخن گفت و میرزا عبدالقادربیدل در دربار اورنگ زیب بخاطر نداشتن ریش مورد ریشخند درباریان قرار گرفت... قضاوتی را به بازار مخاطبان خود عرضه نکردند. بلکه فرهنگ آنان بود که دروازه های بازار مکاره و حراج را بست و رفت آمد در آنرا قرنطین ساخت. وقتی ماهیت شعر به مرز ابتذال کشانده شود نمیشود در سایه آن خود را راحت یافت. و با تأسف باید گفت که این ابتذال در شعر هم یک مایۀ دیموکراسی های وارداتی شمرده میشود این دیموکراسی را ها را ما در تاریخ کوتاهی از زندگی خود به نام های دیموکراسی ملی، دیموکراسی نوین، دیموکراسی خاندانی و اینک دیموکراسی نوع امریکایی تجربه میکنیم. دیموکراسی که حد و حدود آنرا دیگران برای ما تعریف میکنند. لاجرم فرهنگ سنتی ما را در مورد گویش و گزینه های اخلاقی در گفتار و نوشتار زیر سوال میبرد. آری همین دیموکراسی است که وضیعت، حدود وثغور اندیشه های ما را در پیلۀ آرزو های سر خورده میپیچد و اهدافی پیش روی ما میگذارد که یا با خود باشیم و در انزوای درونی خویش نهاد های مدنی و فرهنگی بسازیم که بازده آن از هزینۀ آن خیلی بزرگتر بوده و تاثیرات آن در رشد فرهنگی ما هدف ما را به نحو چشمگیری بر آورده سازد. از همان سبب هم باید شعر را تا سطح شعار های مرده باد زنده باد و مرگ بر... و پیروز باد... و زبان و قوم و منطقه و رسم و رواج تنزیل دهیم. آقای نصرالله پرتو نادری اصطلاحات انگلیسی عجیب و غریبی را برای اولین مرتبه در نوشته اش بکار میبرد. از جمله میگوید:.. وقتی شاعری نمی تواند در چارچوب یک« اکشن پلان » تعین شده شعر بگوید، پس شعر با نا آگاهی سروکار دارد. شعر از نا آگاهی و شعور نا آگاه بر می خیزد. پس شعریک فعالیت بی « اوبجکتیف» است و نمی شود براساس آن زنده گی را اداره کرد. شعر پروپوزلی است که « بجیت لاین » ندارد... درین جا نا آگاهی و پلان عملی برای گفتن شعر دو اصطلاح نا متعارف و یک گزینۀ آگاهانه برای اهدافی است که پرتو نادری به دنبال آن است. اگر به گفته های فرضی شان شعری هم بدون هدف اجتماعی باشد مصرف آن را میتوان بر اساس یک پلان از پیش حساب شده ارزیابی کرد. در غیر آن رجوع با چنین واژه ها انتحارشمرده میشود. پرتو نادری در لابلای گفتگو با دوست خیالی اش حکایت و شکایت را با هم میامیزد و از آن خواست دلش را اینطور بیان میکند:... بازار آزاد حتی شعر آزاد راهم دربند کرده است، چه برسد به شعر کلاسیک که پایش از همان لحظه ء تولد در بند زنجیر وزن و قافیه است.مثل آن است بازارآزاد شعر را و فرهنگ را از ارزش آزاد ساخته است... بدون تردید هدف پرتو نادری ازین نوع شعر بازار آزاد دسترسی به یک نوع دیموکراسی ذهنیت است که بعد از جنگ جهانی دوم با پولادی شدن مرز های اندیشه انسانرا در قفس ناسونالیزم و جنگ های گرم و سرد قرار داده است و ارزش های انسانیت را به تار خام سرمایه اندوزی بسته است. از همین سبب به تعقیب آن بدون تأمل اظهار میدارد که گویا شاعران امریکایی با نشر آثار شعری شان با گرم کردن بازار سرمایه منفعت میبرند و امرار معاش میکنند. چه خوب پس چرا ما این منفعت را نصیب نشده ایم و مثل پرستو ها شعر را در هر سزمینی که بهار بود تجربه نمیکنیم. سخن به درازا نکشد و ازین همه مقدمه که بگذریم. در گفتن شعر هم از چند سال به اینسو قالب های تازه ای ساخته شده است. این قالب ها هرچند آزاد و یا دربند قافیه است یا فریاد های سرخوردگان و