![]() |
![]() |
|
| نمایش شعر و داستان |
|
سرود شب نگفت هیچــکسی ، حرف عاشقانۀ راست خیال من همه بدبخــتی از ازل پیداست من و تو هر دو درین خانه خواب می بینیم هر آنچــه در گذر روز دیده ایم گــواست چرا نداد کســـی از تبـار ... ما فتـــوی؟! که قیــــس عاشـق و مفتون، از قبیلۀ مــاست فـــدای صبح دلانگــــیز عاشــقان گـــردم که نور طلعت شان از نشانه های خــداست *** سرود شب چقدر تلخ و وحشت انگیز است حضور وحشت و اندوه و صد هزار بلاست جهانمهر هروی ۱۹ سرطان ۱۳۸۸ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 18:15 توسط جهانمهر هروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من نیمی از عمرم را برای تو فکر کردم... آنقدر که یکبار در غم و اندوه غروب کردم... حالا ای همدم من، اجازه بده که دوباره طلوع کنم... تا غروب دیگر باتو خواهم بود.
|
|
RSS
|