تبليغاتX
طلوع دوباره
نمایش شعر و داستان

سرود شب

نگفت  هیچــکسی ،  حرف   عاشقانۀ   راست

خیال من   همه   بدبخــتی  از  ازل    پیداست

من و  تو هر  دو درین خانه  خواب  می   بینیم

هر  آنچــه در  گذر   روز   دیده   ایم   گــواست

چرا  نداد   کســـی   از   تبـار ...   ما فتـــوی؟!

که قیــــس عاشـق و مفتون، از قبیلۀ مــاست

فـــدای  صبح   دلانگــــیز   عاشــقان   گـــردم

که نور طلعت شان از نشانه  های  خــداست

***

سرود شب چقدر تلخ   و وحشت انگیز است

حضور وحشت و  اندوه  و  صد  هزار  بلاست

جهانمهر هروی

۱۹ سرطان ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 18:15  توسط جهانمهر هروی | 
 

این داستان قبلن در لابلای خاطره نویسی آمده که با مختصر تصحیح  جهت نظر خواهی گذاشته میشود. 

خدمت

وقتی شب باشد، مسافر باشی، و درست همه روز را درون موتر خوابیده باشی ، نمیشود شب را خوابید و به اصطلاح از گپ گپ میخیزد و هر کسی خاطره اش را تعریف میکند. خاطراتی که در نیمۀ شب ، زمانیکه همه بخواب رفته اند و گویی سکوت و سکون بر همه موجودات حکمروایی میکند را نمیشود سطحی نگریست. این خاطرات از زوایایی ناشناختۀ مغز انسان سرچشمه میگیرد و هر چیزی کلامی   شیرینتر جلوه میکند.

ولی احمد در گروپ ما سال خورده ترین کس بود شاید چهل تا جهل وپنج سال داشت. مسلک اش نجاری و برای قالبگیری یک گذرگاه که باید به شکل پخته و کانکریتی اعمار میشد به یکی از مناطق غورات میرفت.

آنشب گپ از جنگ های تنظیمی کابل شروع شد. در میان ما چهار نفر از آنانی بودند که حد اقل سه سال را میان آتش و دود در کابل سپری کرده بودند. هر کسی خاطرات اش را بیان میکرد... سبحان که جوان بود و دایم خنده بر لب داشت با پوزخندی گفت:

ــ  خلیفه ولی احمد هم از کابل گریخته و تا زنده است خدا نشان اش ندهد که کابل در کجای دنیاست... خلیفه ولی احمد با پوزخند معنی داری جواب داد:

راستش را میپرسی وطن من است؛ ولی  کابل، هرات، قندهار و مزاری ندارد. هر جای که ظلم باشد و تعدی دلت نمیشود در باره آن فکر کنی... آهسته آهسته این داستان را برای ما تعریف کرد:

شب بیست و دوی اسد بود. خواب رفته بودیم که یکبار صدای فیرتفنگ از نزدیک، ما را بیدار کرد. اطفال با ورخطایی به توبه و استغفار شروع کردند. آنروز ها منطقۀ چهل ستون میان جهادی ها دست به دست میگشت. یکروز یکی و روز دیگر سرو کلۀ دیگری پیدا میشد. از راکت باران که نپرس روزی نبود که پنج شش تا را با لباسش به خاک نسپاریم. خانه های به خاک یکسان میشد و مردمی که قوم وخویشی به سمت شمال کابل داشتند به سوی خیر خانه فرار میکردند.

من روی بستره ام نشستم . نیمه های شب بود از بیرون صدا های به گوشم رسید. آمده بودند درون خانه ای ما. خیال کردم نفس ام بند آمده. اطفال خود را به من و مادرش چسپانده و میلرزیدند. حتی پسر بزرگ ام خوشحال هم میلرزید.

میخواستم از خانه بیرون شوم ، خانم ام مانع شد و گفت با سرات بازی میکنی؛ بهتر است پشت دروازۀ خانه را محکم کنیم. لحظۀ بود که تصمیم گرفتن آسان نبود. گوگردی زدم و هریکین را روشن کردم. نور کمرنگ هریکین فضای خانه را کمی روشن کرد. در همین لحظۀ با ضربۀ محکمی دروازۀ خانه شکست و باز شد.