شکست خوردگان سیاسی است یا هم رنگ و رخ فلسفه های وارداتی جهان غرب را دارد بعضی ها را به خود مجذوب ساخته است و خاصتا در وطن ما که همه چیز نداریم و در حسرت آن میسوزیم؛ باید با داشتۀ اندک خود هم سر به اسمان بسائیم. پرتو نادری از چند سال به اینطرف خواسته و یا ناخواسته سمت و سوی دیگری دارد که با شاعران دیگر دیار ما مقایسه نمیشود. او در اشعارش زیادتر به سمت سمبولیسم میرود و زبانش پر از خارگونه های است که در کویر خشک و بی پایان مصیبت روئیده است:
کار های تازه ء خویش را در لای روز های کهنه می پیچم
به گذشته بر می گردم و در گوشهای من ضربه های شلاق طالبان کم آزار تر از آواز کرزی است و یا: و خورشيد ، در دوزخ دموکراسي قبيله تبعيد شده است و یا: روزگاریست که آیينه های خلوص من غبار گرفته است و یا: سینه اش خانهء یک بی ستون صبر شیرین است وقتی مشرف به اومی گوید شتر مرغ او می تواند بگوید ! «گرندانی غیرت افغانیم چون به میدان آمدی می دانیم !» اما او به نهج البلاغه پناه می برد و می داند که بزرگترین شجا عت صبر است و اگر باری هم جیلک دیپلوما سی به باد می دهد سخن بر سر واژه های انتحاری است و یاد ما نرود که اگر ما واژه میپردازیم و یاعاریت میگیرم گویا دست به انتحار میزنم و ناگذیر قبول کنیم که زبان خود را برای چند لحظه بعد که میتواند فردا و یا سال دیگرباشد پالایش دهیم. چنانکه دیموکراسی میفرماید برای بیان مسائل آزادی تام داریم یا قبول میکنم که بجای آدم و حوا مجنون و لیلی بگویم و یا بجای دانشگاه پوهنتون و یا دارلعلوم و یا یونیورستی اطلاق کنیم. اساسا کسی حق ندارد که جلو ما ایستاده شده و بگوید که چرا چنین میگویی. بلی روح مطلب در همیجاست که زبان را هم بر مراد خویش تغییر میدهیم. ما حق داریم که کار های تازۀ خود را در لای روز های کهنه بپیچیم ولی ارزش این کار چیست. مسلمن کهنه دیگر وجود ظاهری ندارد، کهنه در خاطره های ما نقش تعین کننده ای هرگز ندارد و خیلی کم گاهی به اسطورۀ تبدیل میشود. برای من که در قرن بیست یک زندگی میکنم و به چسپم به هزاره های قبل از میلاد... مردم از شاعر میخواهند که از گرمی و سردی امروز چیزی بگوید و یا پیشبینی کند که فردا باران است و یا برف که در روشنی این حکم دیگران چارۀ کار خود را کنند. و یا اگر به گذشته ها بر میگردیم بدانیم که شلاق های که بر پیکر ما وارد شد درد داشت یانه! اگر درد داشت تجربه کردن دوبارۀ آن ضرور نیست و اینکه خورشید در دوزخ دموکراسی قبیله تبعید میشود و یا قبیله آنرا به حیث یک تبعیدی در خود میپذیرد سیاسی و یا اجتماعی است که ما خود را برای آن خسته میسازیم... وقتی دیموکراسی هم حلقۀ دار را پذیرفت نفسی به راحت خواهیم کشید و خواهیم فهمید که تبعیدیان راهی ندارند غیر ازینکه سرزمین های بیگانه راموطن خود بدانند. آقای پرتو نادری همچنانکه در بحر اندیشه های خود به مانعی بر میخورند دوباره از غیرت افغانی یاد میکنند و به دنبال آن از مزرعۀ نخود. و باز بر میگردند به چوکی ریاست جمهوری افغانستان که از طرف امریکا به حراج گذاشته شده است ولی هرگز نمیگویند: وقتی ارادۀ نداری. دست هایت و چشمهایت را بسته اند و نیروی راه رفتن را از تو گرفته اند چه فرقی میکند که به چوکی نشسته باشی و یا روی یک تخت روان که ازین گوشه به آنگوشه کش ات کنند. تو همان بی اراده هستی که نه غیرت داری و نه همت کشیدن بار سنگینی را که دیگران انجامش میدهند. بلی آقای پرتو نادری! امریکا گاهی چوکی ریاست جمهوری افغانستان را به حراج نمیگذارد. این چوکی ها باید با پایه های از استخوان های هزاران انسان محکوم سرزمین های نفرین شدۀ شرق میانه تا قاف قیامت به روشنفکران ما دهن کجی کند. بقیه به بعد... جهانمهر هروی دهم جنوری 2009 |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:39 توسط جهانمهر هروی |
