![]() |
![]() |
|
| نمایش شعر و داستان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:45 توسط جهانمهر هروی |
|
|
شعر و قصه به زبانی که کسی هیچ نخواهد فهمید شعرکی میگویم. واژه هایش همه بیگانه ز هر مدرسه و دیوانی حرف حرفش خاری نه در آن وزن و هجا نه در آن قافیه ای نه کلاسیک نه مُدرن و نه پست مُدرنیزم نه در آن وصف کسی ونه هم زمزمۀ عاشق زاری که شب وروز به خود میپیچد از خودم، از تو و از او حس نامریی یک خواب سحر و دلفسردگی از تنگ غروبی و جهانی که در آن تا میبینی کثرت اضداد است. روز و شب و فصل های پیهم و سلسلۀ گیاه و آدم را مثل زنجیر بهم خواهم بافت.
هیچ میدانی زبان قمری! و خروسی که سحرگاه به آواز بلند میخواند و حدود پر و بال قچی را و افتخارات نیکان کبوتر ها را...
سگی در خانۀ ماست با رنگ سپید دورتر خانۀ همسایه ی ما گربۀ دارند بسیار سیاه چشمهایش سبز است وقت خوردن دم میشوراند من رفیقی دارم کاروبارش همه صید است و قناری ها را مثل مگس میگیرد دورتر در خم یک کوچه مردکی از چوب و سیم قفس میسازد
من و یکسلسله دلهره من و بیچارگی ام من و آواز مهیب یک بمب من بی دست وپا...
او که دستش روی یک ماشۀ ماشیندار است او که بیرحمتر از گرگی خون میریزد او که با هرکه دلش خواست جفنگ میگوید
تو که روحت هر وقت نذر محراب و خداوند تو است تو که از آمدن و رفتن خود بیخبر هستی و در همه حال برده ای خور و خواب و شهوت شهرت وثروت شده ای *** به زبانی که کسی هیچ نخواهد فهمید قصۀ مینویسم سوژه اش از تنه و ساقه و برگ انجیر نقطۀ اوجش ستر شرم آوری اندام کسی نه در آن نقطۀ آغاز ونه هم فیصلۀ نه ز وقت آدم و نه هم قصۀ از مرگ سلاطین زمان...
قصۀ مورچه ای که بیتفاوت از کناردانۀ گندم میگذرد قصۀ جمعیت یک جنگل و نگاهی به درختان که در پهلوی هم میرویند قصۀ زندگی یک پروانه که سحرگاه به نور خورشید رنگ گلها و گیاهان را میشناسد و به آن عشق میورزد قصۀ رود که حقیقت دارد قصۀ کوه که پا برجاست قصۀ سنگ که سخت است و قصۀ باغ که یک نقاشیست
هیچ میدانی! روزگار هجوم، ملخ صحرایی را روزگار هوس همخوابی به یک باکره را... روزگار طوفان روزگار سیل بنیان کن باران…
قصه ام قصۀ یک کودک کور است که مادر زاده و پدر هیچ نمیداند که سیاهی و سپیدی پیش او یکسان است قصه ام از سفر راهب دیر است که بر درب کلیسا جان داد قصه ام قصۀ شیخیست که به پنج وقت نماز پنج هزار بار خدا میگوید قصه ام قصۀ یک بار سفر طولانیست ازعمری دراز که به جایی نرسد قصه ام قصۀ اشکی که به دریا ریخت و قصۀ آتش زدن خانۀ زنبور عسل من و تو هر دو و او به چه دل بندیم قصه ام قصۀ تکراریست. شعر من بیمعنییست جهانمهر هروی 2 اکتوبر 2009 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:50 توسط جهانمهر هروی |
|
|
پائیز دلم برای مزرعه بسیار، سخت میسوزد! که باد سرد جنوب و زاغ های سیاه به شاخ های درختان هجوم آوردند و خوک های شمال هرچه سبزه بود را، خوردند ودر میانه باغ دو تا شغال به جفت گیری شرم آوری شروع کردند دلم برای کوه ها گرفته که سنگ سنگ دیگر جای پای کرگسهاست وگرگ ها برای آهوان و کبوتران صحرایی کمین میگیرند جهانمهر هروی ۲۷ سپتمبر ۲۰۰۹ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:58 توسط جهانمهر هروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من نیمی از عمرم را برای تو فکر کردم... آنقدر که یکبار در غم و اندوه غروب کردم... حالا ای همدم من، اجازه بده که دوباره طلوع کنم... تا غروب دیگر باتو خواهم بود.
|
|
RSS
|