دو نفر با کلشینکف به درون خانه آمدند. هردوی شان ریش های بلند و دستار های سیاهی پوشیده و لباس تیره ای به تن داشتند. یکی از آنان در حالیکه میلۀ تفنگ اش را به شقیقۀ پسرم گذاشته بود گفت شور نخوریم؛ یکی دیگر شروغ کرد به جستجو و در یک آن تمام بکس های ما را شکستاند. چیزی دستگیرش نشد. این کارش نیم ساعت شاید طول کشید و بعد نزد من آمده و گفت:

ــ اسمت چیست؟ اسمم را گفتم او با قندقاق تفنگ اش ضربۀ بر پشتم زده و دوباره گفت:

ــ از خانه ات بالای پستۀ ما فیر شده هر چه زودتر سلاح ان را تسلیم کن و اگر نه به جهنم روانه ات میکنم. خانم ام با گریه گفت:

ــ برادر جان خدا شاهد وواحد است که ما اهل این کار ها نیستیم. اما او دست بردار نبود و سلاح میخواست. خلاصه سر شما چه به درد آورم تا سپید صبح یکی رفت و یکی آمد. قالین خانه ما را جمع کرده بردند. زیورات اندکی خانم ام را از او گرفتند. نزدیک های صبح ما را اخطار دادند که اگر از زنده گی خود بکار دارید باید منطقه را ترک کنید.

فردا صبح با هزار زحمت کمی از ضروریات خود را برداشته در میان زد و خورد و تیر و تقنگ پای پیاده به خانه ای یکی از دوستان به  ده افغانان رفتیم . یکهفته آنجا بودم  . ولی این دوست من هم رفتنی پاکستان شد. و آمدنی هرات شدیم. البته به توصیه یکی از دوستان ام برای کار وبار و گریز از زد و خورد.

در میان راه نارسیده به غزنی بس ما را چند تفنگی ایستاده کرده و به تلاشی پرداختند. وقتی زیر چوکی(صندلی) های بس را دیدند چشم شان به بکس های ما افتاد . یکی از آنان پرسید این ها مال کیست؟

ــ جواب دادم از ماست. پرسید چه دارد  گفتم:

رخت طفلانه و زنانه است.

ــ گفت: از کجا هستی؟ پاسخ دادم از کابل... باز پرسید کجا میروی؛ گفتم هرات. گفت هرات چه میکنی! گفتم از جنگ میگریزم برادر.

مرد تفنگدار با طعنه گفت:

ــ از جنگ بی غیرت ها میگریزند!

درین لحظه صدای خندۀ چند نفر از چوکی های پیشرو بلند شد.

 ولی احمد گفت: من خجالت کشیده گفتم بلی برادر ما را بی غیرت ساختند، خانۀ ام را خراب کردند و مال ام را چور کردند و حالا چاره ندارم.

مرد تفنگی باز پرسید:

ــ کی خانه ات را خراب کرد. من جواب دادم چه میدانم اگر میدانستم ارمانی نبود.

مرد تفنگدار با خشم پرسید در عمر ات به اسلام چه خدمتی کردی؟

گفتم چرا نه! پل مکرویان را منفجر کردم. نمیدانم چرا دروغ میگفتم از بس خشم بر من غلبه کرده بود تمام جانم میلرزید مثل لرزۀ قبل از مرگ.

مرد تفنگی  گفت:

ــ پس بهتر است نزد قوماندان ما این اقرار ات را بگویی شاید برایت مکافاتی بدهد.

من با عجز گفتم: بس است من مکافات خود را دیده ام و همین بهترین مکافات است که آواره میشوم و خانه و کاشانه ام از دست میدهم.

مرد تفنگی دست بردار نبود و شانه ام را کش میکرد و میگفت تو مجاهد را مسخره میکنی حالا نشان ات میدهم.

خانم ام که تا این لحظه خاموش بود از زیر چادرس اش با گریه گفت:

ــ برادر ترا خدا دست از سر ما بردار. اگر تیرباران میکنی خون خود را به تو بخشیده ایم .

مرد تفنگدار که از خشم سیاه شده بود فریاد زد بس کن بس کن. نمخواهم صدایته بشنوم. شما کافر ها، مسلمانی اینست که دروغ بگویید. میدانم میروید ایران و یا پاکستان از دست شما وطن ویران شده این ها سزای اعمال بد شماست... او عاقبت بوکس محکمی به شانه ام زده و از بس پیاده شد.