|
|
غزه در آتش و خون
بار دیگر خشم از بوخنوالد زباله میکشد استخوان ها و گوشت های بوی داده ای فریاد میزنند خانیونس و رفع را باید نابود کرد آیشوتز با وقاحت خنده سر میدهد و از بخار زمستانی هر سلول آن ستارۀ آبیرنگی بر بال بم افکن های امریکایی بسوی غزه میرود اروپا و امریکا برای فرو نشاندن خاطرات سر خوردۀ اولمرت، شارون بیگن و...و از محله های گئوتو آزادی خود را میخواهند
آری حسنی مبارک قزافی ، ملک عبدالله و بشار اسد ها و شیخ نشین های عرب تندیس های بوش، ساراکوزی و الیزابت را با عصاره های سرزمین خدا داد شرق میانه غسل تعمید دهید بگذارید غزه با انسان اش معدوم شود بگذارید جهان در مقابل کشتار کودکان زنان و مردان بیتفاوت به تماشا بنشینند من سکوت شما را زیادتر از آنچه آنان آرزو دارید با دشنه های مبارزین حماس در هم خواهم شکست بوخندوال وآیشوتز و گئوتو کشتارگاه های یهودیان در جنگ دوم جهانی جهانمهر هروی 6 جنوری 2006 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 18:18 توسط جهانمهر هروی |
|
|
شعر مقاومت
الف و ب را چند تا هجو میسازم پهلوی هم میگذارم تا به هجای سبز و سرخ دلهره های تلخی بسازم و گاهیکه ضرورت شد برای مخلوقه های هر جایی تکرار کنم: آزادی بیانرا... ویکبار در ترازوی تقدیر بگذارم تا اگر روزی تاریخ را و سالی هم جنگ و انتحار را آزمایش کند *** شعر مقاومت من پراگندگیست مثل واژه های اهانت مثل جعل آیات هستی مثل هجوم اندیشه های بیگانه در زبان من و مثل فرمان های تقرر اراکین دولت روی کاغذ های امریکایی من سختتر از سنگ کوهپایه های هندوکش جاودانگی ام را با طمطراق به کوهنوردان قهرمان زمزمه خواهم کرد *** بیان ام برای فرشتگان نیست و خدایان بی مخلوق و به خیل های پراکنده در سرزمین نمرود فرمان من مقاومت است برای در هم شکستن لانه های گلی پرستو ها و تخریب معابد عشق صوفیان و تیز کردن شمشیر های برهنه برای کشتن انسان آری بدان که شعر من با همین نمونه شعر مقاومت است *** نامم را بنویس در چهاراهی های خوشبختی که راهی از آن بسوی شهرک های تمدن میرود اشارتی بگذار با رمز عبور برای دوستان ام آنانیکه شیفتۀ روسپی های بزرگوار اند و دالر و یا یورو را روی ناف شان میگذارند... بلی از قهرمانی هایم لوحۀ بساز و در خیابان های شلوغ به نمایش بگذار و باور کن که آنچه میکنی هم در نیویورک هم در پاریس و هم در لندن همه از آن لذت خواهند برد
جهانمهر هروی 04.01.2009 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 22:8 توسط جهانمهر هروی |
|
|
