![]() |
![]() |
|
| نمایش شعر و داستان |
|
غزل ساقی بریـز باده که فصـــــل بهار رفت از دل امیـــد وصلت و صبــــر و قـــرار رفت هر لاله ای که ســر زد و رنگی بخــود گــرفت از ســـردی زمـــانه دل داغــــــــدار رفت ما بوته هــای تشنه ای باران ندیده ایم خــــونابه جـــای آب دریـن جــویبـــار رفت در خـــــیل بلبلان چمــــــن آفتـی رسید صد هـــا شکار پنجه ای مرگ و هـزار رفت ما را سرشته اند، گل ماسـت از شراب ایـن آب تلــخ به هــر رگ ما بار بار رفت جهانمهر هروی ۱۶ جوزا ۱۳۸۸
غزل آئینــه ای مـــقابل آئیــــنه ساختم یکــــدم میان آئینه خود را شناختم وارونه بود هر چه در ابعاد ظاهرم از شرم مثل موم به گرمی گداختم گفتم که در فضای مجازی جوان شوم باری قمـــار بود من آنرا بباختـــم شرمنده شد روان من از اینهمه دروغ آهنگ غم به زندگی خود نواختم گُم بود در میانه خط صــاحبان حُسن آنرا مـیان هـــر خــــط بیگانه یافتم جهانمهر هروی ۱۷ جوزای ۱۳۸۸ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 22:54 توسط جهانمهر هروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من نیمی از عمرم را برای تو فکر کردم... آنقدر که یکبار در غم و اندوه غروب کردم... حالا ای همدم من، اجازه بده که دوباره طلوع کنم... تا غروب دیگر باتو خواهم بود.
|
|
RSS
|