جهانمهر هروی

11.10.2008

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:30  توسط جهانمهر هروی | 

شاعر شرقی به غیر از خود شاعر مخاطبی ندارد

شاعر شرقی من

چقدر شعر تو بی رایحه است

چقدر از خط وخال و چقدر از رخ یار

صفت و حالت و تفسیر بهم می آری

بیخبر از کشش و جاذبۀ آنکه ترا شیفته...

مزۀ تلخ زمان گردیده.

گوش کن!

چه تفاوت دارد؟

طعم یک سیب به یک شفتالو...؟

فرق یک بید به یک ناژو چیست؟

هردو از ریشۀ خود میرویند

سایۀ هر دوی شان

روی هر پهنه ای این خاک

شبه و یکسان است

چه کمی میبینی

که مسلمان ز هندو دارد

تاجیک و بر بر و پشتون

ارمنی و کبر و نصارا و یهود

غیر ازین آب چه مینوشند؟

غیر ازین دانۀ  گندم  و جو

چه تناول دارند؟

 ***

شاعر شرقی من

در سراندیب حوا و آدم

عشق را کشت نمودند

حاصلش حالا چیست؟

فکر بی  باور ایمان...

سرزمینی که در آن عاطفه را

دست خالی به سراشیبی عصیان بردند

معنویت را به ریسمان جهالت بستند

فصل های گل را فرش باروت و بغاوت کردند

آفتابی که سخاوتمندانه

نور افشان به هر کوچه و هر برزن بود

زیر یک چتر سیاه پوشیدند...

همگی در پس دیوار ریا پنهان اند

سایه ها دشمن ماست

روزگاریست که بیماری هر کس

غم تنهایی اوست

غم سرگردانی

و غم راه گُمی ها

درین جنگل بی پایان است

 ***

شاعر شرقی من

تو به دنبال چه میگردی

صفحۀ کاغذ تو

پر بود از یک هوس شهوت  هم آغوشی

پرده پوشی هایت

مثل آنست که با یک انگشت

روی این کرۀ خاکی را

فتح خواهی کرد

تو بر آنی که شاید روزی

کودکان معیوب

یا زنان روسپی

یا پدران گمراه

شعر وتصنیف ترا

زمزمۀ لحظۀ برهود کنند

یا دفتر تو را

زینت طاقچه ای خانه ای خود سازند

 ***

شاعر شرقی من

ارزش لحظۀ تنهایی تو

یادگارست که در شط زمان غوطه ور است

از پس هر سالی

تو به یاد گلی سوری و به پروانه

تو به نطقی که کلاغی به چکاوک میداد

چقدر پُر گفتی!

پیش چشم ات

چه تصاویر گذشت

خانه با آن همه تاریخی که داشت

سوخت در خشم شیاطین...

توی آن خانه کی بود؟

چه خبر داری...

همه مُردند

و هنوز بوی باروت

از ابر و باران فرو میریزد

 ***

شاعر شرقی من

بار دیگر

ترکتازی و هجوم  چنگیز

تکرار غم تاریخ است

کاروان های شقاوت

راههای که ز بیراهه جداست

با اشارات ...

و به تاکید یکی کردند

سر هر گردنه یک پاتک  تفتیش تو است

هر سلول مغز

هر هجایی که به گفتار تو میآید

و هر انکس که پیامی به تو دارد...

چقدر غمگین است

حسن غمکش این دور زمان

چه کسی غیر تو خواهد بود!

غم تو شعر هر شرقی

شعر از عاطفه و عشق به انسان

غم آراسته با معنی

آمدن، رفتن و ماندن

زندگی، مرگ و دیگر... همه هیچ!

شاعر شرقی

زندگی ام هم در راه است

بگو:

عشق جاویدان است و دیگر هیچ

 

جهانمهر هروی

۱۸ سرطان ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 9:45  توسط جهانمهر هروی | 
  این ناچیز را تقدیم میکنم به  گل احمد نطری آریانا دانشمند و نویسندۀ بزرگ افغانستان. طول عمر و صحت کامل ایشان آرزوی منست.