برای محمد زرگر پور عزیز شاعر هرات باستان که گفته است: به سایه سار همان ناژوان دلم خوش بود ولی فسوس ! که با درد چوب دار شدند وعده میدهم عمو جان ( خاطره) یک منطقه شهر هرات را تا زنده ام فراموش کرده نمیتوانم « استادیوم » محلی که در مساحۀ زیادتر از بیست جریب زمین به طرح زیبایی از هفتاد سال قبل ساخته شده است. سرک ولایت از وسط آن و شاهراه هرات تورغندی از قسمت جنوب آن به شکل یک قوس دایره عبور میکند. در اطراف سرک ها درختان ناجوی پهلوی هم قرار گرفته که سر به اسمان میسایند و قرار گفتۀ پدرم در زمان نایب سالار عبدالله خان طرحریزی شده بود. در گوشۀ سمت شرقی آن استودیوم شهر قرار دارد که گنجایش هزاران نفر را دارد و اطراف این استادیوم هم با ناجو های سر بفلک کشیده احاطه گردیده. وقتی هنوز شاگرد صنف های ابتدایی مکتب بودم با همبازی هایم اینجا میآمدیم و درون استادیوم میرفتیم و گاهی هم با تقلید از دیگران توپی جلو پای های خود انداخته و فوتبال میکردیم و یا در سایۀ ناجو های پتو هموار نموده دروس مکتب را برای امتحان آماده گیری میگرفتیم. آهسته آهسته بیادم میآید که در زمان ظاهرشاه در اوایل برج سنبله مراسم جشن استقلال کشور هم آنجا برگذار میشد و ما میرفتیم و به تماشایی مراسم رژه نظامی میپرداختیم و بعد از آن شب ها با پدر و برادران خود میآمدیم و از چراغانی دیدن میکردیم. در هر گوشۀ کمپی بود و مردم شاد درون این کمپ ها میگفتند و میخندیدند. برای من زیاتر از همه جالبتر چراغ های برقی بود که به نوبت گل و روشن میشد و خیال میکردی کسی آنان را در فضا دور میدهد. چه خورد و چه بزرگ زن و مرد با نظم خاصی در پیاده رو ها در گشت و گذار بودند. بگفتۀ حافظ شیرازی:... زمانه عروس هزار داماد است. سالی چند هم درین منطقه تظاهراتی بر پا میشد که در آن به هرکس که میخواستند مرده باد و زنده باد شعار میدادند. آنروز ها من آموزگار بودم و میدیدم که با چه بهانه های دانش آموزانرا به هر سوی سمت میکشند. دیری نگذشت که توفان تمرد بر پا شد. در یکروز دیدم که خلایق با چوب و سنگ و شعار های تازه به سرک ها و بازار ها سرازیر شده اند و میدیدم که مردان تنومندی در آنروز ها این درختان ناجوی کهن را با اره های برزگی میبریدند و در روی سرک قامت شانرا به خاک میانداختند. البته بهانۀ شان سد معبر برای گشت و گذار ماشین های نظامی بود. شهر هرات را نسبت به دیگر ولایات افغانستان با ناجو هایش میشود زیبا و سرسبز قلمداد کرد. زیرا در هرمنطقۀ هرات چه پارک ها چه باغ ها، جاده و حتی زیارت ها با درختان ناجوی صد ساله و پنجاه ساله تزئین گردیده است. تخت ظفر، شیدایی، پارک ولایت، باغ زنانه ( مقبرۀ گوهرشاد و منار های مصلا) و ده ها زیارت و حتی جاده ها وشاهراه ها در دو طرف درختان تنومند ناجو دارد. در سال 1993 زمانیکه بعد از یک دهه دوباره به هرات آمدم با تأ سف دیدم که از تعداد ناجو های شاهراه هرات قندهار به اندازۀ چشمگیری کم شده، باغ تخت ظفر دیگر بنام ناجو درختی ندارد. باغ زنانه و یا مقبرۀ گوهر شاد تل خاک است و در قله های منار های آن غار های از اثر اصابت گلوله های توپ و یا تانک برای مردم دهن کجی میکند. قصه کوتاه علت این همه خرابی ها را باید ناگذیر به جنگ و ستیزه جویی میان آدم ها نسبت میدادم. بلی آدم وقتی میجنگد با همه چیز بیگانه میشود. آدم های بیگناه را میکشد چه رسد به درختان سبزی که شهر ومنطقه اش را زیبا ساخته است. بعد از آنکه توانستم به بیکی از موسسات خیریۀ بین المللی شامل کار شوم اولین پروژه ای را که پیشنهاد کردم بازسازی این همه سر سبزی بود. در سال اول تعدادی نهال ناجو را از ایران آوردیم و بعدا با بذر نمودن صد ها هزار نهال ناجو این پروسه برای مدت سه سال در شهر هرات و مکاتب اطراف هرات ادامه پیدا کرد.
