![]() |
![]() |
|
| نمایش شعر و داستان |
|
غزل هر شاعری برای تو شعری سرود و رفت دل داد و هیـچگاهی نیاسود، زود و رفت با یک امیـــــــد باطــل همراه شدن ترا در بستر خیال تو هــر شب غنود و رفت یک عمــر مبتــلای دو چشم خماری ات افســون هر کلام و نگاه تو بود و رفت باری غزل و گاهگهـــی مثنــوی سرود دل را برای خاطر تو، خون نمود و رفت تقدیر او به یک شب تاریک بسته بود دربی بسوی صبح سپیدی گشود و رفت *** پایان هر چه را که به تکرار گفته ای آغاز کرد و مدحی به نامت فزود و رفت جهانمهر هروی ۹ جوزا ۱۳۸۸
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:42 توسط جهانمهر هروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من نیمی از عمرم را برای تو فکر کردم... آنقدر که یکبار در غم و اندوه غروب کردم... حالا ای همدم من، اجازه بده که دوباره طلوع کنم... تا غروب دیگر باتو خواهم بود.
|
|
RSS
|