دشمن ما

این  روز  ها   فـــــرشته   بلا  مــیشود  هـمه

هر نطفه ای  حلال   خطـــا   میشـــود  همـه

آنکـــو  هـــزار   قافله   ای   زر  متاع    اوست

دستی   دراز   کـــرده  گــدا  میـــشود  هـمه

هـــر  ناروا   به  مذهــــب  و هر  طــرح  نابکار

قانـــون  مُلک  گشـــته   روا   میشود   هـمه

زهری   که   قطره  اش   جهـانرا   تــباه   کند

بهــــر  عـــــلاج   درد،   دوا    میشود   همـه

 زاهد که غرق  ذکر و ثنا  گویی  خلقت است

 انکار  خــــویش   کــرده، خــدا  میشود  همه

ای  یار  ای  عـــزیزترین   شعـــر    زندگــــی

دیدی که دوست دشـــمن  ما  میــشود همه

جهانمهر هروی

۲۲ جوزای ۱۳۸۸ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 20:42  توسط جهانمهر هروی | 

خشـــــکسالی

آفتاب نیم روز تابستان به شدت میتابید و خیال میکردی چیزی در حال سوختن است. از دفتر تکت فروشی باختر الوتنه( شرکت هواپیمایی باختر) بیرون شده بودم.

از پارک مقابل دو زن چادری دار یکراست بطرفم دویده و دست های خود را برای گدایی  بسویم دراز کردند. به هر کدام یک یک نوت پنجصد افغانی دادم. یکی از زن ها با صدایی مظلومانه گفت:

ــ میخواهی کجا پرواز کنی؟ پاسخ دادم :

ـ هرات!  دعا کرد که بخیر بروم و بعدا  با خنده ای گفت:

ــ از قیمت تکت پانزده لک فایده کردی و پنجصد افغانی خیرات میدهی! بیادم آمد، مردی که تکت ام را می نوشت گفته بود: سر از دیروز در قیمت تکت پرواز بیست و پنج فیصد تخفیف آمده. از زن پرسیدم:

ـ تو چه خبر داری؟  با لهجه ای تاسف باری جواب داد:

ــ ای برادر! من زمانی  آنجا مامور بودم. گر چه از طرز صحبت اش معلوم بود راست میگوید. اما نمی دانم چرا یکبار پرسیدم:

پس چرا گدایی میکنی؟. او بدون مکث یکباره گفت:

ــ از دست این بیشرف های نامسلمانها... فهمیدم کی را میگوید. گفتم بهتر است کار دیگری بکنی. شاید رخت شویی، خیاطی و این از گدایی کردن بهتر است. جواب داد:

ــ مردم نان برای خوردن ندارند چه رسد که پول به کالا شستن بدهند. خیاطی هم سرمایه ای به کار دارد و باید خیاط باشی. پرسش دیگری برایم نمانده بود و او با خودش گفت چهار اولاد خورد و یتیم، خانه ای کرایی همه پول میخواهد. در همین وقت هر دو زن ظاهرا برای کسی که تازه از تکت فروشی بیرون شده بود به آن سمت دویدند و من از سخاوتی که کرده بودم خجالت کشیدم.

اسفالت جاده بوی سوختگی میداد و درختان با برک های زرد و پژمرده از نسیم تف آلودی تکان میخوردند. منطقه زیبا و اعیان نشین وزیر اکبر خان در سکوتی وحشت انگیز فرو رفته بود پیاده رو ها قسما تخریب مینمود. روی بعضی از دیوار ها نشانه های از برخورد مرمی و یا پارچه  های راکت ها  نمودار  بود. خانه های قشنگ و مدرن رنگ و رو رفته مینمودند.  جاده ای را که میپیمودم به خانه  ای سفیر پاکستان منتهی میشد.  چند نفر مسلح با ریش های انبوه و دستار های سیاه در اطراف خانه کشیک میدادند. چند طفل دختر و پسر تمیز در کنار یک خانه آیس کریم میخوردند و میخندیدند.

از اینکه فردا این شهر ویران و جنگ زده را ترک میکردم خوشحال بودم. نمیدانم چطور شد که یکبار بیاد خاطرات دوران جوانی، زمانی که محصل دانشگاه بودم افتادم.  شاید از دیدن خانه داماد شاه سابق. همان خانه بود. با دیوار های کرمی و دروازه ای فولادی،  اما درخت های ناجو و سرو اش بزرگ شده بود. یادم آمد که برای دیدن این خانه که با آمدن نظام جمهوری با گلوله ای توپ سوراخ شده بود، با همصنفی هایم برای دیدن آمده بودیم.  یکی از صنفی هایم میگفت:

ــ به ـ به!  چه نشانه خوبی گرفته بودند. حتمی گلوله ای تانک است.