غرس نهال سبز ناجو ( کاج) در لیسۀ وزیر فتح خان سال۱۹۹۵ سال 1995 سال مصیبت تازه بود. طالبان بی فرهنگ شهر هرات را اشغال کردند. با آمدن این فرزندان شیطان تمام پلان های دوباره سازی هرات متوقف شد. بر علاوه اینکه متوقف شد ازادی اندکی هم که برای تشبث های علمی، مسلکی و باز سازی هرات موجود بود به رکود مواجه شد... در اواسط تابستان سال 1997 از دفترم که نزدیک استدیوم شهر هرات بود با بایسکل ( دوچرخه) سوی خانه روان شدم. در آنروز ها معمول شده بود که طالبان هر هفته یکی را به استدیوم شهر میآوردند و به بهانه های شرعی بدار میزدند. درین روز ها مردم بیکارو اطفال یتیم و سوداگران دور گرد درین استدیوم جمع میشدند و به اصطلاح هم فال میگرفتند و هم تماشاه میکردند. وقتی از جادۀ مقابل استدیوم عبور میکردم طفل ده الی دوازده سالۀ را دیدم که سطلی از آب با چند گیلاس ( لیوان) پلاستکی و پارچه های یخ روی آن به طرف استودیوم میرفت. چون تشنه بودم صدایش زده و خواهان یک گیلاس اب شدم. ضمن انکه آب میخوردم از او پرسیدم این آب را کجا میبرد. با خنده گفت: ــ میبرم استودیوم... امروز کسی را به دار میزنند... نیمه آب یخ را نوشیده بودم و یکباره لرزه به اندامم افتاد. خیال کردم این انبوه درختان ناجو فریاد میزنند. دار...دار...دار. برایش گفتم : خوب این سطل آب چقدر پول برایت کمایی میکند؟ با خنده گفت هزار افغانی یخ خریدم. و فکر میکنم ده هزارمیشه. یکبار فکر به مخیله ام رسید که این طفل را از دیدن این جنایت مانع شوم. در حالیکه بقیه آب را مینوشیدم گفتم: من پول ات را میدهم؛ میشود که این سطل آب ات را به خانۀ من که در همین نزدیکی هاست بررسانی. با خوشحالی پذیرفت و من راهم را به سمت غرب و از یک خیابان فرعی کج نمودم. من از بایسکل پیاده شده و با او روان بودم. در بین راه پرسیدم. تو مکتب میروی؟ پاسخ داد: ــ نه! پدرم شش سال قبل کشته شده و من یگانه کسی ام که باید به مادر و دو خواهر ام که از من بزرگتر اند کارکنم و پول بدست بیاورم. گفتم: ــ تو که به استدیوم میروی و آب میفروشی، از دار زدن مردم نمیترسی؟ با خنده گفت: ــ نه عمو جان! من با همن سن کم ام آنقدر کشته دیده ام که نپرس. پیرار سال زیر آندرختان بیست هفت نفر کشته را انداخته بودند و تا سه روز همه مردم تماشاه میکردند. او در ست میگفت شبی که طالبان به هرات آمدند. تحفۀ شان کشته های بود که از مسیر راه جمع آوری نموده و در دروازۀ ولایت هرات زیر همین درختان جهت تولید رعب و وحشت به نمایش گذاشته بودند. او بهمترتیب افزود. ــ پنج سال قبل ما به سمت غرب شهر بودیم. یک راکت آمد و پنج نفر طفل را جابجا کشت. خوب به دار که میزنند همین خوبی را دارد که خون نمیریزد. من سه بار تا نزدیک