بعد جریان افکارم از سالی به سالی کشانده شد و بیادم آمد که این نظام هم بزودی ختم شد و مردم دیگری آمدند و بهمین ترتیب یکی دیگری را پس زد و جایش را گرفت. جنگ آمد و ویرانی و بخاطرم رسید که همه چیز به بیهوده گی ختم میشود.  به هر چه نظر میانداختم ماتمزده بود، درخت ها، دیوار ها، خانه ها همه اش از جنگ و بدبختی حکایت میکردند.

تشنگی احساس نمودم . در کنار جاده نل آب را باز کردم ولی آبی از آن جاری نشد. ایستادم و با خودم فکر میکردم. مرد پیری نزدیکم آمد، خیلی خسته به نظر میرسید و عرق از سر و رویش میریخت. برایش سلام دادم اما او جواب سلام ام را نداد و یکراست بسوی نل آب رفت و آنرا باز کرد. وقتی دید آب نمی آید آهی سرد کشیده و روی اش را بطرفم نموده گفت:

ــ از نیت بد ماست بچم!  در هفتاد سال عمرم این روز را  ندیده ام... چیزی نگفتم شاید خیال کرد من کر هستم و چیزی گفته نمیتوانم.  سرش را تکان داد و راهش را گرفت.

در ایستگاه تکسی های ارزان قیمت یک تکسی والگا غراضه ایستاده بود.  دریور آن   پهلوی تکسی اش در زیر سایه ای درختی نشسته و به چرت رفته بود و با تار های ریش اش بازی میکرد.  برای من حوصله ای پیاده رفتن دیگر نمانده بود. بخاطر رسیدن به رستوران و یا مغازه ای باید نیم ساعت دیگر راه میرفتم.  بهتر دانستم که یکراست به خانه ای دوستم به چهل ستون بروم. از دریور تکسی پرسیدم:

ـ چه وقت حرکت میکنی؟  گفت باید صبر کنی چند نفر دیگر هم پیدا شود.  گفتم من چهل ستون میروم  بهتراست زودتر حرکت کنیم.  قبول کرد و پهلویش جای گرفتم.

دریور نه جوان و نه پیر بود. ابتدا از وضع کارش شکایت کرد و بعدا از زندگی اش. از دری گفتن شکسته اش فهمیدم که اهل کابل نیست.

 پرسیدم از کجایی؟ جواب داد:

 ــ از قندهار!

 پرسیدم:

ــ چند سال است در کابل زندگی میکنی؟

 جواب داد:

ــ تقربیا چار سال.

 گفتم:

ــ در قندهار جایداد نداری؟... حالا که قندهار پایتخت است و کار بارش خوب. در حالیکه زیر زبان چیزی زمزمه کرد جواب داد:

ــ پشت گپ نگرد خاک به سر همه ای شان. من اصلا دیگر به قندهار نمیروم.

 پرسیدم چرا؟ جواب داد:

ــ چار سال پیش یکروز در شهر چیزی مرا آزرد و قسم یاد کردم که از این شهر لعنتی یکباره خداحافظی کنم. برایم جالب واقع شد و بناء پرسیدم:

 چه چیزی؟ او در حالیکه سرش را به عنوان تاسف نکان میداد گفت:

ــ وحشت، بدبختی ، و دنباله کلام اش را چنین ادامه داد:

ــ من در شهر قندهار خانه داشتم و دوکان بنجاره. وقتی اسلامی شد کار بار کم شد. ما روزگار خود را می چلاندیم ولی آنروز دیگر از همه چیز بدم آمد. میفهمی در قندهار به بچه های نا اهل و بد اخلاق « آغای خورد» میگویند. در دوران جهاد هر قومندان از آغا های خورد زیاد داشتند که روز تفنگ با خود داشتند و از طرف قومندان اجازه ای هر عملی به آنان داده شده بود.  اگر میکشتند اگر می بستند اگر دزدی میکردند و اگر راهگیری.  کسی نبود که بگوید پشت چشم شما ابروست.