دار رفتم و مرده ها را تماشاه کردم... خیال میکنی به خواب رفته اند. یکی از آنان وقتی مرده بود هم خنده میکرد. تعادل ام را از دست دادم و میخواستم به زمین بخورم. خدای من این طفل ده ساله چه افاده های را تکرار میکرد. با خودم گفتم راستی جنایتی که بنام کشتار انسان صورت میگیرد شاید با ریختن خون از همدیگر فرق شود... وقتی بیست دقیقه راه رفتیم و از محوطۀ ناجو ها به سرک فرعی دیگری داخل شدیم طفل خسته به نظر میرسید و از من پرسید: عمو خانۀ شما کجاست؟! جواب دادم همینجا و یکبار فکر کردم که دروغم را چطور اصلاح کنم. اگر او به خانه من میرفت باید یکساعت دیگر هم راه پیمایی میکرد و بنابر آن با چرخ جلو بایسکل ام به سطل ابش زده و آنرا چپه کردم. او خیلی ورخطا شده که چرا چنین واقعۀ رخ داده ولی من با آرامی یک نوت ده هزار افغانیگی را از جیبم در آورده و به دستش دادم و ضمنا پرسیدم اگر میتوانی سطل آب دیگر با مقداری یخ بیاور باز دیگر پول برایت میدهم. او با حالت تأسفباری گفت: ــ شاید بعد از دوساعت! من باید دوباره به شهر بروم و یخ بخرم. گفتم باشه و او را باسطل خالی اش به عقب بایسکل ام شانده و به پارک شهر و محل فروش یخ بردم. وقتی پیاده شد برایش گفتم: ــ فرزند گلم! من به آب ضرورت ندارم و بعد از آنکه یک نوت پنج هزار افغانیگی دیگر راهم به او دادم گفتم: ــ دیگر به دیدن دار و مرده هایکه بدون ریختن خون جان میدهند و گاهی در وقت مردن هم خیال میکنی خنده میکنند مرو... کارو بار ات را در شهر انجام بده. حیف تو! چرا به زنده ها فکر نکنیم... با خنده ای و در حالیکه میگفت خیربینی عمو جان از من دور شد و شنیدم که دوسه بار گفت؟ ـ وعده میدهم عمو جان وعده میدهم. جهانمهرهروی 29 دسمبر 2008 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 15:47 توسط جهانمهر هروی |
|
|
مثل غزل یک لحظه در صدای تو، مثل غزل شدم امشب هـــمه برای تو، مثل غزل شدم ای یار، ای عــزیزترین شعــر زندگی از لطف و از صفای تو، مثــل غزل شدم گفـتی که شعر وصف مرا با زبان بگوی با یاد حرفــــهای تو، مثل غــــزل شدم رازی که هــــر نفس ، بدلم چنگ میزند اینست که در هوای تو، مثل غزل شدم در مطلع بیان تو، ای شوخ روز و شب با وسعـــت نگاهی تو، مثـل غزل شدم گفتـــم هزار مرثـیه، در سوگ رفتنم آخــر ببــین فــدای تو، مثل غزل شدم جهانمهر هروی ۲۱ دسمبر ۲۰۰۸
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 10:52 توسط جهانمهر هروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من نیمی از عمرم را برای تو فکر کردم... آنقدر که یکبار در غم و اندوه غروب کردم... حالا ای همدم من، اجازه بده که دوباره طلوع کنم... تا غروب دیگر باتو خواهم بود.
|
|
RSS
|