یکروز عصر چند آغای خورد در سرک با مسلسل ایستاده بودند. از مقابل آنان یک پیر مردی عبور میکرد. یکی از آنان به دیگرش گفت:

ــ چقدر پول کار داری؟ دیگرش گفت هر قدر زیاد باشد بهتر.  او ادامه داد. نه زیاد نیست شاید ده هزار. او را میشناسم حاجی سردار محمد سود خور است هیچ وقتی جیبش بی پول نیست. رفیق اش با خنده ای مستانه گفت پس چرا معطلی. در همین وقت صدای مرمی ها پی هم بلند شد و من آن پیر مرد بخت برگشته را دیدم که نقش بر زمین  و در خونش غوطه ور شده بود. یکی از همین آغا خرد ها دویده و جیب هایش را تلاشی کرد.  بعد از مدتی در حالیکه از خنده غش میکرد گفت:

ــ به خدا غیر از یک جلد یاسین شریف چیز دیگری نیافتم... خیلی وحشت آور بود، شب خوابم نمیبرد. از بس مایوس شدم. فردا صبح  خانه و دوکان ام را فروختم و قندهار را به سمت کابل ترک نمودم.

 جهانمهر هروی

۲۰ اپریل ۲۰۰۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:45  توسط جهانمهر هروی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من نیمی از عمرم را برای تو فکر کردم... آنقدر که یکبار در غم و اندوه غروب کردم... حالا ای همدم من، اجازه بده که دوباره طلوع کنم... تا غروب دیگر باتو خواهم بود.

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
زینت نور
یاداشت های پراکنده ( شیده)
ادیب
مژگان ساغر
انگلیسی به فارسی
تلاوت اشک
داود عرفان
زیوری ویژه
بینا
سید حبیب نظاری
گل سرخ میران
عابدی
صادق عصیان
پیام زن
نوای دل
شعر معاصر افغانستان
احسان
فاطمه
حریم عشق ( راحله یار)
زنده یاد سهیلا خجسته ( وطنم دوستت دارم)
نجوا
شهلا ایزدی
صدای پای آب
سهراب سیرت
مرجان (گل یخ)
انجلا پگاهی
راه سبز( آثارلحق حکیمی)
نامه های پست نشده ( زینت نور)
نعمت الله پژمان
فرزاد فرنود
( کوچه) حبیب بزرگمهر
قصر آرزو ها
شبنم
هرات سرزمین شعر
گندم زار
پسر افغان
مکتوب
سین مثل سرو
آرش پور علیزاده
حرف های یک دل
لحظه های بارانی
صدای آشنا
طارق
باور
فرشته سید
سایت استاد فکرت
مجتمع ویبلاگ های افغانستان
فرهنگ دهخدا
تقویم های بی برگ ( امینی)
باران باران( گل احمد نظری اریانا)
خالد نویسا ( داستان)
نازنین
شهر تابش
کاکه تیعون
صفحۀ شعر
خط سوم
آموی خروشان ( حفیظ الله زریر)
حماسه ( ملالی شبنم)
حریم عشق ( راحله جان یار)
صفحۀ فوزیه یلدا
گنجینه ( ناصر عارفی)
روز مرگی های من
پژواک هنرو اندیشه ( رضوی)
صفحۀ آرزو
کهندژ ( عبدالعنی نیک سیر)
صفحه شفیق سحر
صفحۀ منیر سپاس
سوزان یگانه
حنظلۀ بادغیسی( عصمت الله مهربان)
صفحۀ شریفی ( داستان)
حدیث عشق
پیشگامان
آگاه
نمکدان مهاجر
شعر و دل نوشته ها
حرف های دل من
پژواک هنر و اندیشه
عفیف باختری
پایگاه های پژوهشی
گروه ادبی ( از باران)
صفحۀ نگار
از دیار غربت
کانون ویبلاک نویسان افغانستان
محمدزرگرپور
عاشقانه ها
جامعه ی نو ( شوکت علی محمدی)
چکاد ( عزیز علیزاده)
نوشته های یک جوان
ریسنت( گسترۀ ادبیات زبان فارسی دری)
فردای روشن
خیابان های سرگردان ( نظری)
مسعود طالقانی
نیزار ( حسین فیاض)
شاهد و ساقی ( رکسانا)
آنسوی وحشت( خاطرات حمید نیلوفر)
صفحۀ ندا
مجلۀ شعر آستان
بصیر سیرت
صلح محور
اصغر معصومی
قلمدون
آب و آتش
صاعقه ها
قادر مرادی داستان
اورنگزیب
نقش باران
سپیده مبرهن
پرستوی مهاجر
آبگینه
تلاوت سبز شینم
عنایت الله شهپر
جان عشق
ترانه های دل
مینای از شیشه
دنیای من
دلنوشته ها...
سخن
...دادخواهان افغان
طُرفه
آرشیو صمد بهرنگی
کوچه
ارغوان
کروشه

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM